منوی اصلی
Skip Navigation Links

تازه ترین ارسال ها
* شهادت امام حسن عسگری علیه السلام

* هجوم به خانه ی وحی و شهادت حضرت محسن

* پیشگویی از مظلومیت امیرالمومنین علیه السلام

* شهادت امام رضا علیه السلام

* شهادت کریم اهل بیت امام حسن مجتبی علیه السلام

* رحلت پیامبر مکرم اسلام صلی الله علیه و آله و سلم

* اربعین حسینی

* نقش حضرت رقیه در احیای امر امام زمانش حضرت اباعبد الله الحسین علیه السلام

* امام زمان عجل الله منتقم خون سیدالشهداء علیه السلام

* خطابه اهل بیت علیهم السلام

روزشمار کاروان حزن عمه صاحب الزمان، حضرت علیا مخدره زینب کبری سلام الله علیها


شب 11 محرم الحرام سال 61 هجری قمری

آمدن چهار هزار ملک به رهبری ملک منصور در دشت کربلا

پس از شهادت حضرت حسین بن علی علیه السلام، امام صادق علیه السلام  می فرمایند: چهار هزار ملک به رهبری ملک منصور از خداوند اذن خواستند تا به یاری اباعبدالله بشتابند، ولی وقتی به کربلا رسیدند که امام شهید شده بودند. خاک و غبار قتلگاه را به سر و روی خود پاشیدند. و ناله و شیون سر دادند و از خداوند خواستند تا قیامت نزد قبر اباعبدالله الحسین علیه السلام  بمانند و برای او عزاداری نمایند. (کامل الزیارات حدیث 1)

آزاد شدن آب

بعضی از اطفال از فرط تشنگی و وحشت شهید شدند. خبر به عمرسعد دادند. لعین دستور داد آب به اطفال برسانند. ولی هیچ کس آب ننوشید و می گفتند: چگونه آب بیاشامیم در حالی که فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را با لب تشنه کشتند. (سوگنامه آل محمد ص392)

عزاداری و نوحه سرایی

جبرئیل در آن شب مکرر فریاد می کشید که: حسین علیه السلام  را کشتند. حیوانات وحشی در این شب بر کنار جسد به خون آعشته اباعبدالله الحسین علیه السلام  گرد آمدند و خود را بر روی پیکر گلگون او انداختند و تا صبحگاهان سوگواری نمودند. جنیان در کربلا حاضر شدند و زن و مرد سینه زنان، اطراف بدن مطهر شهیدان بودند و تا هنگام صبح ندبه و اشک و آه داشتند. (بحارالانوار ج45 ص432)

غشوه ی حضرت زینب سلام الله علیها پس از بازگشت از قتلگاه

در شب یازدهم بعد از آن که عقیله ی بنی هاشم سلام الله علیها خاندان عترت و جگرگوشه گان رسالت را جمع آوری کردند و سامان بخشید. به همراه خواهرش ام کلثوم در قتلگاه حاضر شد و مدتی با پیکر برادر راز و نیاز کرد و توشه ی سفر از آن قطعه قطعه پیکر گرفت. هنگام بازگشت به خیمه نیمه سوخته از شدت مصیبت گریست تا بی تاب شد، از هوش رفت. مادرش صدیقه طاهره حضرت زهرای مرضیه سلام الله علیها را دید و از ظلم و جفای امت شکوه نمود و عرضه داشت: مادر نبودی ببینی امروز با ما و عزیزانت چه کردند، و شروع کرد مصائب را یکی یکی برای حضرت زهرا سلام الله علیها شرح داد. بانوی دو سرا فرمودند: دخترم میوه ی دلم! در تمام این صحنه ها من در کنار تو و برادرت حسین علیه السلام  بودم، حتی صحنه ی دلخراشی را که تو ندیدی من دیدم. (ریاحین الشریعه)

11 محرم الحرام سال 61 هجری قمری

خاکسپاری کشته شدگان سپاه کوفه و شام توسط عمرسعد

عمرسعد تا ظهر روز یازدهم در کربلا ماند و پس از خواندن نماز بر کشته های سپاه خود و دفن آنها در حالی که بدن های مطهر شهیدان بدون و غسل و کفن بر روی زمین افتاده بود. دستور داد ساربان ها قافله ی شتران را آوردند. حضرت زینب سلام الله علیها می فرماید: شتران اطراف هم حلقه زدند به گونه ای خاص نعره می کشیدند. به امام زمانم حضرت زین العابدین علیه السلام  عرض کردم: یادگار برادرم! چار این حیوانات این گونه نعره می کشند؟ فرمود: عمه جان! بزرگ ایشان حادثه ی غمبار شهادت شهیدان را برای دیگران می گوید و اینان عزاداری می کنند، به ایشان سفارش می کند که اینان فرزندان پیامبرند، بدون هودج بر شما سوار می شوند، مواظب باشید آسیبی نبینند.

کاروان آماده حرکت شد، تمام زن و بچه ی داغدار بر محمل های بدون سرپوش سوار شدند. صحنه بسیار تلخ و رقت باری برای زینب کبری علیه السلام  است. همه را سوار کرد رو به کشته شدگان نمود و فریاد برآورد: عباسم هنگام خروج از مدینه و طی مسیر همیشه تو برای من مرکب می گرفتی. برخیز و ببین خواهرانت در میان نامحرمان به اسارت برده می شود. (مدینه المعاجز؛ بحارالانوار ج45 ص107)

سید بن طاووس می نویسد: زنان را در میان دشمنان با صورت های باز بر شتران بی هودج سوار کردند. آنان را چون اسیران ترک و روم با آن که امانات و ودایع انبیا بودند با سختترین مصیبت ها و اندوه ها و بدترین وضعیت به اسیری بردند. (لهوف بخش سوم ص106)

عبور کاروان از قتلگه

در عصر روز یازدهم کاروان غم را آماده ی حرکت از کربلا به کوفه کردند. زینب علیه السلام  از فرمانده سپاه دون، خواست ما را از کنار بدن هاب مطهر شهیدان ببرید تا آخرین دیدار را داشته باشیم. قافله ی اسیران به مقتل شهیدان رسید ناله و فغان بلند شد. همه خود را از روی محمل ها به زمین افکندند. حمید بن مسلم می گوشد: به خدا سوگند زینب دختر علی سلام الله علیها را فراموش نمی کنم، در کنار بدن های پاره پاره ناله و گریه می کرد. زین العابدین علیه السلام  را با غلّ جامعه به شتر بسته بودند. زینب سلام الله علیها کنار پیکر غرقه به خون برادر رفت، با حالتی خاص دست به زیر پیکر مطهر حسین علیه السلام  برد و عرضه داشت: خدایا این اندک قربانی را از ما قبول فرما. (بحار ج45)

راوی گوید: به خدا قسم دوست و دشمن پس از این جمله به گریه افتادند تا جایی که قطرات اشک اسبان را دیدم، روی سم هایشان می ریخت.

حضرت ام کلثوم جلو رفت و با پیکر برادر داد سخن داد. به یاد جدش رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم افتاد عرض کرد: ای رسول خدا بر پیکر فرزندت بنگر که بدون غسل بر زمین افتاده شن های باد آورده کفنش شده و خونی که از رگ هایش جاری شده او را غسل داده است. جناب سکیه خاتون وقتی پیکر پدر را دید این گونه مرثیه خواند: پدرم ای پدرم چه زود به فراق تو مبتلا شدم بعد از تو چه کسی از من سرپرستی می کند؟ ای جد بزرگوارم از قبر برخیز و نظاره کن حبیب تو چهره اش مجروح و به خون آغشته است. (کبریت احمر ص379، لهوف ص161)

آخرین وداع زینب سلام الله علیها با برادر

حضرت زینب سلام الله علیها همان طور که بدن پاره پاره را در آغوش کشید بود حلقوم بریده ی برادر را بوسه زد و گفت: برلدرم اگر مرا بین ماندن در کنار پیکر تو و رفتن به اسارت مخیر می نمودند ماندن با تو را بر می گزیدم، گرچه طعمه درندگان بیابان شوم. پسر مادرم از نگهداری این کودکان و بانوان در برابر دشمن سخت ایستاده ام و این جسد و صورت من است که بر اثر ضربه دشمن سیاه شده است.

از گودال خارج شد ناگاه متوجه زین العابدین علیه السلام  گشت که خیره خیره به بدن های مطهر شهیدان نظاره می کرد، چنان این صحنه برای او سخت و ناگوار بود که نزدیک بود روح از جسمش خارج شود. زینب سلام الله علیها به شتاب نزد امام زمانش رفت و فرمود: ای یادگار جد و پدر و برادرانم! چرا با جان خود بازی می کنی؟ امام فرمود: چگونه بی تابی نکنم و خود را از دست ندهم با آنکه می بینم آقای خود و برادران و لخت و عریان در میان بیابان ها افتاده اند؛ نه کفن شدند و نه به خاک سپرده شدند و نه کسی بر بالین آن ها رود و نه انسانی گرد آن ها گردد. گویا از نژاد ترک و دیلم باشند. حضرت زینب سلام الله علیها عرضه داشت: از آنچه بینی بی تابی مکن به خدا پدرت و جدّت از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم سفارش تحمل این مصیبت را داشتند و خدا جمعی از این امت را که فرعون منشان این زمین آن ها را نشناسند و معروف اهل آسمان اند پیمان دارد که این تنهای پاره پاره را جمع آوری کرده و به خاک بسپارند و بر سر قبر پدرت نشانه ای گذارند در زمین کربلا که تا همیشه باقی ماند و محو نشود و هرچه پیشوایان کفر و پیروان ضلالت و گمراهی در محو آن بکوشند، اثر روشن تر و کار روز به روز بدتر شود.(بحارالانوار ج45ص179و183، اعلام النسا ج8ص284)

حضرت سجاد علیه السلام  فرمود: گفتم عمه جان آن عهد چیست؟ و این اخبار را از کجا می گویی؟ حضرت زینب اظهار داشتند که ام ایمن مرا حدیث کرد که روزی پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به خانه ی مادرت حضرت زهرا آمد. مادتر حریره آماده کرده بود، با طبقی از خرما و مقداری شیر نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آوردیم و پیامبر و علی و فاطمه و حسنین از آن خوردند. پدرت علی علیه السلام  آب آورد و دست جدتان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را شست. پیامبر بر چهره ی اهل خانه نگاه می کرد و خوشحال بودند. پس از اندکی به آسمان نگاه کردند دست به دعا برداشتند و به سجده رفت، و بسیار گریه کردند. به گونه ای که ناله اش بلند شد و اهل خانه از این حالت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم محزون گشتند و همه گریان شدند، تا آن که حضرت زهرا و امیرالمومنین علیه السلام  اظهار داشتند: یا رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم ما بیش از این طاقت نداریم چه شده که این گونه بی تاب هستید. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: جمع شما را دیدم خوشحال شدم و از خداوند تشکر نمودم. جبرئیل نازل شد و عرضه داشت: یا رسول الله خداوند ایشان و اولاد شیعیان و دوستان شان را به بهشت می فرستد و میان تو و ایشان جدایی نیفکند و هر چه بخواهی خداوند به تو می دهد زیرا اهل بیت تو در این جهان مصائب بسیار می کشند و افرادی که خود را امت تو می دانند، فرزندان تو را در اقطاع و اکناف جهان به ظلم می کشند و قبور مطهر ایشان متفرق و پراکنده باشند. و مولا علی علیه السلام  برادر و ابن عم تو را مغلوب و مظلوم خواهند و حق او  را غصب می کنند. و نهایتا در کوفه به شهادت می رسد و مصائب فرزندان تو در آن شهر بسیار است. آن گاه جبرئیل با انگشت به حسین علیه السلام  اشاره کرد و گفت: این فرزند تو را در صحرای کربلا نزدیک شط فرات با برادران و فرزندان و بنی اعمام و اخیار امت تو، شهید می کنند و غم و غصه شهادت ایشان پایان پذیر نیست. همانا کربلا مکانی گرامی و زمین پایکزه ای از بهشت است. آن گاه وقایع آن جا را ذکر کرد و پیامبر فرمود: سبب گریه ی من شنیدن این مصائب بود. حضرت زینب  به امام سجاد علیه السلام  عرضه داشت: یادگار گذشتگانم امروز همان روز موعود است. (عوالم ج17 ص361، کامل الزیارات ص260)

در این لحظه ظالمی سنگدل به نام زجر بن قیس در حالی که تازیانه در دست داشت، کنار قتلگاه آمد و بر سر اهل بیت فریاد کشید که زود بر شترها سوار شوید و به سوی کوفه حرکت کنید، ولی اهل بیت از کنار پیکر ها بلند نمی شدند. زجر بن قیس با تازیانه ایشان را می زد تا سوار بر شترها شوند. حضرت زینب اهل بیت را مدد کرد تا سوار بر ناقه ها شدند، آخرالامر رو به سمت کشته شدگان نموده و عرضه داشت: برادرم عباس عزیز دلم، اکبر برخیزید و تماشا کنید خواهران و عمه هایتان به اسارت برده می شوند. در طی منازل هر کجا پیاده و سوار می دم شما اطراف مرا داشتید و از من مراقبت می کردید. هم اکنون مرا در میان نامحرمان نظاره کنید که چه ظالمانه مرا به سمت کوفه و شام می برند.


12 محرم الحرام سال 61 هجری قمری

ورود اسرا به کوفه

اسیران اهل بیت را به سمت کوفه حرکت دادند، بعضی گفته اند: شب پشت دروازه های کوفه توقف نمودند تا هنگام صبح با اعلان عمومی اسیران را وارد شهر کنند. حضرت فاطمه صغری نقل می کند: تمام ما در زنجیر بودیم، شب را گرسنه صبح کردیم در حالی که دشمن برای خود خیمه زد و تا صبح مشغول عیش و نوش بود. عمرسعد به مراه اسیران وارد کوفه شد، مردم کوفه که برای تماشای اسیران اجتماع کرده بودند به آنها می نگریستند. زنی از زنان کوفه از بالای بام صدا زد: شما اسیران کدام مملکت و کدام قبیله هستید؟ در پاسخ گفتند: ما اسیران آل محمد هستیم؟ آن زن از بام فرود آمد و از خانه ی خود برای اهل بین جامه و مقنعه و روپوش چادر حمع آوری نمود و به اهل بیت داد و همه مردم شروع به گریه و ناله نمودند.

امام سجاد علیه السلام  فرمودند: آیا برای ما گریه و نوحه سرایی می کنید ؟ پس چه کسی عزیزان ما را کشت؟

بشیر بن حزیم اسدی گوید: پس از سخنان کوتاه امام زین العابدین علیه السلام  زینب دختر علی علیه السلام  شروع به سخن نمود: به خدا سوگند زنی سخنورتر از او ندیدم، گویا کلمات علی علیه السلام  از زبان او فرو می ریخت،با اشاره دست خطاب به مردم فرمود: ساکت باشید! با این اشاره نفس ها در سینه ها حبس شد و حتی زنگ شتران از صدا باز ایستاد پس از آن شروع به ایراد خطبه نمود:

ای مردم کوفه، ای جماعت مکر و افسون و محروم ماندگان از غیرت و حمیت! اشک چشمانتان خشک مباد و ناله های شما آرام نشود. مثل شما مثل زنی است که تار و پود بافت خود را در هم ریزد و رشته های آن را از هم بگسلد، شما سوگند هایتان را دستاویز فساد و نابودی خویش قرار دادید، شما چه دارید جز گزافه، غرور، دشمنی، و دروغ؟ و همانند کنیزکان خدمتکار چاپلوسی و سخن چینی کردن ؟! و یا همانند سبزه ای که از فضولات حیوانی تغذیه می کند و بر آن رشد می کند، و چون نقره ای که روی گورها را بدان زینت کنند، دارای ظاهری فریبنده اما درونی زشت و ناپسندید! برای خود چه بد توشه ای اندوخته اید و از پیش فرستاده اید تا خدای خود را به خشم آورید و عذاب همیشگی او را برای خود رقم زنید؟ آیا شما " پیمان شکنان" برای برادرم حسین علیه السلام گریه می کنید؟ گریه کنید که اشک شایسته شماست. بسیار گریه کنید و کم بخندید که این ننگ (فاجعه امویان) گریبانگیر شماست، و لکه این ننگ تا همیشه بر دامان شما خواهد ماند؛ آن چنان لکه ننگی که هرگز از خود نتوانید شست.

چگونه می خواهید این لکه ننگ را پاک کنید در حالی که جگر گوشه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و سید جوانان بهشت را کشتید؟ همان کسی که در جنگ سنگر و پناهگاه شما، و در صلح مایه آرامش و التیام شما بود و نه مانند زخمی که با دهان خون آلود به روی شما بخندد. در سختی ها و دشواری ها امید شما به او بود و در ناسازگاری ها و ستیز ها به او روی می کردید.

بدانید توشه راهی که برای سفر آخرت خود فرستادید، بد توشه ای است و بار گناهی که تا روز قیامت بر دوش های شما سنگینی خواهد کرد، گناهی بس بزرگ و ناپسند است.

نابود شوید آن هم چه نابودی ای! پرچم تان سرنگون باد آن هم چه سرنگونی ای! تلاش تان جز ناامیدی ثمر نداد، و دست های شما بریده شد و کالایتان {حتی در دنیا } زیان کرد. خشم الهی را بر خود خریدید و ذلت و سر افکندگی شما حتمی شد.

آیا می دانید که چه جگری از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شکافتید؟ و چه پیمانی گسستید؟ و چگونه پرده نشینان حرم را از پرده بیرون کشیدید؟ و چه حرمتی از آنها دریدید؟ و چه خون هایی ریختید؟

کاری بسیار شگفت انگیز انجام دادید، آن چنان شگفت که نزدیک است از هراس آن، آسمان ها از هم بپاشد و زمین ها بشکافد و کوه ها از هم فروریزد.! چه مصیبتی! مصیبتی بس دشوار، جان فرسا،طاقت افسوز، شوم، و در هم پیچیده پریشانی که از آن راه گریزیی نیست و در بزرگی و وسعت همانند در هم فشردگی زمین و آسمان است.

آیا در شگفت می شوید، اگر از چشم آسمان خون ببارد؟

هیچ کیفری از مجازات آخرت برای شما خوار کننده تر نیست و آنان (سران بین امیه)، دیگر از هیچ طرفی یاری نخواهند شد.

این مهلت شما را مغرور نسازد که خداوند بزرگ از شتابزدگی در کارها پاک و منزه است و از پایمال شدن خون بی گناه حراست می کند و در کمین ما و شماست.

مردم حیرت زده کوفه دستهایشان را به دندان می گزیدند، پنداشتی بار دیگر عاشورا آفریده شده و مردم در معرض سخت ترین مجازاتهای الهی قرار گرفته اند.

آنگاه زینب کبری(س) در ابیاتی جانکاه اینگونه ادامه داد:

 چه خواهید گفت آنگاه که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از شما سؤال کند: این چه کاری بود که انجام دادید، در حالی که شما امت آخرین بودید؟!

به اهل بیت، فرزندان، و پرده نشینان حرم من بنگرید که گروهی اسیر شما شده اند و گروهی دیگر در خون خود غوطه ور هستند.پاداش من که نیکخواه شما بودم چنین نبود که در حق خاندانم جفا کنید. بیم آن دارم که عذابی بر شما فرود آید، مانند عذابی که قوم ارم را به نابودی کشاند.

راوی می گوید: به خدا سوگند من آن روز تمام مردم را حیران و سرگردان دیدم که گریه می کردند و انگشت به دهان می گزیدند، پیرمردی را دیدم که به دیوار تکیه کرده بود و به شدت می گریست و می گفت: پدرم و مادرم به فدای شما، پیران شما بهترین پیران و جوانان شما بهترین جوانان و زنان شما بهترین زنان و خاندان شما بهترین خاندن ها هستند که هرگز خوار و مغلوب نمی شوند. در این لحظه بود نیزه دار سر سیدالشهدا علیه السلام  را مقابل حضرت زینب قرار داد و زینب به برادر این گونه عرضه داشت:

ای ماه تو چون به کمال رسیدی خسوف تو را فراگرفت و پنهان شدی، ای پاره دلم! گمان نمی کردم چنین روز و مصیبتی مقدر می بود، ای برادرم! با این فاطمه ی کوچک سخن بگو که نزدیک است دلش آب شود. برادرم! دل تو با مت مهربان بود چرا نسبت به ما نامهربان و بر تارک نی رفته ای. برادر جان چقدر برای یتیم سخت است که پدرش را صدا بزند ولی پدر پاسخ او را ندهد. برادر جان! کاش علی ( امام سجاد علیه السلام  ) را هنگام اسیری می دیدی که یارای سخن گفتن با یتیمان را نداشت. هر وقت او را می زنند و می آزارند تو را به زاری می خواند و اشک از دیدگانش می بارد. او را در آغوش بگیر و نزدیک خود کن و دل آشفته ی او را آرامش بخش.(بحارالانوار ج45 ص114 و نفس المهموم ص241)

امام سجاد علیه السلام  به تسلّی عمه سادات آمد و فرمود:

" عمه جان آرام باشید، آنان که مانده اند باید از رفته گان خود عبرت گیرند و خدای را سپاس که تو عالمه غیر معلمه ای، و نیاموخته ی خردمندی و گریه و زاری ما، رفته گان را باز نمی گرداند.

آنگاه امام علیه السلام  خود خیمه ای بر پا کرد و به تنهایی اهل بیت را از مرکب ها فرود آورد و در خیمه مستقر کرد. حال و هوای کوفه به صورتی درآمده بود که هیچ کس مردم را مانند آن روز چنین پریشان و نالان ندیده بود و حالا نوبت شیر زنی دیگر از آل علی علیه السلام  بود تا بر رسوایی خاندان شیطانی بنی امیه بیفزاید.

خطابه فاطمه بنت الحسین علیه السلام 

پس فاطمه صغری لب به سخن گشود: خداوند را به شمار ریگ ها و تعداد شن ها سپاس  می گویم و او را به عظمت و سنگینی عرش تا فرش ستایش می کنم. به او ایمان آوردم و بر او توکل می کنم و شهادت می دهم که معبودی جز خداوند یگانه نیست و محمد صلی الله علیه و آله و سلم بنده و فرستاده اوست. همان پیامبری که فرزندان او را (تشنه) در کنار فرات ذبح کردند؛ با آن که آنان کسی را نکشته بودند تا مورد انتقام و قصاص قرار گیرند.

خداوندا به تو پناه می برم از این که سخنی را به دروغ و ناروا به تو نسبت ندهم و برخلاف آن چه نازل کرده ای را به زبان آورم. پیامبر تو برای جانشین خود علی بن ابیطالب علیه السلام  پیمان گرفت، ولی حق را غصب کردند و او را بی گناه کشتند؛ همان گونه که دیروز فرزند او را در خانه ای از خانه های خدا شهید کردند، آنان که به زبان مسلمان بودند، که نابود باد این مسلمانی.

این مردم هیچ گاه در هنگام حیات و لحظه رحلت، علی را یاری نکردند تا او را به جوار رحمت خدا فرا خواندی که او اخلاقی پسندیده و نهادی پاک و زیبنده داشت و فضایلش شهره خاص و عام بود و روش او واضح و آشکار. از نکوهش نمی هراسید و از ملامت احدی نمی ترسید. پدرم را از کودکی به اسلام هدایت فرمودی، و در بزرگی وی را خلق و خوی نیکو دادی، و مناقبش را ستودی، و او با تو و فرستاده ات رفتاری از سر خلوص و صدق داشت تا او را هم به جوار رحمتت فراخواندی . او هیچ علاقه و رغبتی به دنیا نداشت و آزمند آن نبود، بلکه تمایل او به سوی آخرت بود. در راه تو آن چنان مجاهده کرد که او را برگزیدی و به راه راست هدایت کردی .

هان ای مردم کوفه، ای اهالی نیرنگ و بی وفایی و خودخواهی! ما خاندانی هستیم که خدا ما را به شما و شما را به وسیله ما مورد آزمون قرار داد. ما از عهده امتحان الهی به نیکی برآمدیم و خداوند دانش و حکمت خود را به ما کرامت فرمود و ما نگهبان خزانه های او هستیم، و همان حجتی هستیم که او بر بندگان خود گمارده است. ما را به کرامت خود گرامی داشت و به سبب پیامبر خود، محمد صلی الله علیه و آله و سلم بر بسیاری از آفریدگانش برتری بخشید. اما شما ما را تکذیب کردید و ناسپاسی ورزیدید، ریختن خون ما را حلال و غارت اموالمان را مباح دانستید، گویی ما از نسل ترک و تاتاریم!

دیروز نیای بزرگ ما را کشتید و (اکنون) از شمشیر های شما خون ما می چکد. به خاطر کینه های که از ما در سینه داشتید چشمتان روشن شد و دل هایتان شادمان گردید. شما به خداوند جهانیان تهمت زدید و با او از در نیرنگ وارد شدید، همانا نیرنگ خدا از شما بیشتر و کارسازتر است. از ریختن خون ما و غارت اموالمان شاد نباشید، زیرا این مصیبتی که بر ما فرود آمد سرنوشتی بود که در کتب مشیت خداوندی و پیش از آفرینش رقم خورده بود و این امر برای خدا کاری آسان است، تا شما به آن چه از دست رفته است اندوهناک نباشید و به آن چه شما را عنایت فرمود، خشنود نشوید و خداوند دوست ندارد کس را برخود ببالد.

نابود شوید و در انتظار کیفر الهی باشید که گویی دارد از راه می رسد، و بلاهای آسمانی مدام بر شما خواهد بارید و شما را نابود، و در همین دنیا به جان یکدیگر خواهد انداخت و در روز رستاخیز هم در عذاب جاودانه الهی خواهید بود، زیرا که نسبت به ما به ناحق ستم کردید و لعن و نفرین خدا بر ستمگران باد.

وای برشما! آیا می دانید با کدامین دست به ما ستم کردید؟ و با کدامین هیئت به ریختن خون ما راضی شدید؟ و با کدامین پا در نبرد با ما مبارزه کردید؟! دل های شما سخت و جگرهایتان پر از خشم و نفرت آلودگی است ، دل ها و چشم ها و گوش های شما را مهر زده اند!

 ابلیس تمام زشتی ها را در نظر شما زیبا و شما را به آنها امیدوار کرد و بر روی چشم های شما پرده ای کشید که اکنون راه را نمی شناسید. ای مردم کوفه، نابود شوید که شما را با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دشمنی ها و کینه هایی است که اکنون در صدد انتقام کشیدن از او بر آمدید، سپس با برادر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم علی بن ابی طالب علیه السلام  نیای بزرگوار ما و همچنین با فرزندان او که از عترت پیامبر و از برگزیدگان و پاکان بودند بی وفایی کرد (تا آن جا که) یکی از شما بر خود ببالد و این شعر را بگوید:

"ما علی علیه السلام  و فرزندان او را با نیزه ها و شمشیر های هندی کشتیم و زنان آنها را همانند اسیران ترک به اسارت گرفتیم، و با آنان جنگیدیم و به قتل رساندیم." خاک بر دهان تو باد (گوینده شعر) آیا به کشتار گروهی بر خود می بالی که خداوند آنها را پاکیزه و طیب می شناسد و آنان را از هر آلودگی و پلیدی امان داده است؟ آری در این غم همانند پدرت بسوز و چون سگ خود را بر زمین بسای که برای هر کس همان چیزی است که از پیش فرستاده است. وای بر شما که نسبت به والایی و برتری ما که خداوند عنایت فرموده است حسد می ورزید!

گناه ما چیست اگر دریاهای " حکمت و دانش" ما سراسر جهان را فراگرفت ولی دریای تو چنان کوچک است که حتی یک حیوان کوچک دریایی را نمی پوشاند؟! و این فضل خداست و به هر که اراده کند می بخشد و هر کس را خداوند نوری برایش قرار نداده، هیچ گاه روشنی نخواهد داشت.

خطابه ام کلثوم

 مردم با شنیدن سخنان کوبنده، رسا و حکیمانه فاطمه صغری در حالی که بشدت می گریستند، گفتند: ای دختر پاکان، بس است که دلهایمان را به اتش کشیدی، سینه های ما را بر افروختی، و درونمان را گداختی و فاطمه لب از سخن فروبست. تا ام کلثوم دختر علی علیه السلام  رشته کلام را به دست گیرد. او نیز که پرورده مکتب علی علیه السلام  و همراز و هم نوای همیشگی زینب بود چنین گفت:

ای اهالی کوفه! سیمای زشت شما و ناپسند باد که حسین علیه السلام  را تنها گذاشتید و او را کشتید و اموال او را به غارت بردید، آن چنان که گویی آن اموال از طریق ارث به شما رسیده است. پرده نشینان حرم او را اسیر کردید  و مورد شکنجه و آزار قرار  دادید.

نابود شوید! آیا می دانید چه وزر و وبالی را گردن گرفتتید؟ و چه گناهی گران را بر دوش کشیدید؟! و چه خون هایی ریختید؟! و چه بانوان گران قدری را داغدار کردید؟! و چه اموالی را به تاراج بردید؟! مردانی را از دم تیغ گذراندید که بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بهترین ها بودند و آن چنان که گویی عاطفه و مهربانی در دلهای شما ریشه کن شده است، آگاه باشید که حزب خدا پیروز و حزب شیطان زیانکار است.

برادرم را با زجر کشتید. مادرتان در عزای شما سوگوار نشیند. جزای شما آتش برافروخته جهنم است. خون های پاکی را بر زمین ریختید و خداوند و قرآن و محمد صلی الله علیه و آله و سلم آنها را محترم می شمردند.

هان شما را به آتش دوزخ بشارت می دهم که بی تردید فردا در ژرفای جهنم به عذاب الهی مبتلا خواهید شد. من پیش از مرگ و در دوران زندگی خود بر برادرم گریه می کنم، بر کسی که بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از بهترین ها بود. با قطرات انبوه اشک هایی که بر چهره ام غلتان شود و هیچ گاه خشک نگردد.

راوی گوید: در این لحظه صدای گریه و شیون زنان کوفی بلند شد. صورت می خراشیدند و خاک بر سر می ریختند و مردان محاسن خود را می کندند و بر سر و صورت می زدند. به سرعت اندوه و ندامت بر مردم مستولی شد و زمزمه های ناله و بانگ واویلا جایگزین جشنی گردید که دستگاه بنی امیه به بهانه پیروزی خود فراهم ساخته بود.

خطابه حضرت زین العابدین

با اشاره حضرت زین العابدین پس از سخنان کوبنده ام کلثوم بار دیگر مردم را به سکوتی بهت آور فرو برد، آن گاه امام علیه السلام  پس از ثنای الهی و درود بر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:

ای مردم! هر کس مرا می شناسد می داند که من کیستم، و آن کس که مرا نمی شناسد، من علی علیه السلام  فرزند حسین علیه السلام  هستم که او را در کنار فرات بدون هیچ گناهی از دم تیغ گذراندند. من فرزند کسی هستم که پرده حریم حرمت او را دریدند و اموالش را به غارت بردند و افراد خانواده اش را به زنجیر کشیدند. من فرزند کسی هستم که او را به زاری کشتند و این افتخار ما را کفایت می کند.

ای مردم! شما را به خدا سوگند، آیا به یاد می آورید که به پدرم نامه نوشتید ولی با او نیرنگ کردید؟ با او پیمان بستید و بیعت کردید ولی او را تنها گذاشتید؟ و با او به پیکار نیز پرداختید؟! خدا شما را بکشد که بد توشه ای برای خود فرستادید و رای شما زشت و ناپسند بود. به من بگویید با کدام چشم به دیدار رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم می روید، هنگامی که بگوید: شما عترت مرا کشتید، حریم حرم مرا شکستید، پس شما دیگر از امت من نیستید؟

چون سخنان امام علیه السلام  به اینجا رسید مردم یکدیگر را توبیخ می کردند و هر کدام بشدت ناله سر داده گفتند: ای فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم! ما همگی به فرمان تو هستیم، پیمانت را محترم و دلهای خود را به سوی تو باز می گردانیم. رحمت خدا بر تو باد، هر دستوری که داری ابلاغ کن! که با دشمن تو می ستیزیم و با آن کس که تسلیم فرمان تو باشد صلح نماییم. یزید را به زیر می کشیم و او را مواخذه می کنیم، و از آنان که بر خاندان شما ستم کردند بیزاری می جوییم. امام مردم را به پذیرش نصایح خود فراخواند و به مردم بد سابقه و پیمان شکن کوفه که بار دیگر هوایی شده بودند فرمودند:

هیهات! ای بی وفایان نیرنگ باز! میان شما و خواسته هایتان پرده ای کشیده شده است. آیا درصدد هستید با من نیز مانند پدرانم رفتار کنید؟ هرگز چنین نخواهد شد، به خدای راقصات به سوی منا سوگند که هنوز قلبم از آن زخم بزرگی که دیروز از قتل عام پدرم و فرزندان و یارانش بر آن وارد ساختید، التیام نیافته است. هنوز داغ رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را فراموش نکرده بودم که درد و مصیبت های پدرم،  فرزندان پدرم و جد بزرگوارم موی سر و صورت مرا سپید کرد، و هنوز مزه تلخ آن را در گلوی خود احساس می کنم و اندوه این آلام جانفرسا هنوز در قفسه سینه من مانده است. نصیحت و خواسته من از شما این است که نه از ما طرفداری کنید و نه با ما به جنگ بپردازید.

آن گاه امام علیه السلام  سخنان خود را با ابیات زیر خاتمه داد:

شگف آور نیست اگر حسین علیه السلام  کشته شد پدر بزرگوارش که از حسین علیه السلام  بهتر بود نیز کشته شد.

شادمان نباشید بر این مصیبتی که بر حسین علیه السلام  وارد آمد، که این مصیبتی بزرگ است.

جانم فدای آن که در کنار نهر فرات به شهادت رسید، کیفر آن کس که او را کشت آتش جهنم است.

آن گاه حضرت فرمودند: ما راضی شدیم سر به سر، که نه بر له ما باشد و نه علیه ما، نه روزی به نفع ما و روز دیگر بر ضد ما. (منابع: الدمعه الساکبه ج5 ص 46 ، خوارزمی، مقتل الحسین ج2 ص40، معالم المدرستین ج2 ص 145 و 146، الحتجاج ج 2 ص 29، بحار الانوار ج 45 ص 162، ابن شهر آشوب در مناقب ج4 ص 115، بلاغات النسا ص 34)

ورود اهل بیت به دارالعماره

آن روز «عبیدالله بن زیاد» در كاخ خود دیدار عمومی ترتیب داده بود و دستور داده بود تا سر بریده امام حسین علیه السلام   را در برابرش بگذارند. آنگاه زنان و كودكان را وارد كاخ نمودند.

زینب كبری ـ سلام الله علیها ـ در حالی كه كم ارزشترین لباسهای خود را به تن داشت در حالی كه زنان و كنیزان اطراف او را گرفته بودند، به صورت ناشناس وارد مجلس شد و بیاعتنا به دستگاه ابن زیاد، درگوشهای نشست. عبیدالله چشمش به او افتاد و شكوه و متانت او توجه ابن زیاد را به خود جلب كرد.  پس پرسید: «این زن كه خود را كنار كشیده و دیگر زنان گردش جمع شدهاند كیست؟زینب پاسخ نگفت. عبیدالله سؤال خود را تكرار كرد. یكی از كنیزان گفت: «او زینب ـ سلام الله علیها ـ دختر فاطمه دختر پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم  است.

عبیدالله رو به زینب كرد و گفت: «ستایش خدا را كه شما خانواده را رسوا ساخت و كشت و نشان داد كه آنچه میگفتید دروغی بیش نبود..زینب پاسخ داد: ستایش خدا را كه ما را به واسطه پیامبر خود (كه از خاندان ماست) گرامی داشت و از پلیدی پاك گردانید. جز فاسق رسوا نمیشود و جز بدكار، دروغ نمیگوید، و بد كار ما نیستیم بلكه دیگرانند‌ (یعنی تو و پیروانت هستید) و ستایش مخصوص خداست.

دیدی خدا با خاندانت چه كرد؟

جز زیبایی ندیدم! آنان كسانی بودند كه خدا مقدّر ساخته بود كشته شوند و آنها نیز اطاعت كرده و به سوی آرامگاه خود شتافتند و بزودی خداوند تو و آنان را (در روز رستاخیز) با هم روبرو میكند و آنان از تو، به درگاه خدا شكایت و دادخواهی خواهند كرد، اینك بنگر كه آن روز چه كسی پیروز خواهد شد، مادرت به عزایت بنشیند ای پسر مرجانه!

ابن زیاد از این جملات صریح و تند زینب كبری ـ سلام الله علیها ـ بسیار خشمگین شد و خواست تصمیم سوئی بگیرد ولی یكی از حاضران به نام «عمرو بن حُرَیث» گفت: «امیر! این یك زن است و كسی زن را به خاطر سخنانش مؤاخذه نمیكند

ابن زیاد بار دیگر خطاب به زینب ـ سلام الله علیها ـ گفت: «خداوند دلم را با كشته شدن برادر نافرمانت حسین و خاندان و لشكر سركش او شفا داد

زینب ـ سلام الله علیها ـ فرمود: «به خدا قسم مهتر مرا كشتی، نهال مرا قطع كردی و ریشه مرا در آوردی، اگر این كار مایه شفای توست، همانا شفا یافتهای

پسر زیاد كه تحت تأثیر شیوایی كلام زینب قرار گرفته بود، با خشم و استهزاء گفت: «این هم مثل پدرش علی سخن پرداز است؛ به جان خودم پدرت نیز شاعر بود و سخن به سجع میگفت.زینب فرمود: «زن را با سجع گویی چه كار؟ حالا چه وقت سجع گفتن است؟

باری عبیدالله بن زیاد انتظار داشت، زینب مصیبت زده و عزیز از دست داده، با یك طعنه، به زانو در آید، اشك بریزد و عجز و لابه كند! اما زینب شیر دل ـ سلام الله علیها ـ كه شجاعت و شهامت و وضاحت را از پدرش علی ـ علیه السلام ـ به ارث برده بوده، سخنان او را درهم شكست و غرورش را در هم كوبید.

به راستی، در تاریخ بشر كدام زنی را میتوان یافت كه شش یا هفت برادر او را كشته باشند، پسری از وی به شهادت رسیده باشد، ده نفر از برادر زادگان و عمو زادگان او را از دم تیغ گذرانده باشند و سپس او را با همه خواهران و برادر زادگان اسیر كرده باشند، آنگاه بخواهد در حال اسیری و گرفتاری از حق خود و شهیدان مكتب پدر و برادرش دفاع كند؟!

پس متوجه زین العابدین علیه السلام  شد و گفت این جوان کیست؟ گفتند او علی بن الحسین است. ابن زیاد در جواب او که گفت: مگر خدا علی بن الحسین علیه السلام  را نکشت فرمودند: برادری داشتم به نام علی که مردم او را کشتند.

ابن زیاد لعنت الله علیه گفت خدا او را کشت! امام علیه السلام فرمود: "اللهُ يَتَوَفَّى الْأَنفُسَ حِينَ مَوْتِهَا" وقت جان دادن، خدا هر جانی را قبض می کند.زمر42

ابن زیاد غضب کرد و گفت باز هم جرأت جواب مرا داری و در تو توان ردّ بر من مانده است؟ او را ببرید و گردن بزنید. حضرت زینب سلام الله علیها به او چسبید و فرمود: ای پسر زیاد! خون هایی که از ما ریختی برای تو بس است؛ و او را در آغوش کشید و فرمود: به خدا سوگند من از او جدا نشوم اگر می کشی مرا هم با او بکش. ابن زیاد لعنت الله علیه ساعتی به آن ها نگریست و گفت در رحم چه اسرار عجیبی است. به خدا سوگند گمان دارم دوست دارد او را با وی بکشم. او را بگذارید که من او را به درد خود گرفتار می بینم.(ارشاد محمد بن نعمان ج2ص121 ترجمه سید هاشم رسولی محلاتی انتشارات علمیه اسلامیه شیراز)

حضرت سجتد علیه السلام  از عمه خواست که آرام باشد آن گاه فرمود: ای پسر زیاد آیا مرا با کشتن تهدید می کنی؟ مگر نمی دانی که کشته شدن عادت ما و بزرگواری ما در شهادت است؟

در این لحظه به ابن زیاد خبر دادند که مردم در مسجد کوفه اجتماع کردند او هم دستور داد که اهل بیت را به خانه ای در کنار مسجد کوفه ببرند. حضرت زینب می فرماید: این منزل چندین پله می خورد و درون زمین می رفت بسیار مرطوب و تاریک بود با وضع رقت باری ما را در آن جای دادند.

آن گاه ابن زیاد دستور داد سر بریده ی سیدالشهدا علیه السلام  را در کوفه بگردانند و خود بر فراز منبر رفت و گفت: سپاس خدای را که حق را آشکار و امیرالمومنین یزید بن معاویه و شیعیان او را یاری کرد و دروغگو و پسر دروغگو حسین بن علی علیه السلام  را کشت.

در این حال عبدالله بن عفیف از شیعیان اهل بیت که از دو چشم کور بود گفت: ای پسر مرجان دروغگو تو و پدرت و آن کسی است که تو را والی کوفه قرار داده است و پدر نابکارش، ای ذشمن خدا! فرزندان پیامبر را می کشید و بر منبر مسلمین این گونه گزاف می گویید؟

راوى گويد: ابن زياد بدبنياد در غضب شد گفت : اين سخنگو كيست ؟ عبدالله فرمود: منم سخنگو اى دشمن خدا، آيا به قتل مى رسانى ذريه طاهره رسول صلى الله عليه و آله را كه خداى عزوجل رجس و پليدى را از آنان برداشته و با اين همه گمان دارى كه بر دين اسلام هستى و مسلمانى ؟  آنگاه عبدالله فرياد و اغوثاه بر آورد كه كجايند فرزندان مهاجرين و انصار كه داد آل رسول را از جبار متكبر لعين يزيد بن معاويه بى دين ، بستانند انتقام از آن ناستوده بى دين كه رسول رب العالمين او را لعنت كرده است ، بگيرند.

راوى گويد: از سخنان آتشين عبدالله عفيف ، رگهاى گردن ابن زياد ملعون باد كرده و خشم و غضبش افزون گشت و گفت : اين مرد جسور را به نزد من بياوريد! در اين هنگام ماءموران ابن زياد از هر جانبى دويدند كه عبدالله را بگيرند و از سمت ديگر بزرگان و اشراف قبيله بنى ازد كه عمو زادگان وى بودند به حمايت او برخاستند و عبدالله را از دست ايشان رهايى دادند و از در مسجد بيرونش بردند و به خانه اش رسانيدند.

ابن زياد لعين گفت : برويد آن كور قبيله ازد را به نزد من آورديد كه خداوند قلب او را نيز چون چشمانش كور كرده است

راوى گفت : ماءموران ابن زياد به سوى او رفتند تا دستگيرش نمايند اين خبر به طائفه ازد رسيد و آنها جمع شدند و قبايل يمن نيز به آنها پيوستند تا عبدالله را از آن مهلكه ها برهانند. راوى گويد: چون ابن زياد از اين اجتماع و وحدت مطلع شد، قبايل ((مضر)) را جمع كرده و محمد بن اشعث را فرمانده آنها كرده و امر نمود كه با قبيله بجنگند.

راوى گويد: جنگ عظيمى فيمابين ايشان در گرفت تا آنكه جمع كثيرى از قبايل عرب به قتل رسيد و لشكر ابن زياد تا درب خانه عبدالله پيشروى كرده و در را شكسته و داخل خانه شدند و بر سر عبدالله بن عفيف هجوم آوردند دختر عبدالله فرياد بر آورد كه پدرجان ، مواظب باش لشكر دشمن از آنجايى كه بيم داشتى اينك وارد شدند.

عبدالله گفت : اى دخترم نترس و شمشير مرا به من برسان چون شمشير را به دست گرفت ماءموران را از خود دور مى ساخت و اين ابيات را به رجز مى خواند: ((انا ابن ذى ....))؛ يعنى منم فرزند عفيف كه پاك از عيوب است و صاحب فضيلتهاست پدرم ((عفيف )) و من فرزند ام عامرم (كه در نجابت و اصالت معروف است ) چه بسيار اوقات در صفين و غيره با مردان شجاع و زره پوش شما جنگيدم (و ايشان را به خاك هلاكت انداخت).راوى گويد: دخترش در مقام افسوس به پدر مى گفت : اى كاش من نيز مرد بودم و امروز در حضور چون تو پدر غيور، با دشمنان بدتر از كافر، مى جنگيدم !

راوى گويد: آن قوم بى حيا از هر جانب بر دور عبدالله حلقه زدند و او به تنهايى دشمن را از خود دفع مى نمود و آنها را قدرتى نبود كه بر او دست يابند و از هر طرف كه مى خواستند هجوم آوردند،

دختر به پدر مى گفت : دشمن از فلان سمت به تو رسيد و او فورا آنها را دفع مى نمود تا اينكه همگى در يك آن بر سر او هجوم آوردند و او را مانند نگين در ميان گرفتند. دختر فرياد وا اذلاه بر آورد كه پدرم را دشمن در ميان گرفته و ياورى ندارد كه به او كمك نمايد. عبدالله پاك دين دفع آن جماعت بى دين از خويش ‍ مى نمود و شمشير را به هر سمت دوران مى داد و اين شعر را مى خواند: (اقسم لو....))؛ يعنى به خدا سوگند كه اگر مرا بينايى ببود البته كار را بر شما تنگ گرفته بودم

ولى چه حاصل كه از نعمت بينايى محرومم . رواى گويد: لشكر دست از احاطه او بر نداشتند تا آنكه آن مؤ من متفى را دستگير كردند و به نزد ابن زياد بردند عبيدالله لعين چون چشمش به عبدالله افتاد گفت : حمد خدا را كه تو را خوار نمود!

عبدالله گفت : اى دشمن خدا! از چه جهت خدا مرا خوار نمود؟

والله ! اگر چشمان من بينا بود، راه را بر شما تنگ مى كردم و روزگار را بر شما سياه مى ساختمابن زياد گفت : اى دشمن خدا! اعتقاد تو درباره عثمان بن عفان چيست ؟ عبدالله گفت : اى پسر غلام قبيله بنى علاج واى پسر مرجانه و فحش ديگر داده و گفت : تو را با عثمان چه كار است بدكار يا نيكوكردار باشد امر امتت را به صلاح آورده باشد يا آنكه فاسد نموده و خداوند تبارك و تعالى والى و حاكم خلق خويش است او خود در ميان مردم و عثمان حكم به حق صادر خواهد كرد ولكن مرا از

حال خود و پدرت و يزيد و پدرش بپرس . ابن زياد گفت : به خدا سوگند كه بعد از اين هيچ چيز سؤ ال نخواهم نمود تا آنكه جرعه جرعه مرگ را بچشى .

عبد الله گفت : ((الحمدالله رب العالمين ))! من هميشه از درگاه بارى تعالى استادعا كرده ام كه شهادت را نصيبم سازد پيش از آنكه تو از مادر متولد شوى ؛ و همچنين از خدا درخواست كرده ام كه شهادت من به دست بدترين و لعين ترين خلق باشد. چون   (در ميدان جنگ دو چشمم را از دست دادم و جانباز شدم ) از رسيدن به فيض شهادت نوميد شدم و حمد خدا را كه الان شهادت را نصيبم ساخته و مرا آگاه نموده بر آنكه دعايت را كه در زمان ديرين نمودى به اجابت مقرون فرمودم. ابن زياد حكم نمود كه گردنش را بزنيد پس به حكم آن لعين ، آن مؤ من پاك اهل يقين را شربت شهادت چشانيدند و در موضعى كه آن را ((سبخه )) و زمين شوره زار گويند بردارش كشيدند. (لهوف)

خاکسپاری شهیدان کربلا

پیكرهای مطهر شهدای كربلا سه روز بر روی زمین ماند تا این كه در پایان روز دوازدهم ( شب سیزدهم ) محرم، قوم بنی اسد برای خاکسپاری بدن های مطهر شهیدان دسته جمعی اعم از زن و مرد اقدام به حفر قبور و تدفین شهیدان نمودند اما با مشکل روبه رو شدند زیرا هیچ یک علامت و نشانی نداشتند. سرگردان اطراف بدن ها می چرخیدند که دیدند سواری از دور پیدا شد. پس از ترس در نخلستان ها پنهان شدند، اسب سوار از راه رسید با شیون و ناله شروع به مرثیه خوانی کرد: آه پدرم! ای اباعبدالله کاش در این حا حاضر بودی و اسیری و ذلیلی مرا می دیدی ای پدر با کشته شدن تو چشم مردم شام روشن گشت و بنی امیه شاد شدند. ای بابا! بعد از تو غم او اندوه ما بسیار خواهد شد.

بنی اسد حضرت را شناختند و گرد حضرت جمع شدند. پس به بنی اسد فرمود: برید تکه حصیری بیاورید. آن گاه کنار مقتل را گشود و قبری نمایان شد بدن پاره پاره را در میان حصیر گذاشت و اجازه نداد کسی کمکش کند(به حكم این ‌كه « امام را جز امام كسی تغسیل و تكفین و تدفین نمی‌كند.) بدن را در میان قبر نهاد و خم شد و حلقوم بریده را بوسید. آن گاه قنداقه ی خونین را بر روی پیکر پاره پاره نهاد و قبر را پوشاند. آن گاه آب بر روی قبر ریخت و با انگشت سبابه این گونه نوشت: این قبر حسین بن علی بن ابیطالب است کسی که عطشان کشته شد. پس پیکر مطهر علی اکبر علیه السلام  را در گایین پای پدر دفن نمود. و در قبر دیگر تمام ابدان را شهیدان را به خاک سپرد. امام علیه السلام  پس از خاکسپاری ابدان شهیدان به سمت علقمه رفت بدن غرقه به خون عم را در آغوش کشید و این گونه ناله کرد: ای عموجان کاش زنده بودی و می دیدی حال حرم و بانوان حرم را که همگی فریاد وای از تشنگی، وای از غریبی می زنند. (ارشاد مفید ص420)

13 محرم الحرام سال 61 هجری قمری

نامه ی عبیدالله برای یزید و والی مدینه

عبیدالله پس از اطمینان کامل از انجام امور و تثبیت قدرت ظالمانه اش نامه ای به یزید نوشت و او را از شهادت اباعبدالله الحسین و اسیری اهل بیت علیه السلام  آگاه کرد و نامه ی هم به همین مضمون برای والی مدینه نوشت. چون نامه به دست والی مدینه رسید بالای منبر رفت و خطبه خواند و خبر شهادت اباعبدالله الحسین علیه السلام  و اصحابش را به مردم مدینه داد. زینب دختر عقیل که برادران، عموها، عموزاده ها و برادر زاده هایش در این واقعه به شهدات رسیده بود این گونه ندبه کرد: چه جوابی دارید اگر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با شما بگوید با عترت و اهل بیت من بعد از من چه کردید با وجود این که شما امت آخرالزمان و آخرین امت ها هستید آیا پاداش من این بود؟ شما را نصیحت کردم با خویشان من بعد از من بدرفتاری نکنید.

مرحوم سید بن طاووس در لهوف می گوید: بعد از پخش خبر شهادت حضرت اباعبدالله علیه السلام  مردم مدینه هنگام شب شنیدند که هاتفی بین زمین و آسمان ندا داد: ای کسانی که حسین را از روی جهل و نادانی کشتید عذاب و بدبختی برشما باد. بدانید که اهل آسمان ها و انبیا و مرسلین و شهدا همه به شما لعن و نفرین می کنند. شما از قول داود بن سلیمان و موسی بن عمران و عیسی بن مرم مورد لعن قرار گرفتید. (لهوف ص191، وقایع الایام ص138)

عبیدالله بامداد که سر از بالش ستم برداشت دستور داد سر پر نور حضرت امام حسین علیه السلام  را در میان تمام کوچه ها و قبیله های کوفه بگردانند. زید بن ارقم می گوید: آن روز من در میان غرفه نشسته بودم هنگامی که سر بریده ی حسین علیه السلام  را بر نیزه زده بودند از مقابل مغازه  ی من عبور دادند، شنیدم که سر بریده این آیات را می خواند:

مگر پنداشتی اصحاب کهف و رقیم از آیات ما شگفت بوده است؟ کهف 9

با دیدن این صحنه وحشت زده فریاد کشیدم: سر تو ای پسر رسول خدا عجیب تر و شگفت انگیزتر است.

سلمه بن کهیل گوید: نزدیک میدان اصلی شهر کوفه در حالی که سر مبارک سیدالشهدا بر تیزه بود و جماعتی به دنبال آن می رفتند شنیدم که راس مطهر این گونه تلاوت قرآن نمود:

و به زودی خداوند شر آنان را از تو کفایت خواهد کرد، که او شنوای داناست. بقره 137

و نیز نقل کرده اند: سر مقدس سیدالشهدا علیه السلام  را در مرکز شهر به چوبی یا شاخه ی درختی آویزان کردند. جمعیت بسیاری در اطراف آن جمع شدند. بعضی افراد غافل و نادان، سنگ می زدند و شادی می کردند که ناگهان نوری از راس بریده ساطع شد به سمت آسمان رفت و راس مطهر این آیه شریفه را خواند:

و کسانی که ستم کردند به زودی خواهند دانست به کدام بازگشتگاه برخواهند گشت.

و بدین گونه امت سیاه دل و گم کرده راه، حدود 12 روز خاندان مطهر اهل بیت عصمت و طهارت علیه السلام  و یادگاران نبی مکرم اسلام را در کوی و برزن کوفه، همراه روس مطهر شهیدان گرداندند و تا آمدن جواب نامه از شام در سیاهچال ها زندانی کردند.


18 محرم الحرام سال 61 هجری قمری

بعد از گذشت حدود 12 روز قاصد شام آمد و یزید دستور داد که اهل بیت را با راس های شهدا به شام حمل کنند پس ابن زیاد اهل بیت را به سوی شام حرکت داد.

وقتی اهل بیت وارد کوفه شدند آنها را در جایی محبوس کردند روزی سنگی از خارج زندان برای ایشان افکندند و بر آن نوشته ای بستند به این مضمون که ابن زیاد درباره شما از یزید دستور خواسته و فرستاده ی او در فلان روز باز می گردد اگر روز میعاد آواز تکبیر شنیدید پس البته شما را خواهد کشت چون چند روز بر این گذشت باز مکتوبی را بر سنگی نوشته بر ایشان انداختند به این مضمون که به رسیدن فرستاده ی ابن زیاد سه روز بیشتر نمانده پس وصیت کنید.

پس آن جماعت کافر کیش یک مرتبه به در آن سیاهچال جمع شدند مسلح و مکمل و آن خرابه را احاطه کردند در آن حال از همهمه سواران و مردم اهل بیت در بیم و حراسی بزرگ افتادند. اطفال خردسال به دامن زنان و بزرگان می آویختند و سخت لرزان و پریشان شدندو ناله و زاری کردند و آن مردم بی باک اهل بیت خواجه لولاک را چون اسرای کفار بر مرکب ها برنشاندند و از کوفه حرکت دادند. (ریاحین الشریعه ج3 ص146)

19 محرم الحرام سال 61 هجری قمری

امام باقر علیه السلام  می فرمایند از پدرم پرسیدم که چگونه او را از کوفه به سوی شام حرکت دادند؟ فرمود: مرا بر شتری عریان بود و جهاز نداشت سوار کردند و سر مقدس پدرم را بر نیزه ای نصب کردند و زنان ما را پشت سر من بر قاطرهایی که زیرانداز نداشت سوار کردند، و اطراف و پشت سر ما را گروهی نیزه دار محاصره کرده بودند و چون یکی از ما می گریست با نیزه بر سر او می زدند تا آن که وارد دمشق شدیم. (بحارالانوار ج45 ص145)

گویند: شمر، خولی، شبث بن ربعی، عمروبن حجاج همراه با هزار سواره نظام اهل بیت را به شام بردند و ماموریت داشتند در هر شهر و دیاری آنها را بگردانند. (طریحی، المنتخب، ج2 ص480)

اهل بیت حسین علیه السلام  را دیار به دیار و شهر به شهر بردند و در هر شهری مورد شماتت و استهزا و آزار دشمنان قرار می دادند. فاصله ی منازل از یکدیگر تقریبا 8 فرسخ حدود 40 کیلومتر بود و بین مسیر کوفه تا شام حدودا 600 کیلومتر است که اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم این مسیر را تقریبا 8 روزه طی نموده اند. تاریخ دقیقی در دست نیست، آن چه اشاره شد احتمالات است، با این حساب اهل بیت روزهای 23، 24، 25 را تا منزل حمص آمدند زیرا دشمن برنامه ی خاصی نداشت.

وقایع در راه شام

ابن لهیعه و شخصی دیگر روایتی نقل کرده اند که ما اندکی از آن را می آوریم: مشغول طواف خانه خدا بودم، مردی را دیم که چنین دعا می کرد: خدایا! گناهان ما را ببخش هر چند می دانم که نمی بخشی.

من به او گفتم: ای بنده خدا! از خدا بترس و این گونه سخن مگو؛ چون که اگر گناهان تو به اندازه قطرات باران تمام شهرها و برگ تمام درختان هم که باشد، اگر از خدا طلب بخشش کنی، خداوند تمام آنها را خواهد بخشید؛ زیرا که او بخشنده ای مهربان است.

راوی می گوید: آن مرد به من گفت که پیش من بیا تا داستانم را برایت بگویم. من هم نزد او رفتم و او چنین گفت: ما پنجاه نفر بودیم که سر امام حسین علیه السلام  را به شام بردیم و در بین راه کارمان این بود که هر گاه شب فرا می رسید، سر مقدس اباعبدالله علیه السلام  را در تابوت گذاشته و در اطراف آن مشغول خوردن شراب می شدیم. شبی همراهان من آن قدر شراب خوردند که مست شدند، ولی من با آنان شراب نخوردم. وقتی تاریکی شب همه جا را فراگرفت، صدای رعد و برق را شنیده و نور آن را دیدم و ناگهان مشاهده کردم که درهای آسمان باز شد و حضرت آدم، نوح، ابراهیم، اسحاق،اسماعیل و پیامبرمان حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم همراه با جبرئیل و گروهی از ملائکه پایین آمدند.

حضرت جبرئیل نزدیک تابوت رفته و سر مقدس اباعبدالله علیه السلام  را بیرون آورد؛ سپس آن را در آغوش گرفته و بوسید؛ آن گاه تمام پیامبران این کار را تکرار کردند. در همین حال پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بالای سر امام حسین علیه السلام  می گریست و پیامبران دیگر به آن حضرت تسلیت می گفتند.

جبرئیل به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم عرض کرد: ای محمد صلی الله علیه و آله و سلم! خداوند متعال به من امر فرموده که در مورد امتت تابع و مطیع تو باشم؛ اگر دستور دهی زمین را با آنها به لرزه درآورده و آن را با اهلش زیر و رو می کنم؛ همان طور که با قوم لوط چنین کردم.

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: نه ای جبرئیل! زیرا در روز قیامت من و آنها در پیشگاه الهی در یک جا جمع خواهیم شد. سپس فرشتگان الهی به سمت ما آمدند تا ما را بکشند. من گفتم: امان می خواهم یا رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم! حضرت فرمودند: برو، ولی خدا تو را نیامرزد. (لهوف ص235)

23 محرم الحرام سال 61 هجری قمری

در تکریت شهر را زینت کرده و بر سردر مغازه ها و بازارها پرچم های رنگارنگ افراشته بودند، حاکم شهر مردم را برای استقبال به خارج از شهر کشانده بود، کسی علت اصلی جشن و سرور و زینت بستن شهر را نمی دانست، از دور سرهای بر نیزه نمایان شدند و در پی آن کاروان اسرا نزدیک می شد، مردم شادمان اما بی هدف تکریت، از سرداران و سربازان اموی پرسیدند: این سرهای بریده از کیست؟ آنها گفتند: مردی خارجی بر یزید شورید و عبیدالله بن زیاد او را به قتل رساند و اکنون سر او و یارانش به سوی یزید فرستاده شده است.

مردی از نصاری که به تازگی از کوفه بازگشته بود با مشاهده ی فریب و اغواگری دستگاه تبلیغات بنی امیه گفت: ای قوم! من در کوفه بودم که این سر را آوردند، او خارجی نیست، صاحب این سر حسین بن علی علیه السلام  است، سپس مسیحیان ناقوس ها را به احترام حسین علیه السلام  به صدا درآوردند و گفتند: قومی که پسر پیامبر خود را بکشند اجازه ندارند که به شهر ما وارد شوند و ساعتی استراحت کنند. (مقتل ابومخنف ص112، ینابیع الموده ج3 ص89)

شگفتا حسین علیه السلام  با آفرینش حماسه ی عاشورا همه ی مرزهای اعتقادی را در محاصره ی نور حقیقت خویش قرار داده است. هر چه بود مردم به سرعت از عمل خود پشیمان شدند و خود را مهیا می کردند تا سپاه کوفه را از خود دور سازند، شرایط آن چنان رقم خورد که امکان ورود به شهر از دست رفت.

مشهد النقطه

پس از عبور از منزل تکریت حاملان سر امام علیه السلام  به منزل مشهد النقطه رسیدند، سر مقدس امام علیه السلام  را بر روی سنگی قرار دادند و قطره ای خون بر آن ریخت، هر ساله روز عاشورا از آن سنگ خون می جوشید تا این که عبدالملک مروان دستور داد آن سنگ را به جای نامعلومی منتقل کردند. (مقتل الحسین مقرم ص346)

اما قرار بود نیروهای عبیدالله اهل بیت امام علیه السلام  را به موصول ببرند و شهر را نیز زینت کرده بودند، اما چون مردم پی بردند که سرهای بر نیزه ی متعلق به چه کسانی است خود را برای نبرد با ماموران اموی آماده کردند، دستگاه حکومتی دچار بیم و خوف گردید و برای سران قافله پیغام فرستاد که اهل موصل به ورود شما راضی نیستند، لذا در مشهدالنقطه که در یک فرسنگی موصل بود اقامت کردند و برایشان آذوقه ارسال شد. (مقتل ابومخنف ص114 ، معالی السبطین ج2 ص129)

24 محرم الحرام سال 61 هجری قمری

نخله – نوحه گری جنیان

کاروان به مسیر خود ادامه می داد و هر لحظه بر مخالفت های مردمی افزوده می شد نظامیان اموی دریافتند که تا رسیدن به قلمرو شام چاره ای جز ترک زودهنگام منزل های مسیر وجود ندارد، لذا مسیر بیابان را پیش گرفته و در ادامه ی راه در نخله سکنی گزیدند، با فرارسیدن شب سرزمین نخله ماتم سرایی بود که در عزای حسین بن علی علیه السلام  می گداخت، در طول شب صدای گریه و نوحه گری بلند بود و نغمه ای که بسیار جان می گداخت.

زنان دانستند جنیان نوحه گرند، و برای حسین علیه السلام  و بزرگی مصیبت هایش ندبه می کنند، بر چهره ی خویش لطمه می زنند و از این مصیبت سیاه پوش می شوند و اشک و آن آنان از مصیبت های زنان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است. (معالی السبطین ج2 ص 130، مقتل ابومخنف ص113)

در نصیبین نیز به فرمان منصور بن الیاس تمام شهر زینت شده بود و مردم ان چنان از خود بیخود شده بودند که در جشن و پایکوبی خود آمادگی خلق هر نوع جنایتی را داشتند نیزه داری که سر مبارک حسین بن علی علیه السلام  را با خود حمل می کرد سرخوش از این که مردمان شهری آماده ی استقبال از آنان هستند اسب خود را به پیش می راند، اما ناگهان اسب ایستاد و تلاش آنان برای به حرکت درآوردن مرکب به جایی نرسید، ناگاه سر امام علیه السلام  از بالای نیزه بر زمین افتاد و ابراهیم موصلی آن را برداشت و دانست که آن ماه بر زمین افتاده راس حسین بن علی علیه السلام  است. فریاد برآورد: اهل شام او را کشتند. پس ماموران اموی راس امام علیه السلام  را بیرون بردند و دیگر باز نگرداندند. (معالی السبطین ج2 ص130)

در همان حال دختر امیرالمومنین علیه السلام  دیدگان خود را بر جمال نورانی حسین علیه السلام  دوخته بود و بهآرامی شاک می ریخت و فرمود: با ستم ما را شهره ی مردم می کنید در حالی که خداوند بر پدر ما وحی می فرستاد. شما به خداوند عرش کافر شدید و همچنین به پیامبرش آن چنان که گویا پیامبری در این زمان نیامده است، ای بدترین مردم شما از رحمت خداوند عرش دور باشید که برای شما شراره ی آتش و فغان و وایلای روز قیامت است. (مقتل ابو مخنف ص115)

در لینا یا لبا که سرزمینی آباد بود مرد و زن از سکونت گاه خویش بیرون آمدند و چون سر امام علیه السلام  را زیارت کردند بر امام علیه السلام  و پدرش امیرالمومنین علیه السلام  و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم درود فرستادند، و قاتلانش را لعن کردند و همگی فریاد زدند ای قاتلان فرزندان انبیا بیرون شوید از شهر ما. (مقتل ابو مخنف ص114)

عین الورده – دعوات

بعد از خروج از نصیبین و پیمودن اراضی عین الورده چون به نزدیکی دعوات رسیدند در نامه ای به حاکم آن جا نوشتند: سر حسین بن علی علیه السلام  با ماست، آذوقه فراهم کن و با دعوت از بزرگان شهر ما را پذیرایی نما. با رسیدن نامه حاکم در حالی که بزرگان و سرشناسان شهر او را همراهی می کردند به استقبال شتافت و آنها را از باب الاربعین به شهر وارد کرد، به فرمان حاکم سر امام علیه السلام  در میدان شهر نصب شد، و عده اب ماموریت یافتند که جار بزنند. این سر آن کس ایت که بر علیه یزید بن معاویه خروج کرده است.

طایفه ای از مردم شادمان بودند و گروهی می گریستند و تمام شب را سپاه بنی امیه به باده گساری گذراندند و بامدادان که بار بستند و راه شام پیش گرفتند، امام علی بن الحسین علیه السلام  در حالی که می گریست فرمود: ای کاش می دانستم که خردمندی هست که در تاریکی ها بیتوته کند و از مصیبت های روزگاز زمزمه کند؟ من فرزند امام هستم، چگونه است که حق من در میان این گروه کافر ضایع می شود؟ (معالی السبطین ج2 ص131)

26 محرم الحرام سال 61 هجری قمری

در روز 26 محرم از منزل حمص هنگام صبح، حرکت کردند و نیم روزی راه پیمودند. بعضی نوشته اند : مسیر را گم کردند بعضی دیگر نوشته اند آب و آذوقه شان تمام شد، به ناچار به منزل قصر بنی مقاتل آمدند. هنگام ظهر در گرمای شدید وارد این منطقه شدند. دشمن برای خود خیمه گاه بپا کرد، ولی اهل بیت بیت را در بیابان رها کردند، از یک طرف بی آبی و تشنگی و از طرف دیگر بیابان سوزان، حضرت زینب سرگرم پرستاری حضرت سجاد علیه السلام  بود و با هم کنار سایه شتری نشسته بودند و نزدیک بود حضرت سجاد علیه السلام  از شدت تشنگی جان دهد. وجود نورانی حضرت زینب بادبزنی در دست داشت و آن حضرت را باد می زد و می فرمود: برای من سخت است که تو را در چنین وضعی ببینم برادرزاده ی عزیزم.

در این منزلگاه بود که از فرط گرما هر کدام از اطفال به گوشه ای پناه بردند و دختر حضرت اباعبدالله در این جا از قافله عقب ماند. وقتی به خود آمد که قافله راه افتاد بود با پای برهنه پشت سر قافله میان خار و خاشاک می دوید و سعی می کرد خود را به قافله برساند. پس از آن که مقداری قافله راه پیمودند حضرت زینب متوجه نبودن فرزند برادر شد، ناله شزد و اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به همراه ایشان شیون نمودند. زجر بن قیس مامور شد تا او را پیدا کند. راوی می گوید: من با زجر همراه شدم در حالی که به آن مظلومه رسیدیم که دست بر سر گذاشته بود و به اطراف نگاه می کرد. گاهی می دوید و زمین می خورد و فریاد برمی آورد: یا عماه یا اماه.

زجر ملعون با تازیانه رسید بر آن دختر نهیب زد و آن دختر بی اختیار دوید. راوی می گوید به زجر گفتم: ای شقی! مگر لبهای خشکیده و  رخسار تفتیده ی او را نمی بینی که تاب و توان ندارد؟ زجر فریاد برآورد و دختر فریاد واجداه واعلیاه کشید و به سوی من آمد و فرمود: ای مرد آخر من دختر پیامبر شما هستم اگر بنای کشتن من را دارید قدری به من مهلت دهید تا بار دیگر عمه ام و خواهرانم را ببینم. از شنیدن این سخن از خود بی خود شدم و سوگند خوردم که این فکر را از خود دور کنم و نهایت او را به خواهران و عمه اش رساندم. (وقایع الایام ص291)




آرشیو مطالب
Skip Navigation Links

دلنوشته ها
 این بخش در حال
به روزرسانی می باشد

تصاویر سایت
 این بخش در حال
به روزرسانی می باشد