منوی اصلی
Skip Navigation Links

تازه ترین ارسال ها
* شهادت امام حسن عسگری علیه السلام

* هجوم به خانه ی وحی و شهادت حضرت محسن

* پیشگویی از مظلومیت امیرالمومنین علیه السلام

* شهادت امام رضا علیه السلام

* شهادت کریم اهل بیت امام حسن مجتبی علیه السلام

* رحلت پیامبر مکرم اسلام صلی الله علیه و آله و سلم

* اربعین حسینی

* نقش حضرت رقیه در احیای امر امام زمانش حضرت اباعبد الله الحسین علیه السلام

* امام زمان عجل الله منتقم خون سیدالشهداء علیه السلام

* خطابه اهل بیت علیهم السلام

کرامات و معجزات امام هادی علیه السلام

کرامات و معجزات امام هادی علیه السلام

در کتاب امالی ابن شيخ از منصوری و كافور روايت شده است كه در سامرا حضرت هادی علیه السلام  همسايه ای داشت كه او را يوسف نقاش می گفتند و بيشتر اوقات خدمت آن حضرت مي رسيد و آن جناب را خدمت می نمود. يك روز وارد شد خدمت آن جناب در حالی كه مي لرزيد و عرض كرد: اي سيّد من وصيت می كنم كه با اهل بيت من خوب رفتار کنی، حضرت فرمودند: مگر چه خبر شده است؟ و تبسم کرد. عرض کرد که موسی بن بغا یک نگین به من داده که آن را نفش کنم و آن نگین از خوبی قیمت نداشت من چون خواستم آن نگین را نقش کنم شکست و دو قسمت شد و روز وعده فردا است و موسی بن بغا یا مرا هزار تازیانه می زند یا خواهد کشت. حضرت فرمود:اینک برو به منزل خود تا فردا شود همانا چیزی نخواهی دید مگر خوبی، روز دیگر صبح گاهی خدمت آن حضرت رسید. عرض کرد: یک موسی به جهت نگین آمده است. فرمود:برو نزد او جز خیر و خوبی یزی نخواهی دید.آن مرد دیگر باره گفت که اکنون من نزد او می روم چه بگویم؟ حضرت فرمود: تو برو و نزد او گوش کن چه با تو می گوید همانا جز خوبی چیز دیگری نخواهد بود. مرد نقاش رفت و بعد از زمانی خندان برگشت و عرض کرد: ای سیّد من چون رفتم نزد موسی مرا گفت : کنیزان من در باب آن نگین با هم مخاصمت کردند، آیا ممکن می شود که آن را  دو نصف کنی تا دو نگین شود که نزاع و مخاصمه آنها بر طرف شود. حضرت چون این بشنید خدا را حمد کرد و فرمودند:  چه در جواب او گفتی؟ گفت: گفتم مرا مهلت بده تا فکری در امر آن کنم، حضرت فرمود: خوب جواب گفتی. (منتهی الامال، شیخ عباس قمی، انتشارات مصطفی1386، ص699)

شیخ صدوق در امالی از ابو هاشم جعفری روایت کرده است که گفت: وقتی فقر و فاقه بر من شدّت کرد خدمت امام علی نقی علیه اسلام شرفیاب شدم پس مرا اذن داد، پس چون نشستم فرمود: ابوهاشم کدام نعمت های خدا را که به تو عطا کرده است را می توانی ادا و شکر کنی؟ ابو هاشم گفت: ندانستم جه جواب گویم،پس خود آن حضرت ابتدا کرد و فرمودند: ایمان را روزی تو کرد پس حرام کرد به سبب آن بدن تو را به آتش، و روزی کرد تو را عافیت تا اعانت کرد تو را بر طاعت، و روزی کرد تو را قناعت پس حفظ کرد تو را از ریختن آبرویت . ای ابو هاشم من ابتدا کردم تو را به این کلمات به جهت آنکه گمان کردم که تو اراده کرده ای که شکایت کنی نزد من از آن که با تو این همه انعام کرده و امر کردم که صد دینار زر سرخ به تو دهند بگیر آن را(منتهی الامال، شیخ عباس قمی، انتشارات مصطفی1386، ص700)

قطب راوندی روایت کرده که جماعتی از اهل اصفهان روایت کرده اند که مردی بود در اصفهان که او را عبدالرحمن می گفتند و او بر مذهب شیعه بود به او گفتند: به چه حساب تو مذهب شیعه را اختیار کردی و قائل به امامت حضرت امام علی نقی علیه السلام   شدی؟ گفت: به جهت معجزه ای که از او مشاهده کردم و حکایت آنچنان بود که من مردی فقیر و بی چیز بودم و با این حال صاحب زبان و با جرات بودم . در یکی از سال ها اهل اصفهان مرا با جماعتی به جهت تظلّم به نزد متوّکل فرستادند چون ما به نزد متوکّل رفتیم روزی بر در خانه او بودیم که امر شد به احضار علی بن محمّد الرضا علیه السلام ، من از شخصی پرسیدم که این مرد کیست که متوکّل امر کرده به احضار او؟ گفت:  او مردی است از علوّیین که  شیعه او را امام می نامند، پس از آن گفت: ممکن است متوکّل او را خواسته باشد برای آن که او را به قتل رساند. من با خود گفتم که از جای خود حرکت نمی کنم تا این مرد علوی بیاید و او را مشاهده کنم، پس ناگهان شخصی سوار بر اسب پیدا شد، مردم به جهت احترام در طرف راست و چپ او صف کشیدند و او را مشاهده می کردند پس چون نگاه من بر او افتاد محبّت او در دل من جای گرفت پس شروع کردم  در دعا کردن که خداوند شر متوکّل را از او بگرداند و آن جناب از میان مردم می گذشت در حالی که نگاهش به یال اسب خود بود و به جای دیگر نگاه نمی کرد تا به من رسید و من هم مشغول به دعا در حق او بودم پس چون معاذی من شد روی خود به من کرد و فرمود: خدا دعایت را مستجاب کند و عمرت را طولانی و مال و اولادت را بسیار گرداند. چون من این بشنیدم مرا لرزه گرفت و در میان رفقایم افتادم، پس ایشان از من پرسیدند که تو را چه می شود؟ گفتم خیر است و حال خود را با کسی نگفتم . چون برگشتم به اصفهان خداوند مال بسیار بر من عطا کرد و امروز آنچه من اموال درخانه دارم قیمتش به هزار در هم می رسد سوای آنچه بیرون خانه دارم و ده اولاد هم مرا روزی شد و عمرم هم از هفتاد تجاوز کرده و من قائلم به امامت کسی که از دل من خبر داده و دعایش در حقّ من مستجاب شده است. (منتهی الامال، شیخ عباس قمی، انتشارات مصطفی1386، ص701و702)

شیخ طبرسی از ابوالحسین سعید بن سهل بصری روایت کرده که گفت: جعفر بن قاسم هاشمی بصری از واقفیّه بود، و من در سامرا با او بودم، ناگهان ابوالحسن امام علی نقی علیه السلام  او را در یکی از راهها دید، فرمود به او: تا کی در خوابی؟ آیا نرسید وقت آن که از خواب خود بیدار شوی، جعفر گفت:شنیدی آنچه را با من گفت؟ قد و الله قدّح فی قلبی شیئا. پس بعد از چند روزی از برای یکی از اولاد خلیفه ولیمه ساختند و ما را به آن ولیمه دعوت کردند و حضرت امام علی نقی علیه السلام  را نیز با ما دعوت کردند پس چون آن حضرت وارد شد مردم سکوت کردند به جهت احترام آن حضرت، و بود جوانی که در آن مجلس احترام نکرد به حضرت و شروع کرد تکلم کردن و خنده نمودن. حضرت رو کرد به او و فرمودند: ای فلان، دهان را به خنده پر می کنی و غافلی از ذکر خدا و حال آنکه تو بعد از سه روز از اهل قبوری؟! راوی گفت: ما گفتیم این دلیل ما خواهد بود نظر کنیم ببینیم جه می شود. آن جوان بعد از شنیدن این کلام از آن حضرت سکوت کرد و از خنده و کلام دهان ببست و ما طعام خوردیم و بیرون آمدیم روز بعد که شد آن جوان علیل شد و در روز سوم اول صبح وفات کرد و در آخر روز به خاک رفت. و نیز حدیث کرد سعید گفت: جمع شدیم در ولیمه یکی از اهل سامرا و حضرت ابوالحسن علی بن محمّد نیز تشریف داشت پس شروع کرد مردی به بازی کردن و مزاح نمودن و ملاحضه جلالت و احترام آن حضرت را ننمود، پس حضرت رو کرد به جعفر و فرمودند: همانا این مرد از این طعام نخواهد خورد و به این زودی خبری به او می رسد که عیش او را منغص خواهد کرد.پس سفره طعام آوردند، عفر گفت: دیگر بعد از این خبری نخواهد بود باطل شد قول علی- بن محمّد علیه السلام  . به خدا قسم که این مرد شست دست خود را برای طعام خوردن و رفت به سوی طعام، در همین حال ناگاه غلامش گریه کنان از در وارد شد و گفت: برسان خود را به مادرت که از بالای بام خانه افتاد و در حال مرگ است، جعفر چون این را مشاهده کرد گفت: والله خود را از واقفیه قطع کردم و به امامت آن حضرت اعتقاد نمودم. (منتهی الامال، شیخ عباس قمی، انتشارات مصطفی1386، ص702و703)

قطب راوندی روایت کرده از ابوهاشم جعفری که گفت: متوکّل مجلسی بنا کرده بود شبکه دار که آفتاب بگردد دور دیوار آن و در آن مرغ های خواننده منزل داده بود پس چون روز سلام بر او بود می نشست در آن مجلس، پس نمی نشیند که چه به او می گویند و شنیده نمی شود که او چه می گوید از صدای مرغان، پس چون حضرت امام علی نقی علیه السلام   به آن مجلس می آمد مرغان ساکت می شدند به نحوی که صدای یکی از آن مرغان شنیده نمی گشت و چون آن حضرت از مجلس بیرون می رفت مرغ ها شروع می کردند به صدا کردن،و نزد متوکّل چند عدد کپک بود وقتی آن حضرت تشریف داشت آنها حرکت نمی کردند و چون آن جناب می رفت آنها شروع می کردند با هم مقاتله کردن. (منتهی الامال، شیخ عباس قمی، انتشارات مصطفی1386، ص703)

 

اطاعت شیر وحشی و شفای جن مریض

یکی از خدمتکاران امام هادی علیه السلام می گوید: من از امام هادی علیه السلام اجازه گرفتم تا به زیارت امام رضا علیه السلام بروم. آن حضرت فرمود: " آن انگشتری را همراه خود بردار، که نگینش زرد باشد و بر روی آن چنین نوشته شده باشد: " ماشاء الله، لا قوه الا بالله، استغفر الله " و در طرف دیگر آن نام محمد صل الله علیه و آله و سلم و علی علیه السلام نقش بسته باشد، زیرا چنین انگشتری موجب حفظ از خطر دستبرد جاده ها بوده و برای سلامتی بدن کامل تر و برای حفظ دین نیکوتر می باشد." پس من چنین انگشتری را مطابق اوصافی که امام هادی علیه السلام فرموده بود فراهم نمودم، سپس برای خداحافظی نزد آن حضرت برگشتم، و با ایشان وداع کرده و بطرف خراسان، حرکت نمودم. وقتی که دور شدم، امام پیام داد که : " برگرد".

پس من به محضرش بازگشتم، حضرت فرمود: " باید انگشتر دیگری از فیروزه، همراه داشته باشی، زیرا در بین طوس و نیشابور شیری را می بینم که جلوی کاروان را می گیرد، تو نزد آن شیر برو و انگشتر را به او نشان بده و بگو مولای من امام هادی علیه السلام می گوید: از جاده دور شو."

سپس فرمود:" باید نقش این فیروزه چنین باشد: در یک طرف آن نوشته شده باشد:" الله الملک" و در طرف دیگرش نوشته شده باشد:" الملک لله الواحد القهار" زیرا در نقش انگشتر امیر المومنان علی علیه السلام قبل از خلافت " الله الملک" بود، و بعد از خلافت بر انگشتر فیروزه خود " الملک للله الواحد القهار" را نقش بست، و چنین انگشتری موجب ایمنی از درندگان و پیروزی در جنگ هاست.

سپس من به طرف طوس رهسپار شدم. سوگند به خدا طبق پیش بینی امام هادی علیه السلام شیری را در مسیر راه دیدم، پس دستور آن حضرت را انجام دادم و شیر مزاحم ما نشد.

هنگامی که به محضر امام هادی علیه السلام بازگشتم ماجرا را برای آ« حضرت شرح دادم، آن حضرت فرمود:" یک موضوع باقی مانده نگفتی، اگر بخواهی تو را به آن خبر دهم!" عرض کردم:" آقای من! شاید آن را فراموش نموده ام"

حضرت فرمود:" شبی در طوس در کنار قبر امام رضا علیه السلام خوابیده بودی، گروهی از جنیان برای زیارت آن حضرت آمدند و به نگین انگشتر دست تو نگاه کردند نوشته آن را خواندند. پس انگشتر را از دستت گرفتند و نزد بیماری که داشتند بردند و آن انگشتر را با آب شستند و آن آب را به بیمارشان نوشاندند و او سلامتی خود رابازیافت. بعد انگشتر را به دست تو بازگرداندند. آن انگشتر قبلا در دست راست تو بود ولی آن را در دست چپ تو کردند و تو از این موضوع بسیار تعجب کردی و علت آن را نفهمیدی.

همچنین در کنار سرت سنگ یاقوتی دیدی، آن را برداشتی که اکنون همراه توست. آن را به بازار ببر که بزودی آن را به هشتاد دینار می فروشی."

من آن سنگ را به بازار بردم و به هشتاد دینار فروختم.( امان الاخطار، عجایب و معجزات شگفت انگیزی از چهارده معصوم، ص 478 )

ذلیل شدن شیرها و درندگان وحشی

می گویند: متوکل لعین در کنار قصر خود، جایگاه و برکه ای ساخته وشیران و درندگان را در آن جا جای می دهد و هر که را می خواهد عقوبت کند به آن برکه می انداخت.

پس روزی امام علی النقی علیه السلام را در آن برکه انداخت، حضرت در آن جا مشغول نماز شد و درندگان بر دور آن جناب می چرخیدند و از روی ذلت کنار او دم بر زمین می مالیدند و صورت خویش را به پای مبارکش می گذاشتند. متوکل وقتی این حالت را مشاهده کرد دستور داد تا آن حضرت را سریع بیرون آورند تا این اعجاز باعث زیاد شدن اعتقاد مردم نسبت به آن حضرت نشود.(خرایج، عجایب و معجزات شگفت انگیزی از چهارده معصوم، ص 479 )

قوی شدن شگفت انگیز حیوان

ابو هاشم جعفری گوید: من به سوی مولای خود امام علی النقی علیه السلام شکایت کردم که:" وقتی از خدمتتان مرخص می شوم و از سامرا خارج شده و به بغداد می روم شوق ملاقات شما را پیدا می کنم و من مرکبی جز این یابو ندارم و آن هم ضعیف است. از شما درخواست می کنم که برای قوی شدن آن دعایی بفرمائید تا من بتوان زودتر به دیدارتان مشرف شوم."

امام هادی علیه السلام فرمود:" خداوند تو را قوت دهد و یابوی تو را نیز قوی نماید." پس دعای آن حضرت چنان بود که من نماز صبح را در بغداد می خواندم و بر یابوی خود سوار شده و آن همه مسافت بین سامرا و بغداد را طی می کردم و هنگام زوال همان روز به سامرا می رسیدم و اگر می خواستم همان روز به بغداد برمی گشتم و این از نشانه های عجیبی بود که دیده می شد. ( مناقب ابن شهر آشوب، عجایب و معجزات شگفت انگیزی از چهارده معصوم، ص 481 )

تواضع و محبت شیران درنده

می گویند در زمان متوکل زنی ادعا کرد که:" من زینب دختر فاطمه زهرا هستم."

متوکل گفت:" از زمان زینب تا به حال سالها گذشته است و تو جوان هستی." . او گفت:" رسول خدا دست بر سر من کشید و دعا کرد در هر چهل سال جوانی من برگردد." متوکل، بزرگان آل ابو طالب و اولاد عباس و قریش را طلبید همه گفتند :" او دروغ می گوید، حضرت زینب در فلان سال وفات کرده است."

آن زن گفت:" اینها خودشان دروغ می گویند، من از مردم پنهان بودم و کسی از حال من مطلع نبود تا این که اکنون ظاهر شده ام." متوکل قسم خورد که باید از روی حجت و دلیل ادعای او را باطل کرد. آنها گفتند:" بفرست تا امام هادی علیه السلام بیاید، شاید از روی حجت ادعای این زن را باطل کند."

پس متوکل امام هادی علیه السلام را طلبید و جریان را با او مطرح کرد. حضرت فرمود:" دروغ می گوید زینب در فلان سال وفات کرد." متوکل گفت:" دلیلی بر بطلان حرف او بیان کن."

حضرت فرمود:" حجت بر بطلان سخن او این است که گوشت فرزندان فاطمه بر درندگان حرام است، او را نزد شیران بفرست، اگر راست گفته باشد شیران او را نمی خورند." متوکل به آن زن گفت:" چه می گوئی؟" زن گفت:" می خواهد مرا به این وسیله بکشد."

حضرت فرمود:" اینجا گروهی از فرزندان فاطمه می باشند هر کدام که می خواهی بفرست تا این مطلب برایت روشن شود." در این هنگام صورت های همه تغییر یافت، بعضی گفتند:" چرا به دیگری حواله می کند و خودش نمی رود؟" متوکل گفت:" ای ابوالحسن! چرا خود به نزد شیران نمی روی؟"

حضرت فرمود:" هرگونه میل توست اگر می خواهی من به نزد درندگان می روم." متوکل این مطلب را غنیمت دانست و گفت:" خود شما نزد درندگان بروید."

پس نردبانی گذاشتند و حضرت داخل آن درندگان شد و در آنجا نشست. شیران خدمت آن حضرت آمدند و از روی خضوع سر خود را در جلوی آن حضرت بر زمین می نهادند. آن حضرت دست بر سر شیران می مالید و امر کرد که کنار بروند. پس همگی از آن حضرت اطاعت کردند و به کناری رفتند. وزیر متوکل گفت:" این به کار به صلاح ما نیست زود آن حضرت را بیرون بیاور تا مردم این مطلب را از او مشاهده نکنند."

پس متوکل امام هادی علیه السلام درخواست کرد که بیرون بیاید، همین که آن حضرت پا بر نردبان گذاشت شیران دور آن حضرت جمع شدند و خود را بر جامه آن حضرت می مالیدند. حضرت اشاره کرد که برگردند پس آنها برگشتند و حضرت بالا آمد و فرمود:" هر کس گمان می کند که از اولاد فاطمه است، داخل اینجا شود."

در این هنگام آن زن گفت: " من ادعای باطلی کردم و من دختر فلان مرد هستم و فقر باعث شد که این نیرنگ را بزنم." متوکل گفت:" او را نزد شیران بیفکند تا او را بدرند." پس مادر متوکل شفاعت او را نمود و متوکل او را بخشید. ( منتهی الامال، عجایب و معجزات شگفت انگیزی از چهارده معصوم، ص 480 )

رها کردن شتر در بیابان

از محمد بن داوود قمی و محمد بن الطلحی نقل شده است که: ما در قم و شهرهای اطراف قم مال زیادی از خمس و نذر و هدایا و جواهر جمع نمودیم و بیرون آمدیم و خواستیم که آنها را به خدمت امام علی النقی علیه السلام ببریم. در میان راه فرستاد آن حضرت آمد و پیام داد که:" برگردید که اکنون وقت آمدن پیش ما نیست."

پس ما به قم برگشتیم و آن چه پیش ما بود را نگاه داشتیم تا این که فرمان آن حضرت بعد از چند روز آمد که:" ما شتر خاکی رنگی را فرستادیم، پس آن چه که پیش شماست بر آن شتر بار کنید و راهش را وا کنید." پس بنابر فرموده امام هادی ما آن چیزها را برشتر بار کرده و او را به خدا سپردیم. پس وقتی که سال آینده شد به خدمت آن حضرت مشرف شدیم، آن حضرت فرمود:" نگاه کنید به آن چه که بسوی ما فرستادید." پس نگاه کردیم ناگاه دیدیم که متاع همان طور است که بود. ( خلاصه الاخبار، عجایب و معجزات شگفت انگیزی از چهارده معصوم، ص 482 )

دانا شدن به هفتاد و سه زبان

ابوهاشم جعفری می گوید: خدمت حضرت  امام علی النقی علیه السلام شرفیاب شدم، پس ایشان با من به زبان هندی سخن گفت ولی من نتوانستم درست جواب دهم. در نزد آن حضرت ظرفی قرار داشت که پر از سنگریزه بود. حضرت یکی از سنگ ریزه ها را برداشت و مکید، سپس آن را نزد من افکند. من آن را در دهان خود گذاشتم و به خدا سوگند که از خدمت آن حضرت برنخاستم مگر آن که به هفتاد و سه زبان سخن می گفتم که اولین آنها هندی بود." ( مناقب ابن شهر آشوب، عجایب و معجزات شگفت انگیزی از چهارده معصوم، ص 482 )

مأمورین غیبی

می گویند: یک نفر از دوستان امام هادی علیه السلام خدمت آن حضرت آمد در حالی که گریه می کرد و بدنش می لرزید. عرض کرد:" ای فرزند رسول خدا! والی، پسرم را به جرم دوستی شما را گرفته است و تسلیم حاجب نموده که او را به قتل برساند، و او چنین دستور داده است که او راببرند و از کوه بلندی پرت کنند و بدنش را در همان پای کوه دفن نمایند."

امام هادی علیه السلام فرمود:"حال چه می خواهی؟" او عرض کرد:" یک پدر مهربان برای عزیزش چه می خواهد؟" حضرت فرمود:" برو به خانه. پسرت فردا غروب، صحیح و سالم می آید و به امر عجیبی از زمان جدائیش از شما خبر می دهد."

آن شخص چون بشارت آزادی پسرش را از آن حضرت شنید، خوشحال شد و به خانه برگشت. فردا نزدیک غروب آفتاب ناگهان دید پسرش در حال خوب و نیکویی آمد که هرگز او را چنین ندیده بود. گفت:" پسرجان! بر تو چه گذشت؟" پس گفت:" حاجب مرا پای کوه آورد و قتس شب شد، با جمعی از مامورین مرا در احاطه خود داشتند و قبری برای من حفر کردند تا وقتی که مرا بالای آن کوه بردند و پرت کردند، برای کندن قبرم معطل نشوند، و من دسته بسته بودم و گریه می کردم. در آن حال ناگهان ده نفر شخص نورانی آمدند که فقط من آنها را می دیدم، ولی مامورین آنها را نمی دیدند. آنها خیلی خوش صورت و با لباس هایی زیبا بودند و بوی خوش آنها، آن کوه و اطراف را معطر کرده بود.

به من گفتند:" چرا گریه می کنی؟" گفتم:" مگر نمی دانید؟ آیا این قبر و این کوه بلند و این مامورین بی رحم را نمی بینید؟ می خواهند مرا از بالای کوه پرت کنند و در همین قبر دفن نمایند." گفتند:" اگر ما خود حاجب را به جای تو از کوه پرت کنیم و در همین قبر که خودش دستور کندن او را داده دفن کنیم و تو را نجات داده همراه خود بریم، آیا حاضری همیشه خادم روضه پیغمبر صل الله علیه و آله و سلم باشی؟"

گفتم:" البته که حاضرم" پس موقعی که کار کندن قبر تمام شدت، حاجب را گرفتند و بالای کوه بردند و او هر چه درخواست کمک کرد کسی گوش به حرفش نداد. وقتی او را انداختند بدنش پاره پاره شد مامورین وقتی جسدش را شناختند صدای گریه و ندامت ایشان بلند شد و از من فارغ شدند.

آن اشخاص نورانی مرا گرفتند و از چنگال ایشان نجات دادند و الان نیز در ب منزل منتظر من هستند که با هم برای خدمتگزاری روضه مقدسه پیغمبر اکرم به مدینه برویم و من مشغول خدمت باشم.

او رفت. پدرش خدمت امام هادی علیه السلام رسید و جریان پسرش را خدمت حضرت عرض کرد چیزی نگذشت که در شهر خبر منتشر شد که عده ای از مامورین، حاجب را به جای جوان محکوم به اعدام از کوه پرت کردند و آن جوان غایب شده و معلوم نیست که کجا رفته است.

حضرت امام هادی علیه السلام چون شنید تبسم کرد و فرمود:" نمی دانند مردم آن چه را که ما می دانیم." ( مدینه المعاجز، عجایب و معجزات شگفت انگیزی از چهارده معصوم،483)

یافتن جواب های غیبی از زیر جانماز

محمد بن فرح می گوید: امام هادی علیه السلام به من فرمود:" هرگاه که حاجتی یا مسئله ای بر  تو مشکل شود آن را بنویس و در زیر جانماز خود بگذار سپس بعد از ساعتی آن را بیرون بیاور و جواب نوشته خود را ببین."

پس مکرر حاجت و مسائل خود را نوشته و در زیر جانماز خود می گذاشتم و بعد از ساعتی که از زیر جانماز بیرون می آوردم جواب نوشته خود را بر آن می دیدم. ( حدیقه الشیعه، عجایب و معجزات شگفت انگیزی از چهارده معصوم،484)

کله پوسیده آدمی در زیر خاک

مستنصر بن متوکل می گوید:" پدرم در باغی که داشت چیزهایی کاشته بود. وقتی آنها رویید و وبلند شد و شاخه هایی برآورد ، در آن مکان فرشی انداختند و پدرم نشست و من پیش وی ایستاده بودم. به من گفت:" برو پیش امام علی النقی علیه السلام و از وی بپرس که چرا بعضی از شاخه ها زرد شده است. زیرا او می گوید غیب می داند." من گفتم:" او ادعا می کند که غیب می داند حال اگر می خواهی او را امتحان کن."

پس فردای آن روز خدمت آن حضرت رفتم و وضیعت را شرح دادم. حضرت فرمود:" در زیر آن بته ای که زرد شده کلیه پوسیده آدمی قرار دارد که آن گیاه از آزار آن کله زرد شده است."

من رفتم و آن جا را کندم و همان گونه که آن حضرت فرموده بود در آنجا کله پوسیده ای را یافتم. بعد از آن پدرم به من گفت که:" این قضیه را به کسی نگو." ( خلاصه الاخبار، عجایب و معجزات شگفت انگیزی از چهارده معصوم،486 )

این چنین صحرا از قبرها پر می شود

یحیی ابن هرثمه می گوید: متوکل مرا طلب کرد و به من گفت:" سیصد نفر سرباز سوار انتخاب کن که به کوفه بروید. اسباب سفر را تهیه نموده و از راه صحرا به مدینه بروید و علی بن محمد را با اعزاز و احترام نزد من آورید."

من قبول کردم و رهسپار شدم. در اصحاب من یک نفر ناصبی بود ولی نویسنده من شیعه و از دوستان حضرت علی علیه السلام بود و من مذهب حشویه داشتم. آن شخص ناصبی با کاتب من که شیعه بود گفتگوهایی داشتند. من هم برای ان که راه سبک تر شود به صحبت های آنها گوش می کردم تا این که به صحرای وسیعی رسیدیم و تقریبا نصف راه را رفته بودیم.

ناصبی به نویسنده من گفت:" آیا این گفته علی علیه السلام نیست که فرموده:" نیست از زمین بقعه ای مگر آن که قبری بوده یا بعدا قبر خواهد شد." نگاه کن ببین که صحرایی به این وسعت کیست که بمیرد تا این صحرای بی پایان پر از قبر  شود."

همراهان از این حرف به آن شیعه خندیدند و او را مسخره کردند تا این که وارد شهر مدینه شده خدمت امام هادی علیه السلام مشرف شدیم. من نامه متوکل را خدمتش تقدیم نمودم. وقتی قرائت کرد. گفت:" من مخالفت نمی کنم و می آیم."

پس آن روز ما استراحت کردیم. صبح روز بعد باز به خدمت آن حضرت مشرف شدم و آن موقع ایام تابستان بود. دیدم چند نفر خیاط نشسته اند ولباس پشمی ضخیمی در مقابلشان قرار دارد. حضرت به آن خیاط ها فرمود:" دسته جمعی در دوختن این لباس ها شرکت کنید تا فردا آماده شود."

بعد رو کرد به من و فرمود:" یحیی بن هرثمه! امروز هر کاری در شهر داری انجام بده که انشاالله فردا صبح در همین موقع حرکت می کنیم." من از خدمتش بیرون آمدم ولی از آماده کردن آن لباس های پشمی زمستانی و آن چکمه ها و برای پا و سر، در این هوای گرم تابستان تعجب کرده بودم. پیش خودم حساب می کردم که:" فاصله مدینه تا عراق پانزده روز بیشتر نیست و این جا حجاز است، این لباس ها را می خواهد چه کند؟ ظاهرا این آقا سفر نکرده و خیال کرده هر سفری احتیاج به چنین لباس های زمستانی دارد." باز تعجب می کردم از شیعیانی که اعتقاد به امامت چنین آقایی دارند.

فردا صبح رفتیم، دیدم آن حضرت آماده سفر شده است، پس به غلامانش فرمود:" از آن لباس ها و کلاه ها بردارید و سوار شوید." امروز باز از دیروز بیشتر متعجب شدم. به من فرمود:" ای یحیی! حرکت کن."

من اطاعت کردم و حرکت نمودم. با همان سیصد نفر همراهانم می آمدیم تا این که به همان صحرا رسیدیم ناگهان ابر سیاهی در آسمان پیدا شد و رعد و برق فراوانی آن جا را فرا گرفت و هوا بسیار سرد شد. امام هادی علیه السلام به غلامانش دستور داد که لباس های پشمی و کلاه را بپوشند. و بعد یکدست از ان لباس ها را برای من و یکدست را برای نویسنده من فرستاد. ناگهان چنان تگرگ بر سر ما بارید که هشتاد نفر از همراهان من هلاک شدند و از بین رفتند. بعد از ساعتی آفتاب شد. امام هادی علیه السلام به من فرمود:" ای یحیی! دستور بده که زنده ها، مرده ها را دفن کنند."

سپس فرمود:" این چنین صحرا پر می شود از قبرها."

وقتی دیدم که از ضمائر ما خبر داد، از اسب پائین آمدم و رکابش را بوسیدم، گفتم:" شهادت می دهم که نیست معبودی غیر از خداوند و شهادت می دهم به این که محمد بنده و فرستاده خداوند است و این که شما خلفا و جانشینان خداوند در روی زمین هستید. ای مولایم! من از مذهب حشویه برگشتم و از دوستان شما شدم."

مرویست که او ملازم خدمت امام علی النقی علیه السلام بود تا این که به شهادت رسید. ( مدینه المعاجز، عجایب و معجزات شگفت انگیزی از چهارده معصوم،ص 487)

وزیدن باد و بلند کردن پرده

به متوکل گفتند:" هیچ کس این چنین رفتار نمی کند که تو در مورد علی بن محمد تقی علیه السلام با خود رفتار می کنی، زیرا هر وقت وارد منزل تو می شود، هرکس که در خانه است او را خدمت می کند به حدی که نمی گذارند که پرده را بلند کند و در را باز کند و اگر مردم این را بدانند می گویند:" اگر خلیفه به شایستگی او برای این امر معتقد نبود به این نحو با او رفتار نمی کرد. بگذار وقتی داخل خانه می شود خودش پرده را بلند کند و مثل بقیه باشد. پس متوکل دستور داد که کسی به امام هادی علیه السلام خدمت نکند و پرده را از جلوی او بلند نکند. متوکل اهتمام داشت که از خبرها و مطالبی که در منزلش واقع شده مطلع شود به ناچار کسی را گماشته بود که خبرها را برای او می نوشت.

پس آن مرد برای متوکل نوشت که:" وقتی علی بن محمد علیه السلام داخل خانه  شد کسی پرده را از جلوی او بلند نکرد، ولی بادی وزید و قدرت آن باد پرده بلند شد و آن حضرت بدون زحمت داخل گردید."

متوکل دستور داد که مواظب بیرون رفتنش باشند. دوباره آن گماشته متوکل نوشت که:" بادی بر خلاف مسیر باد اولی وزید و پرده را بلند کرد و آن حضرت بدون زحمت بیرون رفت."

متوکل دید که در این کار فضیلت حضرت هادی علیه السلام بیشتر ظاهر می شود پس به ناچار دستور داد که طبق گذشته رفتار کنند و پرده را از پیش او بلند نمایند. ( منتهی الامال، عجایب و معجزات شگفت انگیزی از چهارده معصوم،ص 488 )

بی اختیار پیاده شدن از اسب

محمد بن حسن اشتر علوی می گوید: من و پدرم بر درب خانه متوکل بودیم و من در آن وقت کودک بودم و جماعتی از طالبین و عباسیان و آل جعفر حضور داشتند و ما ایستاده بودیم که امام هادی علیه السلام وارد شد. تمامی مردم به احترام او پیاده شدند تا این که آن حضرت داخل خانه شد.

پس بعضی از آن جماعت به بعضی دیگر گفتند:" چرا برای این شخص پیاده شویم، نه شرافتش از ما بیشتر است و نه سنش زیادتر است، به خدا سوگند که برای او پیاده نخواهیم شد."

ابو هاشم جعفری گفت:" به خدا سوگند که وقتی او را ببینید برای او پیاده خواهید شد در حالی که خوار باشید."

پس زمانی نگذشت که امام هادی علیه السلام تشریف آورد. وقتی نگاه آنها به آن حضرت افتاد همگی ناخودآگاه به احترام ایشان پیاده شدند. ابو هاشم به آنها گفت:" ایا شما نگفتید که ما برای او پیاده نمی شویم، پس چه شد که پیاده شدید؟"

آنها گفتند:" به خدا سوگند که نتوانستیم خودمان نگه داریم و بی اختیار پیاده شدیم." ( منتهی الامال، عجایب و معجزات شگفت انگیزی از چهارده معصوم،ص 489)

شمشیرهای برهنه غیبی

فضل بن احمد کاتب می گوید: روزی من با معتز به مجلس متوکل رفتم،  او بر کرسی نشسته و فتح بن خاقان نزد او ایستاده بود، پس معتز سلام کرد و ایستاد. من پشت سر او ایستادم و قاعده چنان بود که هر گاه معتز داخل می شد به مرحبا می گفت و دستور می داد بنشیند ولی در این روز از شدت غضب و تغییر که در حال او بود متوجه معتز نشد و با فتح بن خاقان سخن می گفت و هر ساعت صورتش متغیرتر می گردید و شعله غضبش افروخته تر می شد. به فتح بن خاقان می گفت:" آن کسی که تو درباره او سخن می گویی چنین و چنان کرده است." و فتح به خاقان آتش او را فرو می نشانید و می گفت:" اینها بر او افترا است و او از این ها به دور است.

ولی فایده نمی کرد و خشم او زیادتر می شد و می گفت:" او ادعاهای دروغ می کند و رخنه در دولت من می افکند. به خدا سوگند که او را می کشم." سپس دستور دا تا چهار نفر از غلامان ترک بیایند. وقتی حاضر شدند به هر یک از ایشان شمشیری داد و با ایشان امر کرد که وقتی امام هادی علیه السلام حاضر شد او را به قتل برسانند. سپس گفت:" به خدا سوگند که بعد از کشتن جسد او را خواهم سوزاند."

بعد از ساعتی دیدم که فرستاده های آن ملعون امدند و گفتند: او آمد. آن گاه دیدم که امام هادی علیه السلام داخل شد و لب های مبارکش حرکت می کرد و دعا می خواند و به هیچ وجه اثر اضطراب و خوف در ان حضرت نبود.

 چون نظر آن لعین بر حضرت افتاد خود را از صندلی به زیر افکند و به استقبال حضرت شتافت و او را در برگرفت و دست مبارک و میان دو دیده اش را بوسید و شمشیر در دستش بود، پس گفت:" ای فرزند رسول خدا! ای بهترین خلق! پسر عموی من! ای مولای من! ای ابوالحسن! برای چه زحمت کشیده ای و الان آمده ای؟"

امام هادی علیه السلام فرمود:" پیک تو اکنون آمد و مرا طلبید." متوکل گفت:" آن ولد الزنا دروغ گفته است." سپس گفت:" ای سید من برگرد و به هر جا که م"ی خواهی برو." سپس به وزیر و فرزند و خویشان خود دستور داد  که حضرت را مشایعت بکنید. وقتی نظر غلامان ترک بر آن حضرت افتاد نزد آن حضرت به زمین افتادند و آن حضرت را تعظیم نمودند. وقتی امام هادی علیه السلام بیرون رفت متوکل غلامان را طلبید و از انها سوال کرد که به چه سبب او را سجده و تعظیم کردید؟

آنها گفتند:" از هیبت آن حضرت بی اختیار شدیم. وقتی آن حضرت پدیدار شد در دور او بیش از صد شمشیر برهنه دیدیم ولی شمشیرداران را نمی توانستیم ببنیم و مشاهده این حالت مانع از این شد که امر تو را بجا آوریم و دل ما را پر از خوف و بیم شد." ( خرایج، عجایب و معجزات شگفت انگیزی از چهارده معصوم،ص 490 )

پر شدن ملائکه مسلح ما بین آسمان و زمین

می گویند: روزی متوکل یا کس دیگری از خلفا بنی عباس به لشگر خود که نود هزار نفر از ترک ها بودند در سامرا قرار داشتند دستور داد که هر کدام توبره اسب خود را از گل سرخ پر کنند و در میان بیابان وسیعی در یک جا روی هم بریزند. آنها هم چنین کردند و آن گل ها مثل کوه بزرگی شد و اسم آن را تل توبره ها نهادند. آنگاه متوکل بالای آن تل رفت و حضرت امام علی النقی علیه السلام را نیز به آنجا طلبید و گفت:" شما را این جا خواستم تا لشگرهای مرا مشاهده کنی." و دستور داده بود  که لشگریان با زینت و اسلحه تمام حاضر باشند و می خواست شوکت و اقتدار خود را نشان دهد تا مبادا آن حضرت یا یکی از اهل بیت او قصد قیام علیه او بنماید. امام هادی علیه السلام فرمود:" می خواهی من هم لشگر خود را به تو نشان بدهم؟"

او گفت:" بلی" پس حضرت دعا کرد و فرمود:" نگاه کن."

وقتی او نگاه کرد دید مابین آسمان و زمین از مشرق تا مغرب پر از ملائکه مسلح بودند. خلیفه عباسی وقتی این منظره را دید غش کرد و بیهوش شد. وقتی بهوش آمد حضرت فرمود:" ما به دنیای شما کاری نداریم ما مشغول امر آخرت می باشیم. بر تو باکی نباشد از آن چه گمان کرده ای." یعنی اگر گمان می کنی که ما بر علیه تو قیام خواهیم کرد از این خیال راحت باش که ما چنین اراده ای را نداریم. ( منتهی الامال، عجایب و معجزات شگفت انگیزی از چهارده معصوم،ص 490 )

زنده شدن عکس شیر وحشی و دریدن ساحر

می گویند: یکی از معجزاتی که دوست و دشمن آن را نقل کرده اند داستان شعبده باز هندی است که حقه بازی بی بدل بوده و اکثر فنون سحر و شعبده را به خوبی بلد بود. روزی متوکل ملعون به او گفت: اگر در حضور من علی بن محمد علیه السلام را خجل سازی به تو هزار دینار می دهم. او هم قبول نمود و دستور داد او را با امام هادی علیه السلام بر سر سفره ای بنشانند. پس طبق گفته او عمل شد و متوکل امام هادی علیه السلام را دعوت کرد. پس وقتی که با آن حضرت بر سر سفره ای نشسته بود او منتظر نشست. وقتی که حضرت دست مبارک خود را به جانب نان دراز نمود به سحر آن ساحر نان به هوا رفت. امام باز دستش را به نان دراز کرد و دوباره همان اتفاق افتاد. در مرتبه سوم که نان به هوا رفت اهل سفره خندیدند. امام هادی علیه السلام متوجه عکس شیری که در پرده کشیده شده بود شد و فرمود:" ای شیر این ملعون را بگیر"

پس ناگهان آن عکس شیر مجسم و صاحب روح شد و از پرده جدا گردید و آن لعین را دریده و در کام خود فرو برد. سپس به اشاره آن حضرت آن دو شیر به جای اول خود رفته و به حال اول بازگشت. سپس امام هادی علیه السلام برخواست و قصد رفتن نمود. متوکل گفت: خواهش می کنم که بنشینی و او را باز گردانی.

حضرت فرمود:" چون بنشینم دشمنان خدا را بر دوستان او مسلط می سازی از بازگشت او قطع امید کن که بعد از این او را نخواهی دید " و بعد به خانه خود رجوع فرمود. ( حدیقه الشیعه، عجایب و معجزات شگفت انگیزی از چهارده معصوم،ص 493 )

زنده کردن غلامان کشته شده

ابراهیم بن بطلون می گوید: مدتی بود پرده دار متوکل بودم. روزی عده ای غلام برای او فرستاده بودند. متوکل به من دستور داده بود که از آنها محافظت کنم و امور ضروری آنها را به عهده بگیرم. روزی من پیش متوکل ایستاده بودم که امام علی النقی علیه السلام به نزد وی آمد . متوکل گفت: غلامان را بیرون بیاور.

وقتی نگاه غلامان به امام علی النقی علیه السلام افتاد به سجده افتاده و دست و پای حضرت را بوسیدند.

متوکل دیگر قدرت ایستادن نداشت. آنحضرت مدتی نشست و بعد از بیرون رفت. متوکل پرسید: این چکاری بود که شما انجام دادید؟

آنها گفتند: این شخصی است که هر سال به دیار ما می آید  و به ما علم دین می آموزد و او وصی پیامبر آخرالزمان است و ما از روی معجزات فراوان ایشان او را از بزرگان دین می دانیم.

وقتی سخنان آنها تمام شد، متوکل به من دستور داد تا آنها را بُکُشم. من نیز آنها را کشتم و دفن کردم.

چون شب شد خواستم به خدمت امام هادی علیه السلام  بروم  و جریان را برای ایشان بیان نمایم. وقتی به درب خانه ی آن حضرت رسیدم، دیدم خادمی بر درب خانه ایستاده است.او گفت: امام علی النقی علیه السلام ترا می طلبد.

پس با آن خادم داخل شدم.دیدم امام علی النقی علیه السلام  نشسته است. حضرت به من فرمودند: ای فرزند بلطون حال غلامان چگونه است.

گفتم: همه را کشتم.

امام علی النقی علیه السلام فرمودند: همه را کشتی؟

گفتم: به خدا سوگند آری.

امام علی النقی علیه السلام فرمودند: می خواهی آنها را ببینی؟

گفتم: بلی ولیکن من آنها را کشتم و دفن نموده ام.

سپس حضرت به من اشاره فرمودند که : به درون خانه برو تا حال ایشان را ببینی.

پس من داخل رفتم و دیدم که همه ی آنها صحیح و سالم نشسته اند و در حال خوردن میوه می باشند.(خلاصة الاخبار، عجایب ومعجزات شگفت انگیز از چهارده معصوم ص494)

ظاهر شدن چشمه ی آب و درخت از غیب

یحیی بن هرثمه می گوید: در مسافرتی که از مدینه به سوی بغداد، در بین راه بسیار تشنه شدیم و با یکدیگر درباره بی آبی و تشنگی حرف می زدیم. امام علی النقی علیه السلام فرمودند: در جلو ما آبی است گوارا که از آن آب خواهیم نوشید. مختصر راهی رفتیم، رسیدیم به درخت بسیار بزرگی که سایه افکنده بود. کنار آن درخت چشمه آب سرد گوارایی بود که آب از آن می جوشید. همگی از آب آن چشمه نوشیدیم و قدری استراحت کردیم و شمشیر خودم را به آن درخت آویزان نمودم. موقع حرکت از آن منزل، فراموش کردم شمشیرم را بردارم. بعد از آن که مسافت زیادی پیمودم، شمشیر یادم آمد.پس غلامم را فرستادم تا آن را بیاورد. غلام رفت و شمشیر را آورد ولی مبهوت و متفکر بود.

سؤال کردم: چرا چنین هستی؟

گفت: رفتم شمشیر را برداشتم ولی نه درختی بود و نه چشمه ی آبی و نه اثری از چشمه!

خدمت امام علی النقی علیه السلام شرفیاب شدم و گفته ی غلام را خدمتش عرض کردم. ایشان مرا قسم داد تا زنده اند این کرامت را به کسی نگویم.(ثاقب المناقب، عجایب ومعجزات شگفت انگیز از چهارده معصوم ص496)

ظاهر شدن جسمانی امام هادی علیه السلام به صورت های مختلف

خادم امام علیه السلام می گوید: متوکل از دیدار مردم با امام علی النقی علیه السلام جلوگیری  می کرد. روزی خارج شدم در حالی که امام علی النقی علیه السلام در خانه متوکل بود. وقتی خارج شدم، دیدم  عده ای از شیعیان دم درب نشسته اند.

گفتم: برای چه این جا نشسته اید؟

گفتند: منتظریم مولایمان بیرون بیاید تا به او سلام بدهیم و او را ببینیم و بازگریم.

به آنها گفتم: اگر او را ببینید می شناسید؟

گفتند: همه ی ما او را می شناسیم.

پس وقتی امام علی النقی علیه السلام آمد آنها برخاستند و به آن حضرت سلام کردند و حضرت وارد خانه اش شد و آنها هم می خواستند برگردند. من گفتم: ای جوانان صبر کنیدتا در مورد امامتان از شما بپرسم که ایا او را دیدید؟

گفتند: آری.

گفتم: پس نشانه هایش را برایم بگویید.

یکی گفت: او پیرمردی است که موی سرش سفید شده است و رنگش سرخ و سفید است.

دیگری گفت: او گندمگون و مشکین محاسن است.

سومی گفت: به جانم قسم که این گونه نیست، بلکه مردی میان سال و رنگش میان سفید و گندمی است.

گفتم: مگر گمان نمی کردید که او را می شناسید؟ در امان خدا برگردید و بروید.(بحارالانوار ج50، عجایب ومعجزات شگفت انگیز از چهارده معصوم ص496)

تبدیل ریگ ها به طلای خالص

ابوهاشم می گوید: در خدمت امام علی النقی علیه السلام برای دیدن یکی از طالبین به بیرون شهر رفتم. در میان راه حرف قرض و پریشانی به میان آمد، پس آن حضرت دست مبارکش را دراز کرده و مشتی ریگ برداشت و به من فرمودند: این را خرج کن اما به کسی نگو.

وقتی به خانه آمدم دیدم آن ریگها، رنگ سرخ آتشی دارد. پس آنها را پیش زرگری بردم.آن زرگر گفت: تا به حال در عمر خود طلای به این خوبی ندیدم. این را از کجا آورده ای؟

گفتم: از زمانهای قدیم به من رسیده است.( حدیقة الشیعه، عجایب ومعجزات شگفت انگیز از چهارده معصوم ص497)

درآوردن سکه های نقره از زمین

ابوهاشم می گوید: سالی به حج می رفتم، وقتی به مدینه رسیدم خدمت امام هادی علیه السلام رفتم  و سلام  کردم. حضرت جواب دادند و فرمودند: اگر می خواهی با من بیا.

پس در خدمت آن حضرت رفتیم تا اینکه به صحرایی رسیدیم. امام هادی علیه السلام به غلامی که همراه ما بود نگاه کردند و فرمودند: برو و احوال بقا را معلوم کن که آیا نزدیک است یا نه.

غلام رفت و سپس به من فرمودند: فرود بیا.

پس فرود آمدیم. چون من تنگدست بودم در ذهنم این بود که از آن حضرت چیزی بخواهم ولی خجالت می کشیدم.

در همین فکر بودم که امام هادی علیه السلام  به من نگاه نمود و تبسمی کرد و فرمود (ای اباهاشم ! به این فکر می کنی که از من چیزی بخواهی ولی خجالت می کشی .)

گفتم : ( به خدا که چنین است ! به درستی که تنگدست هستم و شرم مانع می شود که در خواستم را عرض نمایم . )

حضرت تازیانه ای را که در دست داشت بر زمین کشید که ناگهان نقش انگشتر سلیمان بر آن زمین نقش بست . در اول نوشته بود :  بگیر  و در آخر نوشته بود: پنهان دار.

سپس تازیانه را برداشت و به من داد و آن سکه ای بود که به قیمت چهارصد دینار نقره بود.گفتم: خداوند بهتر می داند که رسالتش را در کجا قرار بدهد.(خلاصة الأخبار، عجایب ومعجزات شگفت انگیز از چهارده معصوم ص498)

آشکار کردن باغ ها و قصر ها و حوریان و غلمان بهشتی

صالح بن سعید می گوید: روزی داخل سامرا شدم و به خدمت امام هادی علیه السلام رسیدم و گفتم : این متوکّل ستمکاران در خاموش کردن نور تو و پنهان کردن نام  تو در همه ی جهات کوشیده اند تا این که تو را در پنین جایی فرود آورده اند که محل اقامت گدایان و غربان بی نام و ندیدیم شان است.

امام هادی علیه السلام فرمودند: ای پسر سعید! تو هنوز  در شناخت ارزش و منزلت ما در این پایه هستی، و گمان می کنی که اینها با مقام  بالای ما منافات دارد و نمی دانی کسی را که خدا بلند کرد، با این چیزها پست نمی شود؟

پس با دست مبارک خود به جانبی اشاره کرد و من به آنجا نگاه کردم. ناگهان بستانهایی را دیدم که به انواع ریحانها آراسته بود و باغهایی دیدم که به انواع میوه ها پیراسته شده و نهرهایی که در صحن باغها جاری بود و قصرها و حوریان و غلمانهایی در آنها مشاهده کردم که هرگز نظیر آن را حتی تصور هم نکرده بودم. از مشاهده این صحنه ها دیده ام حیران، و عقلم پریشان شد. پس امام هادی علیه السلام فرمودند: ما هر جا که باشیم اینها از برای ما مهیا است و در کنار سرای گدایان نیستیم.(اصول کافی، منتهی الآما باب12ص1161، عجایب ومعجزات شگفت انگیز از چهارده معصوم ص498)

نفرین امام هادی علیه السلام بر شخص جسارت کننده

روزی امام هادی علیه السلام داخل خانه ی متوکل شد و ایستاد و مشغول نماز گردید. یکی از مخالفین آمد و مقابل آن حضرت ایستاد و گفت: تا کی ریاکاری می کنی؟

امام هادی علیه السلام تا این جسارت را شنید در نماز خود تعجیل فرمودند و سلام دادند. سپس به او رو کردند و فرمودند: اگر دروغ گفتی در این نسبت که به من دادی خدا ترا از بیخ برکند.

تا حضرت این کلمه را فرمودند آن شخص افتاد و مُرد و قصه ی او خبر تازه ای در خانه متوکل شد.(اثبات الوصیه، منتهی الآمال باب 12 ص1161)  

نفرین امام هادی علیه السلام بر متوکل ملعون

می گویند: زمانی متوکل لعین فتح بن خاقان وزیر خود را خواست که او را اکرام نماید  و منزلت او را نزد خود بر دیگران ظاهر گرداند و در حقیقت هدفش نقص شان و سبک شمردن ارزش امام هادی علیه السلام بود و این امر را بهانه کرده بود پس در روز بسیار گرمی با فتح بن خاقان سوار شد و حکم کرد که جمعی از امیران و علما و سادات و اشراف و اعیان در رکاب ایشان پیاده بروند و از جمله انها امام علی النقی علیه السلام بود.

زرافه، پرده دار متوکل می گوید: من در آن روز آن حضرت را مشاهده کردم که پیاده می رفت و خستگی زیادی می کشید و عرق از بدن مبارکش می ریخت. من نزدیک رفتم و گفتم: ای فرزند رسول خدا! شما چرا خود را خسته می فرمائید؟

حضرت فرمود:" هدف آن لعین از این کارها سبک کردن من است و لیکن حرمت بدن من نزد خدا کمتر از ناقه صالح پیامبر نیست." یا فرمود:" یک ریزه ناخن من نزد حق تعالی از ناقه صالح و فرزندان او گرامی تر است."

وقتی به خانه برگشتم این قصه را برای معلم فرزندان خود که گمان می کردم شیعه است نقل کردم. او مرا سوگند داد که: تو مطمئن هستی که این سخن را از آن حضرت شنیدی؟ من سوگند یاد کردم که شنیدم پس گفت: بدرستی که متوکل سه روز دیگر هلاک می شود تو فکر کار خود بکن تا از جریان او آسیبی به تو نرسد.

من گفتم: از کجا فهمیدی؟ او گفت: برای آن که آن حضرت دروغ نمی گوید حق تعالی در قصه قوم صالح فرموده است: "تمتعوا فی دارکم ثلاثه ایام" و آنها بعد از پی کردن ناقه به سه روز هلاک شدند. من وقتی این سخن را از او شنیدم با خود فکر کردم که ممکن است که این سخن راست باشد اگر احتیاطی در امور خود بکنم به من ضرری نخواهد داشت.

پس اموال خود را پراکنده کردم و انتظار انقضای سه روز را می کشیدم. چون روز سوم شد منتصر فرزند متوکل با جمعی از ترک ها و غلامان مخصوصش به مجلس آن لعین آمدند و او را پاره پاره کردند. بعد از مشاهده این حال به امامت آن حضرت اعتقاد پیدا کردم و به خدمت ایشان رفتم آن چه میان من و معلم گذشته بود را عرض کردم.

امام هادی علیه السلام فرمود: معلم راست گفت من در آن روز بر او نفرین کردم و حق تعالی دعای مرا مستجاب گردانید. ( مهج الدعوات، عجایب و معجزات شگفت انگیزی از چهارده معصوم،ص 490 )

علم امام هادی علیه السلام

خیران اسباطی گوید: در مدینه خدمت امام هادی علیه السلام  رسیدم، به من فرمود: از واثق چه خبر داری؟ عرض کردم: قربانت، وقتی از او جدا شدم با عافیت بود. من از همه مردم دیدارم به او نزدیکتر است، زیرا ده روز پیش او را دیدم. فرمود : اهل مدینه می گویند او مرده است. چون به من فرمود مردم می گویند دانستم مطلب همان است ( واثق مرده و حضرت به علم غیب دانسته ) سپس فرم ود: جعفر متوکل عباسی چه کرد؟ عرض کردم: از او جدا شدم در حالی که در زندان بود و حالش از همه مردم بدتر بود. فرمود: او فرمانروا شد. ابن زیات وزیر واثق چه کرد؟ عرض کردم: قربانت مردم با او بودند و فرمان فرمان او بود. فرمود: این پیشرفت برایش نامبارک بود. پس اندکی سکوت نمود و فرمود: مقدرات و احکام خدا به ناچار باید جاری شود. ای خیران! واثق درگذشت و متوکل به جای او نشست و ابن زیات هم کشته شد. عرض کردم چه وقت؟ فرمود: شش پس از بیرون آمدن تو. ( اصول کافی، ج 2، ص 422 )

 ابراهیم بن محمد طاهری گوید: متوکل عباسی در اثر دملی که در آورد بیمار شد و نزدیک به مرگ رسید، کسی هم جرات نداشت آهنی به بدن او رساند. مادرش نذر کرد: اگر او بهبود یافت از دارائی خود پول بسیاری خدمت ابوالحسن علی بن محمد علیه السلام   فرستد. فتح بن خاقان وزیر متوکل گفت: ای کاش نزد این مرد ( امام هادی علیه السلام  ) می فرستادی، زیرا حتما او راه معالجه ای که سبب گشایش تو شود می داند. متوکل شخصی را نزد حضرت فرستاد و او مرض اش را به حضرت توضیح داد. پیغام آورنده برگشت و گفت: دستور داد، درده روغن را گرفته، با گلاب پخمیر کنند و روی زخم گذارند، چنین معالجه به آنها خبر داده اند همگی مسخره کردند. فتح گفت: به خدا که او نسبت به آن چه فرموده داناتر است، درده روغن را حاضر کردند و چنان که فرموده بود عمل کردند و روی دمل گذاشتند، متوکی را خواب ربود و آرام گرفت، سپس سرباز کرد و هر چه داشت ( از چرک و خون ) بیرون آمد. مژده بهبودی او را به مادرش دادند، او ده هزار دینار نزد حضرت فرستاد و مهر خود را بر آن ( کیسه پول ) بزد. متوکل چون از بستر مرض برخاست بطحائی علوی، نزد او سخن چینی کرد که برای امام هادی علیه السلام  پول و اسلحه می فرستند، متوکل به سعید دربان گفت: شبانه بر او حمله کن و هر چه پول و اسلحه نزدش بود بردار و نزد من بیاور.

ابراهیم بن محمد گوید: سعید دربان به من گفت: شبانه به منزل حضرت رفتم و با نردبانی که همراه داشتم به پشت بام رفتم، آن گاه چون چند پله پائین آمدم در اثر تاریکی ندانستم چگونه به خانه راه یابم. ناگاه مرا صدا زد گه! ای سعید! همان جا باش تا برایت چراغ آورند، اندکی بعد چراغ آوردند من پائین آمدم و حضرت را دیدم که جبه و کلاهی پشمی در بردارد و جانمازی حصیری در برابر اوست یقین کردم نماز ، می خواند، به من فرمود: اتاق ها در اختیار تو، من وارد شدم و بررسی کردم و هیچ نیافتم. در اتاق خود حضرت، کیسه پولی با مهر مادر متوکل بود و کیسه سر به مهر دیگری، به من فرمود: جانماز را هم بازرسی کن. چون آن را بازرسی کردم شمشیری ساده و در غلاف در زیر آن بود آن را برداشتم و نزد متوکل رفتم. چون نگاهش به مهر مادرش افتاد که روی کیسه پول بود دنبالش فرستاد او نزد متوکل آمد.

یکی از خدمتگزاران مخصوص به من خبر داد که مادر متوکل به او گفت: هنگامی که بیمار بودی و از بهبودیت ناامید گشتم نذر کردم اگر خوب شدی از مال خود ده هزار دینار خدمت او فرستم. چون بهبود یافتی پول ها را نزدش فرستادم و این هم مهر من است روی کیسه. متوکل کیسه دیگر را گشودو در آن هم چهارصد دینار بود سپس کیسه پول دیگری را به آن اضافه کرد و به من دستور داد که همه را به نزد حضرت برم. من کیسه ها را با شمشیر خدمتش بردم و عرض کردم: آقای من این ماموریت بر من ناگوار آمد. فرمود: " ستمگران به زودی خواهند دانست که چه سرانجامی دارند." آخر سوره 26 ( اصول کافی ج 2، ص425)

زید بن علی بن حسین بن زید گوید : من بیمار شدم و شبانه پزشکی برای معالجه ام آمد و دوائی برایم نسخه کرد که در شب بیاشامم و تا چند روز آن را داشته باشم. برای من ممکن نشد که دوا را تهیه کنم هنوز پزشک از در بیرون نرفته بود که نصر خادم امام هادی علیه السلام  با شیشه ای که همان دوا در آن بود، وارد شد و گفت: حضرت ابوالحسن به تو سلام  می رساند و می فرماید: این دوا را در این چند روز داشته باش، من آن را گرفتم و آشامیدم و بهبود یافتم. ( اصول کافی، ج 2، ص 430 )

علی بن محمد نوفلی گوید: محمد بن فرج به من گفت: حضرت ابوالحسن امام هادی علیه السلام  به من نوشت: ای محمد! کارهایت را به سامان رسان و مواظب خودت باش. من مشغول سامان دادن کارم بودم و نمی دانستم مقصود حضرت از آن چه به مکن نوشته چیست که ناگاه مامور آمد و مرا از مصر دست بسته حرکت داد، و تمام دارائی هایم را توقیف کرد و 8 سال در زندان بودم، سپس نامه ئی از حضرت در زندان به من رسید که : ای محمد! در سمت بغداد منزل مکن. نامه را خواندم و گفتم : من در زندانم و او به من چنین می نویسد. این موضوع شگفت آور است . چیزی نگذشت که خدا را شکر مرا رها کردند.

محمد بن فرج به آن حضرت نامه نوشت و درباره ملکش که بنا حق تصرف کرده بودند سوال کرد. حضرت نوشت: بزودی به تو برمی گردانند و اگر هم به تو بازنگردد زیانی به تو نمی رسد، چون محمد به فرج به سامرا حرکت کرد، برایش نامه آمد که ملک به تو برگشت، ولی او پیش از گرفتن نامه درگذشت. ( اصول کافی، ج 2، ص 426 )

 اسحاق جلاب گفت: برای امام هادی علیه السلام  گوسفندان بسیاری خریدم، سپس مرا خواست و از اصطبل منزلش به جای وسیعی برد که من آن جا را نمی شناختم، و در آن جا گوسفندان را به هر که دستور داد، تقسیم کردم و برای پسرش ابو جعفر و مادر او دستور داد و فرستاد و آن گاه روز ترویه بود که از حضرت اجازه گرفتم به بغداد نزد پدرم برگردم. به من نوشت: فردا نزد ما باش و سپس برو.

من هم ماندم و چون روز عرفه شد، نزد حضرت بودم و شب عید قربان هم در ایوان خانه اش خوابیدم هنگام سحر نزد من آمد و فرمود: ای اسحاق برخیز، من برخاستم و چون چشم گشودم خود را در خانه ام در بغداد دیدم، خدمت پدرم رسیدم و گرد رفقایم نشستم. به آنها گفتم: روز عرفه در سامرا بودم و روز عید به بغداد آمدم. ( اصول کافی، ج 2، ص 423)

در مسیر تبعید

حرثمه می‌گوید: در بین راه بسیار شدید تشنه شدیم به شکلی که خود و چارپایان ما در معرض نابودی قرار گرفت. در این هنگام به دشت سر سبزی رسیدیم که درخت ها و چشمه‌های پر آبی داشت بدون آن که انسانی در آنجا باشد آن گاه خود و حیوانات را سیراب کرده و تا هنگام عصر استراحت کرده پس آن چه می‌خواستیم  آب برداشته و به راه خود ادامه دادیم پس از آن که مقداری گذشتیم متوّجه شدیم که یکی از خدمت کاران کوزه نقره‌ای خود را در محل جا گذاشته است لذا به آن محل بازگشتیم ولی وقتی به آن محل رسیدیم جز خشکی چیزی ندیدیم و از آن همه سر سبزی و خرّمی جز خشکی چیزی ندیدیم کوزه خود را برداشته و به سوی کاروان بازگشتیم و به کسی هم چیزی نگفتیم وقتی خدمت امام علیه‌السلام رسیدند، امام علیه‌السلام تبسّمی کردند و فقط از آن کوزه پرسیدند و من نیز پیدا کردن آن را خبر دادم. پس کاروان امام هادی علیه‌السلامبه بغداد و از آنجا رهسپار سامرا شد و در بدو  ورود امامعلیه‌السلام متوکّل لعنت الله علیه به جهت توهین و تحقیر خود را نشان امام هادی علیه‌السلامنداد. و دستور داد تا امام هادی علیه‌السلامرا در کاروان‌سرایی که ویژه مستمندان بود و به نام خان الطعالیک مشهور بود جای دهند پس از بعد از یک روز امام هادی علیه‌السلام را به اردوگاه ویژه نظامیان جای دادند. ( اثبات الوصیة مسعودی ص192)                      

برخورد امام هادی علیه‌السلامبا صوفیه

حسین بن ابالخطاب می‌گوید: با امام هادی علیه‌السلامدر مسجدالنبی بودم گروهی از یاران آن حضرت از جمله ابو هاشم جعفری نیز به جمع ما پیوستند در این هنگام جمعی از جماعت صوفیه وارد شدند و مشغول ذکر لااله‌الاالله شدند. امام هادی علیه‌السلام رو به اصحاب خود کردند و فرمودند: به این حیله گران توجّه نکنید چرا که آن ها هم نشین شیطان و ویران‌کننده پایه‌های دین هستند. برای تن پروری زهد نمایی می‌کنند و برای شکار مردم ساده‌لوح شب‌زنده‌داری می‌نمایند. روزگاری را به گرسنگی می‌گذرانند تا برای پالان کردن، خری را چند رام کنند. لااله‌الاالله نمی‌گویند مگر برای فریب مردم، کم نمی‌خورند مگر برای پر کردن کاسه‌های بزرگ و جذب دل ابلهان به سوی خود. با مردم با املاء خود از دوستی خدا سخن می‌گویند و آنان را آرام ‌آرام و پنهان در چاه گمراهی می‌افکنند و اوراد آنها در کف زدن و ذکرهایشان آوازه‌خوانی است... هرکسی به دیدار یکی از آنان برود چنان است که به دیدار شیطان و بت پرستان رفته است و هر کسی به آنها کمک کند مثل آن است که به معاویه و یزید و ابوسفیان کمک کرده باشد. یکی از اصحاب پرسید: هر چند معترف به حقوق شما باشند؟ امام علیه‌السلامکه انتظار چنین پرسشی را نداشتند با خشم به او نگاه کردند و فرمودند: از چنین پرسشی دست‌بردار.

زیراکسی که معترف به حقوق ما باشد دچار نفرین ما نمی‌شود... تمامی صوفیان از مخالفان ما بوده و راهشان با راه ما مغایرت دارد آنان جز یهود و نصاری نیستند همان ها هستند که سعی در خاموش کردن نور الهی دارند و خداوند امر خودش را به اتمام  خواهد رسانید هر چند کافران را ناپسند آید. (سفینة البحار ج2ص58، گنج سعادت ص247و246 )

کرم و بخشش امام علیّ النقّی علیه‌السلام

یک روز امام هادی علیه‌السلام از شهر سامرا بیرون آمد و به خاطر کار مهمّی به قریه‌ای رفت. فقیری اعرابی (از بادیه‌نشینان کوفه) به در خانهٔ او آمد. گفتند: آقا به فلان روستا رفته است. آن فقیر به طرف آن روستا حرکت کرد، وقتی که به محضر امام هادی علیه‌السلامرسید، امام به او فرمود:چه حاجتی داری؟ او عرض کرد: من مردی از اعراب کوفه هستم که به امامت جدّتان امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام  چنگ زده‌ام،  وام سنگینی بر عهدهٔ من است که تحمّل آن برایم بسی دشوار است و کسی را جز تو نیافتم تا آن را ادا کند. امام هادی علیه‌السلامبا خط خود در ورقه‌ای نوشت: فلان اعرابی فلان مقدار، بر عهدهٔ من طلب دارد. و مبلغ آن را بیش از بدهکاری او نوشت، آنگاه به او فرمود: این ورقه را بگیر، وقتی که به سامرا رفتم، نزد من بیا و درحالی‌که جماعتی در نزد من هستند، همین مبلغ نوشته‌ شده را به عنوان بدهکاری از من مطالبه کن و در مورد نپرداختن آن، با من درشتی نما، مبادا با این دستور من مخالفت کنی. فقیر گفت: دستور شما را انجام خواهم داد. آن ورقه را گرفت و هنگامی که امام هادی علیه‌السلام به سامرا رفت و جماعت بسیاری از اصحاب خلیفهٔ وقت و غیر آنها در محضر آن حضرت، اجتماع کرند، آن فقیر وارد آن مجلس گردید و ورقه را بیرون آورد و مطالبهٔ مبلغ نوشته‌شده را نمود. امام هادی علیه‌السلام با کمال مدارا و نرمش با او روبرو شد و عذرخواهی کرد و وعده فرمود: آن را ادا خواهم کرد و شما را راضی می‌کنم. این خبر به گوش خلیفهٔ وقت رسید. او دستور داد سی هزار درهم به حضور امام هادی علیه‌السلامببرند. امام هادی علیه‌السلام آن مبلغ را در خانهٔ خود نگه داشت، تا آن فقیر کوفی آمد. امام هادی علیه‌السلام تمام آن پول را به او داد و فرمود: بگیر و قرض‌های خود را با آن ادا کن و با بقیهٔ آن معاش اهل و عیال را تأمین نما و ما را معذور بدار. این نوع یک روشی بود که امام با بکار بردن آن حقّ مظلومی را از غاصبی گرفت و به او داد. آن فقیر اعرابی گفت: ای پسر رسول خدا صلی‌الله علیه و آله! سوگند به خدا امید و انتظار من از شما به کمتر از یک سوم این مبلغ بود، ولی خداوند آگاه‌تر است که مقام رسالت خود را در وجود چه کسی قرار دهد. آن مبلغ را گرفت و به دیار خود بازگشت. ( کشف الغمه ج13، به نقل از اشتهاردی ص 124)

گرایش سر لشگر ترک به امام هادی علی النقی علیه السلام

 در روایت آمده است که عصر خلافت واثق بود . او سپاهی عظیم به فرماندهی یکی از سرلشگران ترک برای سرکوب اعراب شورشی اطراف مدینه به حجاز فرستاد. سپاه او وارد مدینه شدند/  امام هادی علیه السلام به اطرافیان خود فرمودند: برویم تا از نزدیک لشکرکشی این این فرمانده ترک را بنگریم. ابوهاشم می گوید: همراه با  امام هادی علیه السلام سوار بر مرکب از خانه بیرون آمدیم و در کنار عبور لشکر واثق ایستادیم یکی از سر لشگران ترک سوار بر اسب از نزد ما عبور کرد.  امام هادی علیه السلام چند جمله به زبان ترکی به او فرمود: همان دم دیدم آن سر لشگر ترک از اسبش پیاده شد و سم مرکب امام هادی علیه السلام  را بوسید.  من تعجب کردم خودم را به آن نظامی ترک نزدیک نمودم و به او گفتم: تو را سوگند می دهم بگو بدانم امام هادی علیه السلام به تو چه گفت که تو این گونه شیفته آن حضرت شدی ! سر لشگر ترک گفت: آیا این شخص  امام هادی علیه السلام پیامبر است؟ گفتم : نه! گفت: او مرا به نامی صدا کرد که در کودکی در شهرهای ترک نشین مرا به آن نام می خواندند و تا این ساعت هیچ کس از آن اطلاع نداشت. (بحار الانوار ج50 ص124)

کرامت و ادای قرض توسط حضرت امام هادی علیه السلام

یکی از اعراب بادیه به خدمت  امام هادی علیه السلام آمد و عرض کرد: من از شیعیان جدّت امیرالمومنین علی علیه السلام هستم و اکنون در چنگال قروض بسیار گرفتار شده ام. حضرت فرمود: چه مبلغ قرض داری؟ عرض کرده: ده هزار درهم.  امام هادی علیه السلام دستور داد از کیسه های مسکوک آورند ( قرض او را ادا کرد). چون متوکّل شنید دستور داد سی هزار درهم برای آن حضرت بردند. عربی دیگر آمد تمام مبلغ را به او بخشید. آن حضرت نیز مانند اجدادش به زر وسیم ارزش نمی داد.( چهارده معصوم  مؤلف عمادالدّین حسین اصفهانی ص 530)

 

 

 


آرشیو مطالب
Skip Navigation Links

دلنوشته ها
 این بخش در حال
به روزرسانی می باشد

تصاویر سایت
 این بخش در حال
به روزرسانی می باشد