منوی اصلی
Skip Navigation Links

تازه ترین ارسال ها
* ولادت امام حسن عسگری علیه السلام

* ولادت شاه عبدالعظیم حسنی

* مناظره ای در فضایل امیرالمؤمنین علیه السلام

* توصیه های حضرت حجه بن الحسن عجل الله تعالی فرجه الشّریف به شیعیان

* ولادت پیامبر صلی الله و امام صادق علیه السلام

* شروع امامت امام زمان علیه السّلام

* شهادت امام حسن عسگری علیه السلام

* هجوم به خانه ی وحی و شهادت حضرت محسن

* پیشگویی از مظلومیت امیرالمومنین علیه السلام

* شهادت امام رضا علیه السلام

* شهادت کریم اهل بیت امام حسن مجتبی علیه السلام

امام موسی کاظم علیه السلام  و کنیز زندان هارون الرشید


هارون، امام كاظم علیه السلام  را به زندان طویل المده محكوم كرد و علاوه بر این خواست تا آن حضرت را تحت فشار روحی شدید قرار دهد و حضرت را در انظار مردم گناه كار جلوه دهد. لذا كنیزكی بسیار خوش سیما و زیبارو را نزد امام موسی بن جعفر علیه السلام  فرستاد تا بلكه امام كاظم علیه السلام  كه سالها از همسران خود دور است دستی به سوی كنیز دراز كند و هارون با این بهانه امام را بكوبد.

 چون كنیز روانه زندان شد امام علیه السلام  پرسید: این زن كیست؟

فرستاده هارون: كنیزی است كه هارون آن را از باب هدیه برای خدمت به شما فرستاده است.

 امام كاظم علیه السلام : «بَل اَنْتُم بِهَدِیَّتِكُم تُفْرَحُونَ» من احتیاجی به این زن و امثال او ندارم.

هارون: ما با اختیار او و به رضای وی او را حبس نكردهایم. جاریه باید در كنار تو بماند.

زن در زندان ماند و كنیزك زیبا رو و امام موسی بن جعفر علیه السلام و صدها چشم جاسوس كه از روزنهها امام را تحت نظر داشتند. مدتی گذشت ناگهان جاریه را دیدند كه سر به سجده گذارد و ناله و شیون میكند و فریاد میزند: «سُبُّوحٌ، قدوسٌ»  

هارون: بروید كنیز را نزد من آورید.

چون كنیز را آوردند دیدند كه بدنش میلرزد و نظر به آسمان میكند.

هارون: ای كنیز! ترا چه شده است؟!

كنیز: من امر عجیبی دیدم. وقتی كه مرا در زندان گذاشتند و رفتند. هر چه دلربائی كردم تا حضرت را متوجه خود سازم مؤثر واقع نشد و امام علیه السلام دائماً مشغول نماز بود و چون از نماز فارغ شد مشغول به ذكر میشد.

 

عاقبت الامر با ادب جلو رفتم و گفتم: آقا جان! مرا به خدمت شما فرستادهاند. آیا حاجتی داری تا برآورده سازم؟

امام علیه السلام فقط اشاره به آسمان كرد و فرمود: تا اینها هستند نیازی به تو ندارم.

به آسمان نگاه كردم. باغی دیدم كه نظیر آن را ندیده بودم. باغی پردرخت كه اول و آخرش دیده نمیشد. باغی مفروش با فرشهای زیبا و حریر، و جاریهها و زنانی را دیدم كه در خوشی سیمایی و خوش لباسی نظیر نداشتند. كنیزكانی دیدم كه لباس حریر بر تن داشتند و تاجهایی از یاقوت به سر. در دست آنان ظرفهای بلورین و دستمال های لطیف دیدم و از هر رنگی غذا حاضر بود.

زنان زیبا رو به من گفتند: ای كنیز ناپاك! از نزد مولای ما دور شو.

من از مشاهده آن همه زیبایی بیاختیار به سجده افتادم و مدهوش شدم تا اینكه خادم تو آمد و مرا نزد تو آورد.

  هارون: نه! شاید تو به سجده رفتهای و خواب دیدهای.

  جاریه: نه به خدا قسم. پیش از سجده اینها را دیدم و برای آن به سجده رفتم. هارون با عصبانیت فریاد زد: ببرید این زن ناپاك را و زندانی كنید تا كسی این حرفها را نشنود.

كنیز از آن پس دائماً مشغول به نماز بود و زبان به ذكر خداوند میگرداند. شخصی از او پرسید: چرا همیشه به نماز و عبادت و ذكر مشغولی؟

كنیز: عبد صالح را این گونه دیدم كه همیشه در عبادت خدا بود.

ـ عبد صالح كیست؟

كنیز: مدتی كه در زندان كنار امام كاظم علیه السلام  بودم شنیدم كه زنان زیبا روی آسمانی به آن حضرت علیه السلام عبد صالح میگفتند. (مناقب، این شهر آشوب، چ 3، ص 315، طبع نجف)

 


آرشیو مطالب
Skip Navigation Links

دلنوشته ها
 این بخش در حال
به روزرسانی می باشد

تصاویر سایت
 این بخش در حال
به روزرسانی می باشد