منوی اصلی
Skip Navigation Links

تازه ترین ارسال ها
* شروع امامت امام زمان علیه السّلام

* شهادت امام حسن عسگری علیه السلام

* هجوم به خانه ی وحی و شهادت حضرت محسن

* پیشگویی از مظلومیت امیرالمومنین علیه السلام

* شهادت امام رضا علیه السلام

* شهادت کریم اهل بیت امام حسن مجتبی علیه السلام

* رحلت پیامبر مکرم اسلام صلی الله علیه و آله و سلم

* اربعین حسینی

* نقش حضرت رقیه در احیای امر امام زمانش حضرت اباعبد الله الحسین علیه السلام

* امام زمان عجل الله منتقم خون سیدالشهداء علیه السلام

روز شمار قافله ی ضربان قلب فاطمه الزهرا،حسین بن علی علیه السلام

روز پنج شنبه 9 محرم الحرام  سال 61 هجری قمری

2 روز تا عاشورا

محاصره امام علیه السلام  و یارانش

جعفر بن محمد علیه السلام  فرمودند: تاسوعا روزی است که حسین علیه السلام  و یارانش که خدا از آنها راضی باشد، در آن روز در کربلا محاصره شدند و سپاه اهل شام بر آنها گرد آمدند و ابن مرجانه و عمرسعد به دلیل فراوانی سپاه مسرور شدند و حسین علیه السلام  و یارانش را خدا از آنها راضی باشد ضعبف شمردند و یقین کردند که دیگر یاوری برای حسین علیه السلام  نخواهد آمد و اهل عراق او رای یاری نخواهند کرد. پدرم فدای آن ضعیف غریب. (کافی ج4 ص 147)

ورود دوباره شمر به کربلا و گفتگوی او با عمرسعد

عصر روز پنج شنبه نهم محرم سال 61 شمر با نامه ابن زیاد به کربلا رسید و نامه را به عمرسعد داد. عمر به او گفت بخدا خوش نیامدی ای ابرص! خدا خانه ات را نزدیک نکند و مزارت را دور قرار دهد و آن چه را به خاطر آن آمذه ای. زشت بدارد. می دانم تو نگذاشتی آن چه به او نوشتم بپذیرد و کاری را که امیدوار بردم اصلاح شود تو به تباهی کشاندی. بخدا قسم حسین علیه السلام  هرگز تسلیم نمی شود. جان پدرش در سینه اوست.

شمر به او گفت به من بگو چه می کنی؟ اگر فرمان امیرت را اجرا نمی کنی و با دشمنش نمی جنگی، سپاه و لشگر را به من واگذار. ابن سعد گفت نه، این کرامت را به تو نمی دهم؛ چنین نمی کنم و خود آن را بر عهده می گیرم تو فرمانده پیاده ها باش.

گفتگوی شمر با فرزندان ام البنین علیه السلام و امان دادن آنها

شمر مقابل اردوگاه حسین بن علی علیه السلام  ایستاد و با صدای بلند فریاد زد فرزندان خواهر ما کجایند؟ آنها ساکت ماندند. امام علیه السلام  فرمود: پاسخ او را بدهید اگر چه فاسق است از دایی های شماست. عباس علیه السلام ، جعفر، عبدالله و عثمان بیرون رفتند و گفتند چه می خواهی؟ شمر گفت ای فرزندان خواهرم! شما در امان هستید. خود را با همراهی با بردارتان حسین به کشتن ندهید و به اطاعت امیرالمومنین یزید بن معاویه در آیید.

عباس بن علی علیه السلام  فریاد زد دستانت بریده باد شمر! لعنت خدا بر تو و بر امانی که آورده ای! ای دشمن خدا! آیا به ما امر می کنی که برلدر و سرورمان. حسین بن علی فاطمه را رها کنیم و از ملعونیان و فرزندان ملعونان اطاعت کنیم؟!

طبری و ابن اثیر نوشته اند جوانان این گونه پاسخ او را دادند خدا تو و امانی را که آوردی لعنت کند! اگر تو دایی ما بودی برای ما امان نمی آوری در حالی که پسر رسول خدا در امان نیست. زهیر نزد عباس علیه السلام  رفت و گفت هنگامی که پدرت می خواست ازدواج کند از برادرش عقیل که به نسب عرب آشنایی داشت، خواست برای او زنی از شجاعان عرب انتخاب کند تا برای او فرزند شجاعی بیاورد که حسین را در کربلا یاری کند. پدرت تو را برای چنین روزی ذخیره کرده بود. در حمایت از برادر و خواهرانت کوتهی نکن. عباس بن علی فرمود زهیر! در مثل چنین روزی مرا به شجاعت می خوانی؟! بخدا قسم شجاعتی به تو نشان دهم که تا به حال ندیده باشی. در روز تاسوعا هنگام غروب وقایع دیگری نیز رخ داده

 که به وقایع شب عاشورا متصل است.

ابن کثیر معتقد است آنها گفتند اگر به ما امان می تهی به پسر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نیز باید امان دهی و گرنه نیازی به امان تو نیست. شمر پس از دریافت پاسخ فرزندان ام البنین خشمناک بازگشت. جوانان ام البنین نیز بازگشتند.

روز چهارشنبه 8 محرم الحرام  سال 61 هجری قمری

3 روز تا عاشورا

کندن چاه برای رفع عطش

هنگامی که حسین بن علی علیه السلام  و یارانش شدت یافت. امام علیه السلام  کلنگی برداشت ، از پشت خیمه بانوان نوزده گام به سمت قبله به جلو رفت و زمین را کند : چشمه آبی گوارا پدیدار شد. پس از اینکه امام علیه السلام و یارانش از آن نوشیدند و مشکها را پر کردند. چشمه خشک شد و اثری از آن باقی نماند.(مقتل خوارزمی ج1ص244)

خوارزمی نوشته است گزوهی که ابن سعد به فرماندهی ازرق برای مقابله با حبیب و بنی اسد فرستاده بود، همان شب پس از بازگشت ، میان سپاه امام علیه السلام و فرات قرار گرفتند و آنها را از دسترسی به آب محروم کردند. در نهایت ، تشنگی بر حسین بن علی علیه السلام  و یارانش شدت یافت و امام علیه السلام  اقدام به حفر چاه کرد. (مقتل خوارزمی ج1ص244)

رسیدن خبر چاه کندن امام علیه السلام  به ابن زیاد و واکنش او

خبر چاه کندن امام علیه السلام  را جاسوسان ابن زیاد به آگاهی او رساندند. ابن زیاد به عمر سعد نوشت:

به من خبر رسیده است حسین علیه السلام  چاه می کند؛ به آب دست می یابد و خود و یارانش آب می نوشند. همین که نامه ام به تو رسید هر قدر می توانی از حفر چاه توسط آنها جلوگیری کن و برآنها سخت بگیر. مگذار قطره ای آب بنوشند؛ با آنها همان گونه رفتار کن که آنها با عثمان پرهیزکار رفتار کردند. عمرسعد نیز شدت محاصره آب را بیشتر کرد. (مقتل خوارزمی ج1ص244)

گفتگوی امام علیه السلام با عمرسعد

حسین بن علی علیه السلام  پیکی به سوی عمرسعد فرستاد و درخواست ملاقات شبانه را نمود. شب هنگام عمرسعد با 20 تن از اردوگاه خود خارج شد امام علیه السلام  نیز با همین تعداد به سوی او رفت. هنگامی که به یکدیگر رسیدند امام علیه السلام  به یاران خود فرمود از او دور شوند و همراه او فقط عباس بن علی علیه السلام  و علی اکبر علیه السلام  ماندند. عمر نیز یاران خود را دور کرد و فقط پسرش حفص و غلامش لاحق با او ماندند. (الفتوح ج2 ص147)

حسین بن علی علیه السلام  به او فرمود: وای بر تو! آیا از خدایی که بازگشت تو به سوی اوست نمی هراسی؟ با من می جنگی در حالی که می دانی من کیستم؟ این گروه را رها کن و با من همراه شو که تو را به خدا نزدیک تر می کند. عمر گفت: می ترسم خانه ام ویران شود. فرمود: من برایت می سازم. گفت: می ترسم زمینم را از من بگیرند. فرمود: بهتر از آن را از مال خود در حجاز به تو می دهم. گفت: بر خانواده ام می ترسم. فرمود: من سلامت آنها را تضمین می کنم.

عمر سکوت کرد و پاسخ نداد. حسین علیه السلام  در حالی که باز می گشت فرمود: خدا به زودی تو را در بسترت هلاک سازد و در روز حشر و نشر نیامرزد. بخدا قسم امیدوارم جز اندکی از گندم عراق نخوری.

عمر جواب داد: یااباعبدالله! به جای گندم جوی آن نیز کافی است. (مقتل خوارزمی ج1ص245)

بازگشت شمر به کوفه

شمر از گفتگوی امام علیه السلام  و عمرسعد آگاه شد به کوفه بازگشت تا ابن زیاد را آگاه سازد. (وقایع الایام ص262)

پیوستن امیه بن سعد طائی به یاران امام علیه السلام  

امیه بن سعد از یاران امیرالمومنین علیه السلام بود؛ هنگامی که شنید حسین بن علی علیه السلام  به کربلا رسیده از کوفه خارج شد و شب هشتم به محضر امام علیه السلام  رسید.

نامه عمرسعد به ابن زیاد

عمرسعد پس از گفتگوی شبانه با امام در روز هشتم نامه ای به ابن زیاد نوشت بدین مضمون: خداوند آتش فتنه را خاموش ساخت و اختلاف را به وحدت تبدیل، و امر امت را اصلاح کرد. حسین علیه السلام  با من عهد کرده به جایی که از آن آمده است بازگردد یا به یکی از سرحدات برود و مانند یکی از مسلمین باشد یا به سوی امیرالمومنین یزید برود دست در دست او گذارد و در کار خود بیندیشد. در این کار رضای خدا و صلاح امت است.

چنین سخنی از امام علیه السلام رد است، عمرسعد چنین قولی را برای رفع جنگ از سوی خود به امام علیه السلام  نسبت داده است. (تاریخ طبری ج5 ص414)

انعطاف ابن زیاد و واکنش شمر بن ذی الجوشن

پس از رسیدن نامه عمرسعد ابن زیاد گفت: این نامه مردی اندرزگو بر امیر خود و فردی دلسوز برای قوم خویش است؛ آری می پذیرم.

شمر برخاست و گفت: آیا این سخن را از حسین علیه السلام  می پذیری در حالی که او در سرزمین تو و در کنار توست؟ این حکومت تو را از بین می برد. بخدا قسم اگر او از سرزمین تو برود و دستش را در دست تو نگذارد او عزیز و توانا و تو ضعیف و عاجز خواهی شد. این منزلت را به او نبخش که این سستی تو را می رساند. به چیزی غیر از این که او و یارانش به حکم تو تسلیم شوند. راضی مشو، اگر آنها را عقوبت کنی؛ این به تو اختصاص دارد و اگر آنها را ببخشی تو به این کار سزاواری. به من خبر رسیده است حسین علیه السلام  و عمر بیشتر شب را دور از اردوگاه می نشینند؛ نجوا می کنند و سخن می گویند.

ابن زیاد هم رای شمر را پسندید و گفت با این نامه به سوی عمرسعد برو. او باید بر حسین علیه السلام  و یارانش تسلیم شدن به فرمان مرا عرضه کند؛ اگر پذیرفتند آنها را سالم نزد من بفرستد و اگر نپذیرفتند با آنها بجنگد. اگر عمر پذیرفت از او اطاعت کن اگر نپذیرفت گردن او را بزن و خود امیر سپاه شو. (انساب الاشراف ج3 ص183)

نامه ابن زیاد به عمرسعد

متن نامه: من تو را به سوی حشین علیه السلام  نفرستادم که از جنگ با او خودداری کنی یا امروز و فردا کنی یا برای او آرزوی سلامت و ادامه حیات کنی یا از طرف او برای من عذر آوری یا شفیع او نزد من شوی. دقت کن! اگر آنها به فرمان من تسلیم شدند سالم نزد من بفرست و اگر نه به آنها هجوم ببر تا همه را به قتل برسانی و مثله کنی که مستحق این هستند. هنگامی که حسین علیه السلام  کشته شد بر سینه و پشتش اسب بتازان که او سرکش و ستمکار است. منظورم این نیست که این کار پس از مرگ به او زیانی می رساند ولی قول داده ام وقتی او را کشتم با او چنین کنم. اگر فرمان مرا بشنوی و اطاعت کنی پاداش داری اگر نه فرماندهی سپاه را به شمر واگذار که از تو دور اندیشتر و مصمم تر است.

گرفتن امان نامه برای فرزندان ام البنین علیه السلام  

هنگامی که ابن زیاد نامه را نوشت شمر و عبدالله بن محل بن حزام عامری هم بودند. عبدالله گفت: ام البنین خواهر من است که چهار فرزند به نام های عبدالله، عثمان، جعفر، عباس دارد که این ها اینک با برادرشان حسین بن علی علیه السلام  همراهند. اگر اجازه دهی برای آنها امان نامه ای از سوی تو بنویسیم. ابن زیاد پذیرفت.

هنگامی که امان نامه به دست برادران امام علیه السلام  رسید گفتند: به دایی ما سلام برسان و به او بگو ما به تو و امان تو احتیاجی نداریم. امان خدا برای ما بهتر از امان ابن مرجانه است.(مقتل خوارزمی ج1ص246)

آب آوردن امیر، عباس بن علی علیه السلام  از شریعه

هنگامی که تشنگی بر امام علیه السلام  و یارانش شدت یافت برادرش عباس را با 30 تن سواره و 20تن پیاده و 20 مشک شبانه فرستاد تا آب بیاورند. نافع بن هلال جملی پیشاپیش حرکت می کرد، عمرو بن حجاج که مامور بستن آب بود پرسید کیستی؟ گفت نافع بن هلالم. من پسرعمویت هستم از اصحاب حسین علیه السلام  . آمده ام از آبی که ما را منع کرده اید بنوشم. گفت: گوارایت باد. بنوش. نافع گفت: وای برتو! چگونه به من می گویی آب بنوش در حالی که حسین بن علی علیه السلام  و یارانش از تشنگی هلاک می شوند؟!!!

عمرو گفت راهی نیست ما را در این جا قرار داده اند تا آب را از آنها منع کنیم. نافع به پیاده ها گفت مشک ها را پر کنید آنها داخل شریعه شدند و مشک ها را پر کردند، عمرو بن حجاج راه را بر آنها بستند. عباس علیه السلام و تمام همراهانش بر آنها حمله بردند و راه را گشودند. و سالم به اردوگاه برگشتند. از آن روز عباس علیه السلام  سقا نامیده شد. (ابصارالعین ص47)

 

روز سه شنبه 7 محرم الحرام  سال 61 هجری قمری

4 روز تا عاشورا

رسیدن نامه ابن زیاد به عمر سعد مبنی بر جلوگیری از رسیدن آب به امام علیه السلام  و بستن شریعه فرات بر سپاه امام علیه السلام 

سه روز قبل از شهادت حسین بن علی علیه السلام ، نامه ای از ابن زیاد به عمر بن سعد رسید که در آن نوشته بود : اما بعد, بین آب و حسین و یارانش حایلی قرار بده که حتی قطره ای از آن ننوشند: همانطور که با آن با تقوای پرهیزگار مظلوم ، امیرالمومنین عثمان بن عفان چنین کردند.(نهایه الارب ج20 ص428)

وقتی نامه ابن زیاد به عمر سعد رسید، عمزو بن حجاج را خواست و با 500 شوار به سوی شریعه فرات گسیل داشت تا مانع دسترسی سپاه امام علیه السلام  به آب شوند.(مناقب ابن شهر آشوب ج4 ص97)  به این ترتیب سپاه حسین بن علی علیه السلام  تسنه ماندند.(اخبار الطوال ص 376)

اهانت عبدالله بن حصین و دیگران به امام علیه السلام 

پس از بسته شدن شدن شریعه، عبدالله بن حصین ازدی از قبیله بجیله فریاد زد یا حسین! آیا این آب را که چون دل آسمان است نمی نگری؟ به خدا قسم از آن قطره ای نخواهی نوشید(تذکره الخواص ص247) تا تو و یارانت از تشمگی بمیرید. (مثیرالاحزان ص71) حسین بن علی علیه السلام  فرمود : خدایا او را تشنه بمیران و هرگز نیامرز.(الارشاد ج2 ص89)

مشابه این اهانت در جای دیگری از مهاجربن اوس تمیمی و عمرو بن حجاج زبیدی روایت شده است: مهاجر بن اوس گفت یا حسین ! آیا می بینی آب چگونه می درخشد و موج می زند؟ به خدا قسم از آن نمی چشی تا بمیری. امام علیه السلام  فرمود: امیدوارم خدا مرا به آن برساند و شما را از آن باز دارد.(انساب الاشراف ج3 ص181و 182)

عمروبن حجاج گفت یا حسین ! این فرات است ، سگها از آن می خورند و خوک ها و خر ها و گرگها از آن می نوشند . به خدا قسم قطره ای از آن را نمی چشی تا حمیم دوزخ را بچشی.

ابن جوزی نوشته است این سخن بر امام علیه السلام  سخت تر از منع آب بود.(تذکره الخواص ص247 و 248)

پیوستن مسعودبن حجاج تیمی و پسرش عبدالرحمن بن مسعود با سپاه عمر سعد به کربلا آمده بودند. آنها همین که فرصتی یافتند در روز هفتم محرم به محضر امام علیه السلام  رسیدند و در کنار او تا شهادت باقی ماندند.( ذخیره الدارین ص416 و 417)

روز دوشنبه 6 محرم الحرام  سال 61 هجری قمری

5 روز تا عاشورا

رونق بازار آهنگران

از روز ششم محرم به بعد بازار آهنگران کوفه رونقی داشت. هر کس که به آن جا می رفت قصد خرید شمشیر، نیزه، تیر، سرنیزه یا تیز کردن و تعمیر آن داشت و آن را با سم آغشته می کرد. تمام تیرها به سم آغشته می شدند. بعضی از تیرها تک شاخه، برخی دو شاخه و بعضی سه شاخه (مانند تیری که به قلب امام حسین بن علی علیه السلام  نشست) بود. ( وسیله الدارین ص79)

تجهیز سپاه عمر سعد

برخی از تاریخ نگاران معنقدند ابن زیاد پس از رفتن عمر سعد به کربلا پیوسته برای او نیرو می فرستاد. ابن زیاد از نخیله 20،30،50، تا 100 نفر، صبح و ظهر و شب بسوی عمرسعد اعزام می کرد. شمار این عده در روز ششم محرم به 20 هزار تن رسید. و بعضی گویند به 30 هزار نفر رسید. که تا روز ششم محرم لشگر عمرسعد کامل شد. (الفتوح ج2 ص145)

امام سجاد علی بن الحسین علیه السلام  فرمودند: و نیز هیچ روزی مانند روز حسین علیه السلام  نیست، 30 هزار مرد بر او گرد آمدند و پنداشتند از این امت هستند و همه آنها با ریختن خون او تلاش در تقرب جستن به خداونند داشتند. او خدا را به یاد آنان می آورد، ولی آنها موعظه اش را نمی پذیرفتند تا او را از روی ظلم و طغیان و عداوت کشتند. (الامالی صدوق ص116، مجلس 24)

ابن زیاد پس از تجهیز سپاه عمر در روز ششم به او نوشت: من برای جنگ با حسین علیه السلام  از لحاظ فراوانی سپاه و نیرو برای تو عذری باقی نگذاشته ام، دقت کن که صبح و شام نمی کنم مگر خبر تو در هر بامداد و شب به من می رسد. ( الفتوح ج2 ص145 و مقتل خوارزمی ج1 ص242)

پیوستن عمرو بن قرظه بن کعب انصاری به کاروان امام علیه السلام  

عمرو بن قرظه روز ششم محرم به کاروان امام علیه السلام  پیوست. ( ذخیره الدارین ص 347)

شب هفتم، دعوت حبیب بن مظاهر از بنی اسد برای یاری امام علیه السلام  

وقتی حبیب بن مظاهر تجهیز لشگر عمرسعد را در روز ششم مشاهده کرد به محضر امام علیه السلام  رسید و گفت: یابن رسول الله! طایفه ای از بنی اسد در نزدیکی ما هستند. آیا به من اجازه می دهی امشب نزد آنان بروم و آنها را به یاریت دعوت کنم؟ شاید خدا به وسیله آنها بعضی از آن چه تو را خشنود می سازد، دور کند. حسین بن علی علیه السلام  اجازه داد.

حبیب در دل شب به طور ناشناس از لشگر امام خارج شد و به سوی بنی اسد رفت. آنها او را شناختند و گفتند چه می خواهی؟ گفت بهترین چیزی را که کسی می تواند برای اقوامش ببرد برایتان آوردم. آمده ام شما را به یاری پسر دختر رسول تان دعوت کنم. او در بین گروهی از مومنان است که یک تن از آنها از هزار نفر بهتر است؛ تا هنگامی که چشم برهم می زنند او را رها نمی کنند و تسلیم نمی دارند؛ عمر سعد او را محاصره کرده است، شما قوم و خویش من هستید؛ آمده ام شما را نصیحت کنم. مرا در یاری او، اطاعت کنید تا از این طریق به شرافت دنیا و آخرت دست سابید. بخدا قسم هیچ یک از شما نیست که با صبر و بردباری در راه خدا، کنار پسر دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم کشته شود مگر این که در اعلی علیین همراه محمد صلی الله علیه و آله و سلم خواهد بود.

عبدالله بن بشر برخاست و گفت من اولین کسی هستم که این دعوت را می پذیرد. از میان آنان 90 نفر گرد آمدند و عزم پیوستن به حسین بن علی علیه السلام  داشتند. ( انساب الاشراف ج3 ص180)

یکی از اسدیان خود را پنهانی به عمرسعد رساند و او را از جریان باخبر کرد. عمرسعد 400 سوار به فرماندهی ازرق بن حارث صدانی به سوی حبیب فرستاد. تا خیام حسین علیه السلام  اندکی بیش نمانده بود؛ اما ازرق مانع آنها شد. درگیری شدیدی بین آنها رخ داد. حبیب بن ازرق گفت وای برتو! با ما چکار داری؟ ما را رها کن.بگذار دیگران با ما درگیر شوند اما ازرق نپذیرفت. بنی اسد متوجه شدند توان مقابله با این گروه را ندارند؛ پس به طایفه خود بازگشتند و از ترس ابن زیاد شبانه از آن جا کوچ کردند. حبیب بازگشت و امام حسین علیه السلام  را از ماجرا آگاه ساخت. امام علیه السلام  فرمود: لاحول و لا قوه الا بالله. ( مقتل خوارزمی ج1 ص244)

جداشدن یکی از همراهان از کاروان امام علیه السلام  

فراس بن جعده بن هیبره مخزومی تصور می کرد با امام علیه السلام  مخالفت نمی شو. اما هنگامی که دید کار بر امام علیه السلام  سخت شده است از امام علیه السلام  اجازه گرفت و ایشان را شبانه ترک کرد. ( انساب الاشراف ج3 ص180)

روز یکشنبه 5 محرم الحرام  سال 61 هجری قمری

6 روز تا عاشورا

احضار شبث بن ربعی از سوی ابن زیاد

ابن زیاد در روز پنجم محرم پیکی به سوی ضبث فرستاد با این پیام که به سوی ما بیا می خواهیم تو را به جنگ با حسین علیه السلام  بفرستیم. شبث خود را به بیماری زد و نرفت. پس ابن زیاد نامه ای به این مضمون برایش فرستاد:

فرستاده من، مرا از تمارض تو آگاه کرد. می ترسم تو از آنانی باشی که : هنگامی که به مومنان می رسیند می گویند ما ایمان آوردیم و هنگامی که با شیاطین خلوت می کنند می گویند ما با شما هستیم و آنها را مسخره کردیم. بقره 14 اگر در اطاعت و فرمانبرداری هستی به سرعت پیش ما بیا.

پس شب هنگام به پیش ابن زیاد رفت و ابن زیاد گفت دوست دارم با هزار سوار به عمرسعد ملحق شوی، شبث گفت می روم. (مقتل خوارزمی ج1 ص242)

رسیدن حصین بن نمیر به کربلا

حصین بن نمیر با چهار هزار سوار در این روز به کربلا رسید. (وسیله الدارین ص77)

پیوستن عامر بن ابی سلامه از کوفه به کاروان امام علیه السلام  

ابن زیاد زحر بن قیس جعفی را با 500 سوار بر پل صراط مستقر کرده بود تا از پیوستن کوفیان به حسین بن علی علیه السلام  جلوگیری کند. عامر بن ابی سلامه که عازم کربلا بود قصد عبور از پل را داشت. زحر به او گفت: می دانم چه قصدی داری؛ بازگرد. عامر به او و یارانش حمله برد و آنها را متفرق ساخت به طوری که نتوانست به او نزدیک شود. عامر خود را به کربلا رساند و تا روز عاشورا در کنار امام علیه السلام  بود و به شهادت رسید.(انساب الاشراف ج3 ص180)

پیوستن عبدالله بن عمیر کلبی به امام علیه السلام  

عبدالله بن عمیر در محله همدان کوفه، نزدیک چاه جعده خانه داشت. هنگامی که سپاه ابن زیاد در نخیله اردو زده بود او آنها را در نخیله دید در مورد آنها پرس و جو کرد. گفتند به مقابله حسین بن علی علیه السلام  می روند. عبدالله گفت من تاکنون به جنگ با مشرکان حریص بودم اما الان امیدوارم ثواب جنگیدن با این ها که به مقابله با پسر دختر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم می روند از ثواب جنگ با مشرکان بیشتر باشد سپس به منزل رفت و آن چه شنیده بود و قصد خود را از پیوستن به امام علیه السلام  به همسرش گفت. همسرش ام وهب به او گفت کار خوبی می کنی خدا تو را به بهترین راه هدایت برساند همین کار را انجام بده و مرا نیز با خود ببر. عبدالله و همسرش شبانه کوفه را ترک گفتند و به امام علیه السلام  پیوستند. (تاریخ طبری ج5 ص429)

روز شنبه 4 محرم الحرام  سال 61 هجری قمری

7 روز تا عاشورا

اعزام فرستاده ابن سعد به محضر امام علیه السلام 

یک روز پس از رسیدن به کربلا، ابن سعد عزره بن قیس احمسی را خواست و به او گفت برو از حسین علیه السلام  بپرس برای چه به این جا آمده است و چه می خواهد. (مناقب ابن شهر آشوب ج4 ص97) عزره عذر خواهی کرد و گفت امیر! من به حسین علیه السلام  نامه نوشتم؛ شرم دارم به سوی او بروم؛ اگر ممکن است کس دیگری را بفرست. (نفس المهموم ص183)

ابن سعد تعداد زیادی از کسانی را که به امام علیه السلام  نامه نوشته بودند، مامور این کار کرد ولی همه آنها عذر آوردند تا کثیر بن عبدالله شعبی برخاست و گفت من می روم و اگر بخواهی او را غافلگیر می کنم و می کشم. عمر گفت نمی خواهم او را بکشی؛ از او بپرس برای چه آمده است و چه می خواهد. (تاریخ طبری ج5 ص410)

کثیر دشمن سرسخت اهل بیت بود. وقتی ابوثمامه صائدی او را دید به امام علیه السلام  گفت: فدایت شوم اباعبدالله! شرورترین فرد روی زمین به سویت می آید؛ او جسورترین آنها در خونریزی و غافلگیری است. (مقتل خوارزمی ج1 ص240)

هنگامی که کثیر رسید، ابوثمامه به او گفت سلاحت را تحویل بده، گفت نمی دهم؛ من یک فرستاده ام، اگر می شنوید پیامی که برای آن فرستاده شدم می گویم و گرنه باز می گردم. ابوثمامه گفت من دسته شمشیرت را به دست می گیرم؛ تو پیامت را بگو؛ گفت نه. بخدا قسم نمی گذارم به آن دست بزنی. ابوثمامه گفت: پیامت را به من بگو من به حسین بن علی علیه السلام  می رسانم. تو فاجری نمی گذارم به او نزدیک شوی. کثیر خشمگین شد به سوی عمر بازگشت و گفت نگذاشتند به حسین علیه السلام  نزدیک شوم و پیامت را برسانم. کسی دیگری را بفرست. ( الارشاد ج2 ص86 و مقتل خوارزمی ج1 ص240)

پیوستن پیک عمر سعد به سپاه امام علیه السلام  

پس از بازگشت کثیر، ابن سعد پیک دیگری به نام خُزیمه به سوی حسین علیه السلام  فرستاد. خزیمه مقابل سپاه امام علیه السلام  ایستاد گفت: السلام علیک یا بن بنت رسول الله: سلام بر تو ای پسر دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم! امام پاسخ او را داد و فرمود: این مرد را می شناسید؟ گفتند: فرد فاضل و خوبی است. فرمود: بپرسید چکار دارد. خزیمه پاسخ داد می خواهم به سوی حسین بیایم. او سلاح خود را انداخت، به حضور امام علیه السلام  رسید و روی پاهای امام علیه السلام  افتاد و آنها را بوسید. سپس پیام عمر را رسانید. ( ینابیع الموده ج3 ص66)

حسین بن علی علیه السلام  فرمود نامه برایم نوشتند و مرا به این جا دعوت کردند. خزیمه گفت: خدا لعنت کند آنها را که برایت نامه نوشتند و دعوتت کردند و اکنون جزو سپاهیان ابن زیاد شده اند. امام علیه السلام  به او فرمود پاسخ مرا به عمر برسان. خزیمه گفت: کیست که بهشت را ترک کند و به سوی دوزخ برود؟ او به سوی سپاه عمر بازنگشت و کنار امام علیه السلام  تا شهادت باقی ماند. (ینابیع الموده ج3 ص66)

سومین پیک و پاسخ امام علیه السلام 

عمرسعد، قره بن قیس حنظلی را خواست و به او گفت به ملاقات حسین علیه السلام  برو از او سوال کن برای چه آمده است و چه می خواهد. هنگامی که قره نزدیک سپاه امام علیه السلام  می شد امام علیه السلام  از یارانش پرسید او را می شناسید؟ حبیب بن مظاهر گفت: بله او از قبیله حنظله تمیمی است. خواهرزاده ماست. من او را خوض فکر می دانستم؛ گمان نمی کردم او را در این جا ببینم. قره به امام رسید؛ سلام کرد و پیام عمر را داد. (تاریخ طبری ج5 ص 411)

حسین بن علی علیه السلام  فرمود: اهالی شهر شما به من نامه نوشتند که بیایم. اگر نمی خواهید بازمیگردم. (تجارب الامم ج2 ص69)

قره می خواست بازگردد که حبیب بن مظاهر به او گفت: قره وای بر تو! کجا برمیگردی؟ به سوی این گروه ستمکار؟ من تو را در مورد اهل بیت خوش عقیده می پنداشتم، چه چسزی تو را عوض کرده است که حامل این پیام شدی ؟ پیش ما بمان و این مرد را که خدا او را به سوی ما فرستاده یاری کن. قره گفت: به جان خودم سوگند که یاری او از یاری دیگران شایسته تر است. پاسخ پیام را می رسانم و در این مورد می اندیشم. او بازگشت و پاسخ امام علیه السلام  را برای عمرسعد بازگو کرد. عمر گفت: الحمدالله. امیدوارم خداوند مرا از جنگ با حسین علیه السلام  معاف دارد. (اخبار الطوال ص374)

نامه نگاری عمر و ابن زیاد

عمرسعد پس از دریافت پاسخ امام علیه السلام  نامه ای به این مضمون برای ابن زیاد نوشت:

من نزدیک حسین علیه السلام  فرود آمدم، یه سوی او پیکی فرستادم تا از او علت آمدنش به این سرزمین را یوال کنم، او گفت اهل کوفه فرستادگانی به سوی او فرستاده و خواسته اند بیاید تا با او بیعت کنند و او را یاری دهند. اگر نظر آنها تغییر کرده در مورد یاری او، او از جایی که آمده است باز می گردد و به مکه یا هر شهری که بگویی می رود؛ مانند یکی از افراد مسلمین، دوست داشتم امیر را از این موضوع آگاه کنم تا نظر او را بدانم؛ والسلام. ( مقتل خوارزمی ج1 ص241)

هنگامی که نامه به ابن زیاد رسید این شعر را زمزمه کرد: اینک که پنجه های ما به او رسیده است، امید نجات دارد؛ ولی دیگر راه نجاتی نیست. سپس گفت: آیا پسر ابوتراب امید نجات دارد؟ هیهات! هیهات! خداوند مرا از عذابش نرهاند اگر حسین علیه السلام  از دست من نجات یابد. (مقتل خوارزمی، همان)

او در پاسخ ابن سعد نوشت: نامه ات رسید و آن چه نوشته بودی فهمیدم، به حسین بگو علیه السلام  بگو او و تمام یارانش با یزید بیعت کنند، وقتی چنین کرد نظر خود را می گوییم. والسلام. (تاریخ طبری ج5 ص411)

نامه بدست عمرسعد رسید و گفت: گمان نمی کنم ابن زیاد طالب صلح باشد و نامه را به سوی امام علیه السلام  فرستاد. امام علیه السلام  فرمود: خواسته ابن زیاد را نمی پذیرم، آیا این چیزی جز مرگ خواهد بود؟ پس گوارا باد مرگ؛ ابن سعد پاسخ امام علیه السلام  را به ابن زیاد فرستاد، او نیز خشمگین شد و عزم نخیله ( اردوگاهی است در شمال کوفه) کرد. (اخبار الطوال ص374)

سخنرانی ابن زیاد در مسجد کوفه

ابن زیاد در این روز دستور داد در مسجد جمع شوند؛ خود به منبر رفت و گفت: ایهاالناس! شما آل ابوسفیان را آزمودید و آنها را همان گونه که دوست دارید یافتید. این امیرالمومنین یزید است که او را به حسن سیرت، شیوه پسندیده، طینت مبارک، خوش برخوردی با رعیت، تعهد در برابر امنیت مرزها و پرداخت احسان به جا می شناسید. به دلیل تعهد او، راه ها ایمن گشته و به علت تلاشش، فتنه ها خاموش شده است. همان گونه معاویه در دوره خویش چنین بود، پسرش یزید نیز پیرو او به بندگان اکرام می کند؛ با مال، بی نیازشان می دارد و بر کرامت خویش به آنها می افزاید. اکنون بر روزی شما صد در صد افزوده و به من امر کرده است که آن را افزایش دهم. به شما نیز دستور داده است به جنگ دشمنش حسین بن علی علیه السلام  بروید؛ بشنوید و فرمان برید. (مقتل خوارزمی ج1 ص242)

هیچ مردی در این شهر از بزرگان، سرشناسات، تاجران و ساکنان شهر نباید باشد و همه باید خارج شوند و همراه من اردو بزنند. اگر مردی را بیابم که بعد از امروز از این کار تخلف کرده باشد از ذمه ما بری است (خونش مباح است).

پس از آن در میان مردم ندا داد که آماده رفتن به سوی عمرسعد شوند تا او را در کشتن حسین علیه السلام  یاری کنند. در غیر این صورت پیامد نافرمانی آنها فتنه گری ایجاد می کند و مردم را با این حرف ها ترساند. (انساب الاشراف ج3 ص178)

روز جمعه 3 محرم الحرام  سال 61 هجری قمری

8 روز تا عاشورا

پس از این که پیک ابن زیاد از سوی امام علیه السلام  جواب نامه را آورد، ابن زیاد خشمگین شد و گفت: ایهاالناس! کدام یک از شما جنگ با حسین را می پذیرد در مقابل حکومت هر سرزمینی که بخواهد؟ هیچ کس پاسخ نداد. ابن زیاد نگاهش به عمر سعد افتاد که چند روز پیش فرمان حکومت ری را برای او صادر کرده بود؛ به او گفت: می خواهم این کار را انجام دهی. عمر سعد دوست نداشت با حسین علیه السلام  بجنگد و گفت: مرا معاف کن. ابن زیاد گفت: پس نامه ی ملک ری را پس بیاور. عمر گفت:پس به من مهلت بده تا فکر کنم.

عمر سعد پس از شبی اندیشیدن گفت به جنگ حسین علیه السلام  می روم. پس از آن عمر سعد مردم را به جنگ با حسین علیه السلام  فرا خواند. ( تاریخ طبری ج5 ص410)

فردای روزی که امام علیه السلام  در کربلا فرود آمد یعنی روز سوم محرم عمر سعد با چهار هزار سپاه به کربلا رسید. لشگر حر بن یزید نیز به او پیوست و مجموعا لشگری پنج هزار نفری را تشکیل دادند. (مقتل خوارزمی ج1 ص240)

خریداری زمین های کربلا توسط امام علیه السلام 

امام علیه السلام  پس از ورود به کربلا، زمین های اطراف محل قبرش را از اهل نینوا و غاضریه به مبلغ 60 هزار درهم خریداری کرد، سپس زمین ها را به خود آنها بخشید مشروط به این که از زائران او سه روز پذیرایی کنند. ( مجمع البحرین ج5 ص 461 و مقتل مقرم ص 235)

نامه ی امام علیه السلام به بنی هاشم از سرزمین کربلا

از ابی جعفر امام باقر علیه السلام  روایت شده است حسین بن علی علیه السلام  از کربلا برای محمد بن حنفیه به این مضمون نوشت: از حسین به محمد بن علی و هاشمیانی که نزد اویند: اما بعد گویا دینا هیچ گاه نبوده و گویا آخرت پیوسته بوده است. والسلام (کامل الزیارات ص167)

پیوستن حبیب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه به امام علیه السلام 

هنگامی که خبر رسیدن امام علیه السلام  به کربلا رسید آنها مخفیانه حرکت کردند، شب ها راه می پیمودند و روزها پنهان می شدند تا خود را به کربلا رساندند و به امام پیوستند. ( ابصارالعین ص57)

روز پنج شنبه 2 محرم الحرام  سال 61 هجری قمری

9روز تا عاشورا

رویای صادقه امام علیه السلام 

حسین بن علی علیه السلام  در انتهای شب به جوانانش دستور داد آب به مقدار زیاد بردارند و فرمان حرکت داد؛ ساعتی از شب را راه پیمودند. امام علیه السلام  سرش را بر پشت اسب گذاشت و خوابی سبک او را فراگرفت. سپس گریان بیدار شد (مقتل خوارزمی ج1 ص226). و فرمود: انا لله و انا الیه راجعون و الحمدالله رب العالمین. او دو یا سه بار این کلام را تکرار کرد. علی بن الحسین ( علی اکبر) علیه السلام  خود را به پدر رساند و پرسید پدرجان! فدایت شوم! چرا خدا را حمد می کنی و آیه استرجاع می خوانی؟ حسین بن علی علیه السلام  فرمود:

پسرم لحظه ای خوابم برد: سواری را دیدم که می گفت این گروه می روند و مرگ نیز به سوی آنها می رود. فهمیدم که این جان ماست که خبر مرگ ما را می دهد. علی اکبر علیه السلام  گفت: پدرجان! خدا بد برایت پیش نیاورد. مگر ما به حق نیستیم؟ امام علیه السلام  فرمود: قسم به کسی که همه بندگان به سوی او باز می گردند ما بر حقیم.

علی علیه السلام  گفت: پس در این صورت ما باکی نداریم که بمیریم و بر حق باشیم. امام علیه السلام  به او فرمود: خدا به تو جزای خیر بدهد؛ بهترین جزایی که گدری از فرزندش دریافت کرده است. (تاریخ کامل ج4 ص51) 

رسیدن کاروان امام علیه السلام  و سپاه حر به نینوا

پگاه روز دوم محرم، امام حسین بن علی علیه السلام  نماز صبح به جا آورد، سپس با عجله حرکت کرد و به سمت چپ پیچید تا از سپاهیان حر جدا شود. حر نیز تلاش می کرد امام علیه السلام  و یارانش را به سمت راست یعنی به سوی کوفه متمایل سازد؛ اما آنها به شدت خودداری می کردند. به همین منوال حرکت می کردند تا به منطقه نینوا رسیدند. (تاریخ طبری ج5 ص408)

رسیدن پیک و نامه ابن زیاد و گفتگوی یکی از یاران امام علیه السلام  با پیک ابن زیاد

در ناحیه نینوا سواری از سوی کوفه در حال نزدیک شدن بود. وقتی او را دیدند همه به انتظارش ایستادند. هنگامی که سوار رسید به حر و سپاهش سلام داد و امام علیه السلام  و یارانش سلام نداد. نامه ای از ابن زیاد آورده و به حر داد. مضمون نامه چنین بود:

هنگامی که فرستاده من سوی تو آمد و نامه ام به دستت رسید بر حسین سخت بگیر و او را در زمینی بی پناهگاه و بی آب و گیاه فرود آور. به فرستاده ام دستور دادم همراه تو باشد. از تو جدا نشود تا به من خبر دهد فرمانم اجرا شده است؛ والسلام.

یکی از یاران حسین بن علی علیه السلام  به نام یزید بن زیاد بن مهاصر، پیک ابن زیاد را شناخت. به او گفت آیا تو مالک بن نسر نیستی؟ گفت: بله، یزید بن زیاد گفت: مادرت به عزایت بنشیند، این چه کاری است که برای آن آمده ای؟ مالک گفت: امامم (ابن زیاد) را اطاعت کردم و به بیعتم با او وفادار مانده ام.

یزید بن زیاد گفت: با اطاعت از امامت، نافرمانی پروردگارت کردی؛ خود را هلاک ساختی و ننگ و نار بدست آوردی. آیا این کلام خدا را نشنیدی: آنان را امامانی قرار دادیم که به سوی دوزخ دعوت می کندد و روز قیامت یاوری نمی شوند؟ (قصص آیه 41) مالک به او پاسخی درشت داد. (ابصارالعین ص102)

سختگیری حر و پیشنهاد زهیر بن قین

پس از رسیدن نام ابن زیاد حر می خواست امام و یارانش را در همان مکان که آب و آبادی نبود فرود آورد، حسین بن علی علیه السلام  فرمود بگذار در این آبادی یا آن یکی یا آن دیگری فرود آییم. زهیر بن قین به امام علیه السلام  گفت: من این گونه می اندیشم که کار بعدا سخت تر از این که الان می بینی خواهد شد. یا بن رسول الله! جنگ با این گروه الان بر ما آسان تر است از جنگیدن با کسانی که بعدا می آیند. امام فرمود: من جنگ را با آنها آغاز نمی کنم. (تاریخ کامل ج4 ص52)

فرود آمدن در کربلا

هنگامی که به کربلا رسیدند حر و سپاهیانش مقابل امام علیه السلام  ایستادند و مانع حرکت آنها شدند. حر به امام گفت در همین مکان فرود آ. فرات در همین نزدیکی است. امام علیه السلام  پرسید اسم این جا چیست؟ گفت: کربلا. فرمود: کرب و بلا! پدرم هنگام رفتن به صفین از این جا عبور کرد. من نیز همراه او بودم؛ ایستاد و نام این جا را پرسید و به او گفتند. گفت: این جا محل فرود آمدنشان و محل ریخته شدن خون هایشان است. از او پرسیدند در مورد چه کسانی سخن می گویی؟ گفت: بزرگانی از اهل بیت محمد صلی الله علیه و آله و سلم این جا فرود می آیند. (اخبار الطول ص372)

در روایتی دیگر امیرالمومنین علیه السلام  فرمود: خوش به حال تو ای خاک کربلا از تو گروهی محشور می شوند که بدون حساب وارد بهشت خواهند شد. همچنین باز در روایت دیگر فرمود: در این جا 200 پیامبر و 200 پیامبرزاده کشته و شهید شدند. این جا محل فرود آمدن مرکب ها و قتلگاه عاشقان است. شهیدانی که به کسی از پیشینیان بر آنها سبقت گرفته و نه کسی از آیندگان به آنها می پیوندند. (بحارالانوار ج41 ص295)

همه حرکت کردند تا به زمین کربلا رسیدند. اسب حسین علیه السلام  ایستاد. امام پائین آمد و بر اسب دیگری سوار شد آن نیز حرکت نکرد. امام علیه السلام  شش با هفت اسب عوض کرد. اما هیچ کدام حرکت نکردند. وقتی حسین بن علی علیه السلام  این امر عجیب را مشاهده کرد پرسید نام این سرزمین چیست؟ گفتند: غاضریه. فرمود : نام دیگری نیز دارد؟ گفتند: نینوا. آنقدر پرسید تا گفتند نامش کربلا است. امام علیه السلام  با شنیدن نام کربلا نفس عمیقی کشید و چشمانش اشکبار شد و فرمود: خدایا من از رنج و بلا به تو پماه می برم. سپس فرمود:

بایستید و حرکت نکنید؛ بخدا قسم این جا محل فرود آمدن شترانمان است، بخدا قسم این جا محل ریخت خون مان است. بخدا قسم این جا محل شکسته شدن حریممان استو یخدا قسم این جا مردانمان کشته می شوند. بخدا قسم این جا کودکانمان ذبح می شوند و بخدا قسم این جا قبرهای ما زیارت می شوند و جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم این خاک را به من وعده داده است و وعده او خلاف نیست. سپس از اسب فرود آمد. (الدمعه الساکبه)

حر بن یزید ریاحی نیز با لشگریانش فرود آمد و بین سپاه امام و رود فرات قرار گرفت. ( نورالعین)

زرد شدن خاک کربلا به محض ورود امام علیه السلام  در آن

هنگامی که حسین ین علی علیه السلام  قذم بر خاک کربلا گذاشت. رنگ خاک زرد شد و از آن غباری برخاست و سر و موی امام علیه السلام  پر از گرد و خاک شد. ام کلثوم به امام علیه السلام  گفتک برادر این چه حالی است؛ از این سرزمین هولی عظیم به دل من افتاد. امام علیه السلام  خواهر را تسلی داد. (وقایع الایام ص152)

برپا کردن خیمه ها

هنگامی که یاران امام علیه السلام  در کربلا فرود آمدند به برپایی خیمه ها اقدام کردند. آنها خیمه ها را مقابل نیزار و بوته زار نصب کردند  که تنها از یک سو با دشمن رو به رو شوند و بجنگند. اولین خیمه ی نصب شده خیمه ی امام بود و در مرکز قرار داشت. خیمه بنی هاشم و اهل بیت پشت خیمه امام علیه السلام  و خیمه ی یاران در قسمت شرقی خیمه ی امام علیه السلام  نصب شد.( الحسین فی الطریقه الشهاده ص146)

پس از فرود آمدن در کربلا حر به ابن زیاد نامه ی زد و گزارش داد که در کربلا فرود آمده اند. ( کشف الغمه ج2 ص259) پس از رسیدن نامه ی حر به ابن زیاد، ابن زیاد نامه ی به این مضمون برای امام علیه السلام  نوشت: ای حسین به من خبر رسیده در کربلا فرود آمده ای. امیرالمومنین یزید بن معاویه به من نامه نوشته است که سر بر بالین نگذارم و نان سیر نخورم تا تو را به خدای لطیف و خبیر ملحق کنم یا تو به حکم من یا یزید تن دهی. والسلام.

هنگامی که نامه بدست امام رسید، امام علیه السلام  آن را خواند و سپس انداخت و فرمود: قومی که رضایت مخلوق را در ازای خشم خالق بخرد رستگار نمی شود. ( مقتل خوارزمی ج1 ص239)

امام حسین علیه السلام  برای ایراد خطبه ای در میان یارانش ایستاد و پس از حمد و ثنای پروردگار متعال از جدش رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم یاد کرده و بر او درود و رحمت فرستاد و آن گاه فرمود:

برای ما حادثه ای پیش آمده است که می بینید؛ همانا دنیا رو برگردانده، خوبی هایش واژگون و دگرگون شده، جدایی از آن ادامه یافته و جیزی از آن باقی نمانده؛ مگر به قدر ته مانده ی کاسه ای و زندگی ناچیزی؛ چون چراگاهی خشکیده. آیا به حق که بدان عمل نمی شود و به باطل که از آن نهی نمی کنند، نمی نگرید. مومن حقیقتا باید مشتاق لقای پروردگار باشد. همانا من مرگ را چیزی جز سعادت و خوشبختی و زندگی با ظالمان را جیزی جز ملامت و بدبختی نمی دانم.

در این هنگام زهیر بن قین برخاست و گفت: ای فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم! خداوند ما را توسط شما هدایت فرماید! سخنانت را شنیدیم، بدان اگر دنیا برای ما ماندگار باشد و ما در آن زندگی جاوید داشته باشیم با این حال، قیام با تو را بر اقامت در این دنیا ترجیح می دهیم.

هلال بن نافع بجلی بلافاصله برخاست و گفت: به خد سوگند ما از ملاقات پروردگارمان ناراحت نمی شویم و بر نیات و عقاید خود پایبندیم؛ کسی که تو را دوست بدارد، دوست می داریم و کسی که با تو دشمنی کند،با او دشمنی می کنیم.

بریر بن حصین ( یا خُضیر) برخاست و گفت: به خدا سوگند! ای پسر پیامبر علیه السلام ! همانا خداوند بر ما منت نهاد که اجازه داد در پیش روی تو بجنگیم تا اعضایمان در راه تو قطعه قطعه شود و روز قیامت جدت شفیعمان باشد.( لهوف 99 تا 104)

امام حسین علیه السلام از هر راهی می رفت یا جلویش را می گرفتند یا مسیرش را تغییر می دادند تا این که روز دوم محرم

وقتی همگی پیاده شدند. حر و سپاهیانش نیز در گوشه ای دیگر فرود آمدند. پس از آن امام حسین علیه السلام  در حالی که بر زمین نشسته بود و شمشیرش را تمیز می کرد، اشعاری فرمودند: اُف بر دوستی ای روزگار! چه صبحگاه و شامگاهی بر تو گذشت. و تو در آن یاران و دوستانی را کشتی، که روزگار کسی را به جای آنان نمی پذیرد. همانا پایان کار به دست خدای بزرگ است، و هر زنده ای این راه را خواهد رفت. چه نزدیک است زمان کوچ کردن به بهشت و محل آرامش.

زینب دختر فاطمه سلام الله علیها آن اشعار را شنید و عرض کرد: ای برادر! این ها سخنان کسی است که به مرگ یقین داشته باشد. امام فرمودند: آری، خواهرم. در این هنگام زینب سلام الله علیها فرمودند: وای چه مصیبتی! حسین علیه السلام  خبر مرگ خود را به من می دهد.

زنها همگی گریستند؛ گونه های خود را مجروح ساختند و گریبان ها را چاک زدند. ام کلثوم مدام فریاد می زد: ای وای یا محمد صلی الله علیه و آله و سلم ای وای یا علی علیه السلام  ای وای یا فاطمه سلام الله علیها ای وای یا حسن علیه السلام  ای وای یا حسین علیه السلام  و ای وای از بیچارگی بعد از تو یااباعبدالله علیه السلام .

امام حسین علیه السلام  او را دلداری داده و فرمودند: خواهرم دلت را به وعده ی الهی محکم ساز! زیرا اهل آسمان ها می میرند و اهل زمین هم باقی نمی مانند و تمام مخلوقات هلاک و نابود خواهند شد. سپس فرمودند: خواهرم، ام کلثوم، تو ای زینب، تو ای رقیه، تو ای فاطمه، و تو ای رباب گوش کنید! هنگامی که من کشته شدم، برای من گریبان چاک نکنید، صورت مخراشید و سخن بیهوده مگویید.

در روایت دیگری چنین آمده است: هنگامی که حضرت زینب سلام الله علیها اشعار برادرش را شنید، با سری برهنه در حالی که لباسش بر زمین کشیده می شد از خیمه بیرون آمد و خود را به امام علیه السلام  رسانده و عرض کرد: وای از این مصیبت! ای کاش مرگ مرا از زندگی خلاص می کرد! امروز مادرم فاطمه الزهرا سلام الله علیها رحلت کرد؛ امروز پدرم علی مرتضی علیه السلام  رحلت کرد؛ امروز برادرم حسن طاهر و پاکیزه علیه السلام  رحلت کرد؛ ای جانشین گذشتگان و ای پناه باقی ماندگان!

امام حسین علیه السلام  نگاهی به خواهر کرده و فرمودند: خواهرم! بردباری و شکیبایی ات را از دست مده.

زینب عرض کرد: پدر و مادرم به فدایت! آیا تو کشته می شوی! جان من به فدای تو.

اباعبدالله علیه السلام  غم و اندوه خود را پنهان کرد، ولی چشمان آن حضرت پر از اشک شده و در همان حال فرمودند: هیهات! هیهات! اگر " مرغ فطا" را در شب رها کنند، آسوده می خوابد. ( کنایه از این که مرا گرفتار خواهند کرد.)

در این هنگام زینب سلام الله علیها عرض کرد: ای وای بر من! آیا خود را گرفتار و اسیر می دانی؟ این که تحملش بر دل و جان من سخت تر است. بعد از این سخنان دست به گریبان برده و آن را چاک زد؛ آن گاه بیهوش بر زمین افتاد. حضرت اباعبدالله علیه السلام  از جا برخاست و آبی به صورت او زد تا به هوش آمد و سپس تا می توانست خواهرش را دلداری داد و مصیبت شهادت پدر علیه السلام  و جدش صلی الله علیه و آله و سلم را برای تسکین به یاد او آورد. ( لهوف 105 تا 109)

روز چهارشنبه 1 محرم الحرام  سال 61 هجری قمری

10روز تا عاشورا

گفتگوی امام با عبیدالله حر جعفی

امام علیه السلام پس از ورود به منزل بنی مقاتل خیمه ای افراشته دید که نیزه بر زمین فرو برده و در کنار آن شمشیری آویخته و اسبی بسته شده است. پرسید این خیمه ی کیست؟ گفتند: عبیدالله حر جعفی. حسین بن علی علیه السلام  یکی از یاران خود حجاج را به سوی او فرستاد تا او را به یاری بخواند. حجاج داخل خیمه شد و سلام کرد. او پاسخش را داد و گفت: چه خبر است؟ حجاج گفت: اگر بپذیری، خداوند به وسیله کرامتی تو را هدایت کرده است. ابن حر پرسید آن چیست؟ گفت: حسین بن علی علیه السلام  تو را به یاری خود خوانده است. اگر در رکابش بجنگی پاداش می یابی و اگر بمیری، شهید می شوی.

ابن حر گفت: انا لله و انا الیه راجعون، بخدا قسم از کوفه خارج نشدم مگر از ترس این که حسین بن علی علیه السلام  وارد کوفه شود و من در این شهر باشم و نتوانم او را یاری کنم، چون او دیگر در کوفه پیرو و یاری ندارد. از کوفیان به جز معدودی که خدا آنها را حفظ کرده است، بقیه به دنیا رو کرده اند؛ برگرد و این را بگو.

حجاج نزد امام علیه السلام  رسید و کلام او را بازگو کرد. (ابصارالعین ص89) حسین بن علی علیه السلام  کفش هایش را به دست گرفت؛ پوشید و سپس برخاست و به همراه تعدادی از اهل بیت و یارانش به سوی ابن حر رفت. هنگامی که امام علیه السلام  حرکت می کرد کودکانش پیرامون او بودند.

ابن حر که این منظره را دید گفت من تا به حال کسی را به زیبایی و جذابی حسین علیه السلام  ندیدم و تا به حال کسی بدین حد دلسوزی نکردم؛ وقتی او را در این حال می بینم که کودکانش پیرامون او می چرخند. وقتی حسین بن علی علیه السلام  وارد خیمه ی او شد. عبیدالله به احترام امام علیه السلام  برخاست. سپس نگاهی به محاسن زیبا و یکدشت مشکی او کرد و پرسید این رنگ طبیعی یا خضاب است؟ فرمود: یابن حر! پیری من زودتر از موعد رسیده است.(مقتل مقرم) سپس فرمود:

یابن حر! اهالی شهر شما به من نامه نوشتند و به من گفتند که برای یاری من جمع شده اند که از من دفاع می کنند که با دشمنم می جنگمد و از من خواستند به سوی آنها بیایم. من آمدم ولی نمی دانستم این گروه برخلاف تصور به قتل پسر عمویم مسلم بن عقیل و یارانش کمک کردند و بر این متفق اند که عبیدالله بن زیاد از من برای یزید بن معاویه بیعت بگیرد. یا بن حر! بدان که خداوند به خاطر گناهان و خطاهای گذشته ات تو را مواخذه می کند. من تو را به توبه ای فرا می خوانم که از تو این گناهان را می شوید. تو را به یاری اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرا می خوانم. اگر حق ما را به ما دادند که خدا را شکر. و به آن رو می کنیم و اگر ما را از حق خود محروم کردند و به ما ظلم روا داشتند تو از یاران من در طلب حق خواهی بود.

ابن حر گفت: ای پسر دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم! اگر در کوفه یارانی داشتی که برایت بجنگند من بر دشمنان تو سختگیرتر از همه می بودم؛ ولی من یاران تو را در کوفه دیدم که از ترس بنی امیه و شمشیرهای آنان به منزل شان پناه بردند. تو را بخدا قسم می دهم که این را از من بپذیری که من تو را به آن چه در توانم هست یاری کنم. این اسب من است که با او بدنبال هر کسی رفته ام او را کشته، و به دنبال هر چیزی بوده ام به دست آورده ام، این نیز شمشیر من است با آن ضربه ای نزدم مگر این که کاری بوده است؛ این ها را در اختیار تو قرار می دهم.( الفتوح ج2 ص370) بر این اسب بنشین. من تنی چند از یاران خود را نیز در خدمت تو قرار می دهم تا به مامن خویش برسی و ضمانت می کنم که اهل و عیالت را به سلامت به تو برسانم. (الدر النظیم ص549) امام علیه السلام  فرمود: ای پسر حر! من به نبال اسب و شمشیرت نیامدم. من آمده ام که از خودت یاری بطلبم. وقتی برای یاری خودت بخل می ورزی به وسایل تو نیازی ندارم، من گمراه کنندگان را به یاری نمی گیرم( کهف آیه51) سپس فرمود: اگر ما را یاری نمی کنی، بترس از این که جز کسانی باشی که با ما بجنگد. بخدا قسم هیچ کس نیست که فریاد غربت ما را بشنود. ما را یاری نکند و هلاک نشود. از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شنیدم که هر کس فریاد اهل بیتم را بشنود و آنها را به حقشان یاری نکند. خداوند او را با صورت در آتش افکند. (مقتل خوارزمی ج1 ص227)

ابن حر گفت: این چنین نخواهد بود که جزو دشمنان تو باشم؛ ان شا الله. (تاریخ طبری ج5 ص407)

گفتگوی عمرو بن قیس و پسر عمویش با امام علیه السلام 

عمرو بن قیس مشرقی می گوید: وقتی حسین علیه السلام  به این منزل رسید، من و پسر عمویم به نزدش رفتیم. امام علیه السلام  به ما فرمود: شما برای یاری من آمدید؟ گفتم من مردی مسن با قرض های بسیار و عیال های زیاد هستم و مال مردم نزد من است. نمی دانم چه می شود، دوست ندارم امانت مردم ضایع شود. پسرعمویم نیز مثل من سخن گفت. حسین بن علی علیه السلام  فرمود: پس از این جا بروید که صدای ما را نشنوید و ما را نبینید که هر کس صدای ما را بشنود یا ما را اجابت نکند و به یاری ما نیاید بر خداست که او را با بینی به آتش بیفکند. (ثواب الاعمال و عقاب الاعمال ص259)

پیوستن انس بن حرث(حارث) کاهلی به کاروان امام علیه السلام 

بلاذری معتقد است انس بن حارث کاهلی در این منزل به امام علیه السلام  پیوست. انس که گفتگوی حسین بن علی علیه السلام  را با عبیدالله بن حر شنید، هنگامی که امام علیه السلام  خیمه عبیدالله را ترک کرد؛ انس به نزد او رفت و پس از سلام گفت: بخدا سوگند از کوفه خارج نشدم مگر به خاطر این که دوست نداشتم همراه تو یا علیه تو بجنگم. ولی خداوند یاری تو را به دل من انداخته و مرا برای همراهی تو به شجاعت واداشته است. حسین علیه السلام  فرمود: با ما بیا که رشد یافته و در امانی. (انساب الاشراف ج3 ص175)

یاد کردن امام علیه السلام  از یحیی بن زکریا در تمام منازل بین راه

از امام سجاد روایت شده است: هنگامی که از با حسین علیه السلام  از مکه خارج شدیم در هیچ منزلی وارد و از ان خارج نمی شد مگر این که از یحیی بن زکریا و کشته شدنش یاد می کرد و روزی فرمود: از پستی دنیا نزد خدا همین بس که سر یحیی بن زکیرا را برای ستمگری از ستمگران بنی اسرائیل هدیه بردند. (الارشاد ج2 ص135)