منوی اصلی
Skip Navigation Links

تازه ترین ارسال ها
* شروع امامت امام زمان علیه السّلام

* شهادت امام حسن عسگری علیه السلام

* هجوم به خانه ی وحی و شهادت حضرت محسن

* پیشگویی از مظلومیت امیرالمومنین علیه السلام

* شهادت امام رضا علیه السلام

* شهادت کریم اهل بیت امام حسن مجتبی علیه السلام

* رحلت پیامبر مکرم اسلام صلی الله علیه و آله و سلم

* اربعین حسینی

* نقش حضرت رقیه در احیای امر امام زمانش حضرت اباعبد الله الحسین علیه السلام

* امام زمان عجل الله منتقم خون سیدالشهداء علیه السلام

شهادت امام موسی کاظم علیه السلام


خدايا درود فرست بر محمّد و اهل بيتش، و درود فرست بر موسى بن جعفر، جانشين نيكوكاران، و پيشواى خوبان و خزانه انوار، و وارث آرامش و متانت و حكمت ها و آثار، آن كه همواره شب را با بيداری تا سحر، با به هم پيوستن استغفار زنده میداشت، هم پيمان سجده هاى طولانى، و اشك هاى سرشار و رازونياز بسيار، و ناله هاى به هم پيوسته، و قرارگاه خرد و عدالت و خوبى و كرم و بذل، و خوگرفته به بلا و صبر، پايمال شده به ستم، و دفن شده به بی عدالتى و معذّب در عمق زندان ها و تاريكي هاى زيرزمين ها، با ساق كوبيده، به حلقه هاى زنجيرها، و جنازه ای كه با خوارى و سبك انگاشتن بر آن جار زده شده، وارد شونده بر جدّش مصطفى و پدرش مرتضى و مادرش سرور بانوان....

بغض ها، ابر می شوند و ابرها باران. کوچه ها دلتنگ، کوچه ها تاریک، آینه ها غرق در غبار؛ انگار این روزهای پس از تو، سرنوشت تمام پیشانی ها را سیاه نوشته اند. زخم نبودنت را سر بر کدام دیوار باید گریه کرد؟ تمام پیراهن ها بوی غربت گرفته اند. این روزها آشنایی غریب، فرزند مهربانی غریب و پدر آشنایی غریب تر، با خاک وداع می کند...

پرنده ها، نام تو را غریبانه دهان به دهان می خوانند تا دورترین شاخه هایی که به آسمان می رسند. باران های موسمی، هوای مسموم روزهای بعد از تو زیستن را زار زار می گریند. این روزها چقدر پرنده ی یتیم، به میله های قفس خو گرفته اند! چقدر پنجره ها از ماه دور شده اند! چقدر آسمان بعد از تو بی ستاره شده است! بعد از تو تمام جاده ها سنگ شده اند و قدم ها سنگ.

دیگر صدای دعاهای نیمه شبت، لالایی آرام دلتنگی هایمان نیست. حتی رودها بعد از تو، سرِ زنده ماندن ندارند. جای شک نیست اگر زمین کویر شود در این روزهایی که دریای وجودت را گم کرده ایم. حتی کلمات نمی دانند داغ سنگین جدایی را چگونه به دوش بکشند. همه ی شعرهای بلند، بعد از تو به مرثیه ختم می شوند. بوی غربت، بیت بیت شعرها را لبریز کرده است. هیچ آوازی بعد از تو شنیدن ندارد.

دیری ست که سایه ها و دیوارها با هم قهر کرده اند و شب ها، ماه با هیچ پنجره ای هم کلام نمی شود و ستاره ها در بسترهای خمار خواب نمی خزند. کاش می شد جهان بعد از تو در سیل اشک هایمان غوطه ور شود! کاش می شد ابرها، نبودنت را گریه کنند تا سیل، روزهای بعد از تو را با خود بشوید و ببرد. هنوز از پس لحظه های دور، نجواهای عاشقانه ات را می شود شنید.

بر تن تمام خشت ها و ستون های زندان، صبوری ات را حک کرده اند. بی کرانگی ات را چهار گوشه زندان، تاب حضور ندارد. عطر سخن هایت، می نواخت جان های مشتاق را. عطر سخن هایت، فرو می پاشید شیرازه قدرت پوشالی خفاشان شب پرست را. عطر سخن هایت، در هجوم هوایی مسموم، به رویش فرامی خواند جوانه ها را. نور حضورت چشم ها را به بیداری دعوت می کرد.

توطئه چیده شد!!! خورشید وجودت را، از آسمان ها گرفتند و در کنج زندان به زنجیر کشیدند، تا غل و زنجیرها، همدم اوقات آسمانی ات شوند و میله های زندان، پای ناله های شبانه ات قد بکشند. چه کند این حلقه های آهنی، با این همه روسیاهی و شرمندگی؟ اما تاریکی زندان هم نتوانست روشنایی حضور تو را خاموش کند.

عطر نیایش های عاشقانه ات، حصارها را درهم شکست. چه جان های به خواب رفته ای که از حقیقت منتشر شده ی گلوی تو، جرئت جوانه زدن یافتند! مگر می شود باب معرفت و حکمت را بست؟! وقتی که آن باب، باب الحوائج باشد؟!

در محبس هارون بودی، در حصار گرفتار بودی؛ اما باران حضورت بر هوای کاظمین می بارید. اعجازهای همیشه ات را میله های زندان هم جرئت حاشا نداشت.

بهشت، در فراسو، آغوش گشوده است رهایی ات را. تابوت توست بر شانه های غریبی تاریخ. خداحافظ، چهارده سال صبوری مطلق! باب الحوائج! چهارده سال رنج مداوم، به پایان رسید. ببین، به استقبالت آمده اند پیامبر صَلّی الله عَلیهِ وَ آلهِ و سَلّم و علی عَلیهِ السَّلام و فاطمه سَلام الله عَلیها. آغوش مادر منتنظر تن رنجورت است تا دستانش التیامی باشد بر زخم های چند ساله ات. ملائک دسته دسته می آیند برای عرض تسلیت. رضا جان! سرت سلامت در این مصیبت عظماء...

من در اين كنج قفس غوغاى محشر ميكنم                         پيروى از مادرم زهراى اطهر ميكنم

كاخ استبداد را بر فرق هارون دغا                                         واژگون بانعره الله اكبر ميكنم

تا زند سيلى به رويم سندى از راه ستم                                                ياد سيلى خوردن زهراى اطهر ميكنم

گر چه در قيد غل و زنجير مى باشم ولى                             استقامت در بر دشمن چو حيدر ميكنم

گر زپا و گردن رنجور من خون مى چكد                                 ياد ميخ و سينه مجروح مادر ميكنم

شهادت مظلومانه ی باب الحوائج موسی بن جعف امام کاظم عَلیهِ السَّلام را به ساحت مقدّس قطب عالم امکان بقیّة الله الأعظم عَجّل الله تَعالی فَرَجهُ الشّریف و همچنین به محضر نورانی پسر گرامیشان، سلطان ایران، حضرت ثامن الحجج علی بن موسی الرضا المرتضی علیه السلام تسلیت و تعزیت عرض می نمائیم و دردمندانه فرج منتقم خون پاک آن حضرت را از خداوند متعال مسئلت داریم.

" یا ربّ الکاظِم بِحقّ الکاظِم اِشفِ صَدر الکاظِم بِظهور الحجّة "

امام کاظم عَلیهِ السَّلام بزرگترین خطر برای حکومت غاصبانه هارون الرشید لَعنة الله عَلیه

شاید رنج ها و غم هاى امام موسى بن جعفر عَلیهِ السَّلام بعد از فاجعه ی كربلا، دردناكتر و شديدتر از ساير ائمه ی اطهار عَلیهِم السَّلام ‏بود. هارون الرشيد همواره در كمين ايشان بود، امّا نمى توانست به آن حضرت آسيبى برساند. شايد او از ترس اينكه مبادا سپاهيانش در صف ياران آن حضرت درآيند، از فرستادن آنان براى دستگيرى و شهيد كردن آن امام والا مقام خوددارى مى‏ورزيد، زيرا پنهان كاريى كه افراد مكتبى در اقدامات خود ملزم بدان بودند، موجب شده بود كه دستگاه حاكمه حتّى به نزديك ترين افراد خود اعتماد نكند.

گفتار و حرکات و شیوه های زندگی امام موسی بن جعفر علیه السلام  و حتی سکوت آن حضرت یک نوع مبارزه با دستگاه هارون بود، و هارون دنبال بهانه می گردید تا فرصتی بدست آید و آن حضرت را به شهادت برساند یکی از افرادی که بهانه بدست هارون داد و او را بر تصمیم خود جدی و شتابزده کرد، محمد بن اسماعیل بن امام صادق علیه السلام  (برادر زاده امام کاظم علیه السلام  ) بود.

علی بن جعفر برادر امام کاظم علیه السلام  می گوید: برای انجام عمراه ماه رجب در مکه بودیم که محمد بن اسماعیل نزد من آمد و گفت: عمو جان تصمیم دارم به بغداد مسافرت کنم، دوست دارم با عمویم موسی بن جعفر علیه السلام  خداحافظی نمایم، دلم می خواهد تو نیز همراه من باشی. من با او به حضور امام کاظم علیه السلام  رفتیم، پارچه ی رنگ کرده ای به گردنش بسته بود و پایین آستانه ی در نشست و من خم شدم و سر آن حضرت را بوسیدم و عرض کردم: برادر زاده، محمد بن اسماعیل، می خواهد به مسافرت برود آمده تا با شما خداحافظی کند.

فرمود: بگو بیاید. او آمد و گفت: ثربانت مرا سفارشی کن و به من پند و موعظه بفرما.

امام علیه السلام  فرمود: سفارشت می کنم که درباره ی خون من از خدا بترس.

محمد گفت: هر کس درباره ی تو بدی کند، به خودش می رسد سپس برای بدخواه امام علیه السلام  نفرین کرد.

بازهم او از امام علیه السلام  خواست که موعظه اش کند و باز امام همان جمله را فرمود. و این سخن سه بار تکرار شد.

بعد امام علیه السلام  به من کیسه ای محتوای صد دینار داد و فرمود: این پول را به پسر برادرت بده تا در سفر کمک خرجش باشد و دو کیسه ی دیگر نیز داد.

عرض کردم: اگر طبق آن چه فرمودین از او می ترسی چرا او را علیه خودت کمک می کنی؟

فرمود: هرگاه من صله رحم کنم، ولی او قطع رحم نماید، خدا عمرش را قطع می کند. و باز هم یک کیسه ی دیگر به او داد و من هم به محمد به اسماعیل دادم.

اما باز او به پیش هارون رفت و سخن چینی نمود و هارون را بر ضد امام کاظم علیه السلام  برانگیخت. هارون صد هزار درهم به او داد ولی او به مرضی مبتلا شد و نتوانست به یک درهم او هم نگاه بیندازد و مرد.(اصول کافی ج1 ص485)

شخص دیگری که نزد هارون سخن چینی نمود علی بن اسماعیل بن امام صادق علیه السلام  بود که می خواست با هارون به عراق برود، امام علیه السلام  او را طلبید و سوال نمود که: برای چه می خواهی با خلیفه به سوی عراق بروی؟ گفت: مقروض هستم.

امام علیه السلام  فرمود: قرض تو به عهده ی من. او گفت: می خواهم معاش زندگی خانواده  را تامین کنم. امام علیه السلام  فرمود: من عهده دار تامین معاش آنها می شوم. او گفت: من باید مسافرت کنم.

امام علیه السلام  سیصد دینار و چهار هزار درهم برای او فرستاد و فرمود: این پول را به عنوان خرج سفر با خود ببر و فرزندانم را یتیم نکن.

هارون خود، شخصاً به مدينه رفت تا امام كاظم علیه السلام را دستگير كند. چرا که على بن‏ يقطين وزير هارون الرشيد و آن يكى جعفر بن محمّد بن اشعث وزير ديگر هارون است كه هر دو شيعه بودند همچنين بزرگ ترين واليان و كارگزاران هارون در زمره ی هوا خواهان اهل بيت عَلیهِم السَّلام ‏بودند.

نيروهاى مخصوص هارون به اضافه ی سپاهى از شعرا و علماى دربارى و مشاوران، او را در اين سفر همراهى مى كردند و ميليون ها درهم و دينار از اموالى كه از مردم به چپاول برده بود، با خود حمل مى كرد و به عنوان حق السّكوت به اطرافيان خود در اين سفر بذل و بخشش مى‏نمود.

و دراين ميان به رؤساى قبايل و بزرگان و چهره هاى سر شناس مخالف، توجّه و رسيدگى بيشترى نشان مى داد.

هارون الرشيد لَعنة الله عَلیه اين گونه عازم مدينه شد تا بزرگ ترين مخالف حكومت غاصبانه ی خويش را دستگير كند. اينك ببينيم هارون براى رسيدن به اين مقصود چه كرد:

1.      هارون چند روزى نشست. مردم به ديدنش مى آمدند و او هم به آنها حاتم بخشى مى كرد تا آنجا كه شكم هاى برخى از مخالفان را كه مخالفت آنان با حكومت جنبه ی شخصى و براى رسيدن به منافع خاصّى‏بود، سير كرد.

2.      عده اى را مأموريت داد تا در شهرها بگردند و بر ضدّ مخالفان حكومت تبليغات به راه اندازند. او همچنين شاعران و مزدوران دربارى را تشويق كرد كه در ستايش او شعر بسرايند و بر حرمت محاربه با هارون فتوا دهند.

3.      هارون قدرت خود را پيش ديدگان مردم مدينه به نمايش گذارد تا كسى انديشه ی مبارزه با او را در سر نپروراند.

4.      هنگامى كه همه ی شرايط براى هارون آماده شد، شخصاً به اجراى بند پايانى طرح توطئه گرانه ی خويش پرداخت. او به مسجد رسول‏خدا صَلّی الله عَلیهِ وَ آلهِ و سَلّم رفت. شايد حضور او مصادف با فرا رسيدن وقت نماز بوده كه مردم و طبعاً امام موسى بن جعفر عَلیهِ السَّلام براى اداى نماز در مسجد حضورداشته اند. هارون به سوى قبر پيامبر صَلّی الله عَلیهِ وَ آلهِ و سَلّم جلو آمد و گفت: السلام عليك يا رسول اللَّه! اى پسر عمو.

هارون در واقع مى‏خواست با اين كار شرعى بودن جانشينى خود! را اثبات كند و آن را علّتى درست براى زندانى كردن امام كاظم عَلیهِ السَّلام جلوه دهد؛ امّا امام اين فرصت را از او گرفت و صف ها را شكافت و به طرف قبر پيامبر صَلّی الله عَلیهِ وَ آلهِ و سَلّم آمد و به آن قبر شريف روى كرد و در ميان حيرت و خاموشى مردم بانگ برآورد:

" السّلام عَليكَ يا رَسول اللَّه! السّلام عَليكَ يا جدّاه! "

امام كاظم عَلیهِ السَّلام با اين بيان مى خواستند بگويند: اى حاكم ستمگر! اگر رسول‏خدا صَلّی الله عَلیهِ وَ آلهِ و سَلّم پسر عموى توست و تو مى خواهى بنابر اين پيوند نسبى، شرعى بودن حكومت خود را اثبات كنى بايد بدانى كه من به او نزديكترم و آن حضرت جدّ من است. بنابر اين من از تو به جانشينى و خلافت آن بزرگوار شايسته ترم!

هارون مقصود امام عَلیهِ السَّلام را دريافت و در حالى كه مى كوشيد تصميم خود را براى دستگيرى امام كاظم عَلیهِ السَّلام توجيه كند، گفت: اى رسول خدا! من از تو درباره ی كارى كه قصد انجام آن را دارم پوزش ‏مى خواهم. من قصد دارم موسى بن جعفر را به زندان بيافكنم. چون او مى خواهد ميان امّت تو اختلاف و تفرقه ايجاد كند و خون آن ها را بريزد!!!

چون روز بعد فرارسيد، هارون فضل بن ربيع را مأمور دستگيرى امام كاظم عَلیهِ السَّلام كرد. فضل بر آن حضرت كه در جايگاه رسول خدا صَلّی الله عَلیهِ وَ آلهِ و سَلّم به نماز ايستاده بود، در آمد و دستور داد او را دستگير كنند و زندانى نمايند.(مقاتل الطالبيّين، ص‏213)

در این حال آن حضرت رو به قبر جدّ بزرگوار خود کردند و فرمودند: یا رسول الله به تو شکایت می کنم از آنچه از امّت بد کار تو به اهل بیت بزرگوار تو می رسد!

و به این ترتیب آن امام مظلوم را از مدینه به بصره کشاندند و از همان سال ایشان را در زندان های بصره و بغداد محبوس کردند.

 

سپس دو محمل ترتيب داد كه اطراف آن ها پوشيده بود. ايشان را در يكى از آن ها جاى داد و آن دو محمل را روى استر بسته بر هر يك عدّه اى را گماشت. يكى را به طرف بصره و ديگرى را به سوى كوفه روانه كرد تا بدين وسيله مردم ندانند امامشان را به كجا مى برند. امام كاظم عَلیهِ السَّلام در هودجى بود كه به سمت بصره مى رفت. هارون لَعنة الله عَلیه به فرستاده ی خود دستور داد كه آن حضرت را به عيسى بن جعفر منصور كه والى وى در بصره بود، تسليم كند. عيسى يك سال آن حضرت را در نزد خود زندانى كرد. سپس عيسى نامه اى به هارون نوشت كه موسى بن جعفر عَلیهِ السَّلام را از من بگير و به هركه مى خواهى بسپار و گرنه من او را آزاد خواهم كرد. من بسيار كوشيدم تا دليلى و بهانه اى براى دستگيرى او پيدا كنم، امّا نتوانستم؛ حتّى من گوش دادم تا ببينيم كه آيا او در دعاهاى خود بر من يا تو نفرين مى فرستد، امّا ديدم كه او فقط براى خودش دعا مى كند و از خداوند رحمت و مغفرت مى طلبد!

هارون پس از دريافت اين نامه، كسى را براى تحويل گرفتن امام موسى الكاظم عَلیهِ السَّلام روانه ی بصره كرد و او را روزگارى دراز در بغداد، در نزد فضل بن ربيع، زندانى كرد. هارون خواست به دست فضل آن امام را به شهادت برساند، امّا فضل از اجراى خواسته ی هارون خوددارى ورزيد، درنتيجه هارون دستور داد كه آن حضرت را به فضل بن يحيى تسليم كند و ازفضل خواست تا كار امام را يكسره سازد. امّا فضل هم زيربار اين فرمان نرفت. از طرفى به هارون كه در آن هنگام در "رقه" بود، خبر رسيد كه امام موسى كاظم عَلیهِ السَّلام در خانه ی فضل به خوشى و آسودگى روزگار مى گذارند.

از اين رو هارون "مسرور" خادم را با نامه‏هائى روانه بغداد كرد و به وى دستور داد كه يكسره به خانه ی فضل بن يحيى درآيد و درباره ی وضع آن حضرت تحقيق كند و چنانچه ديد همان گونه كه به وى خبر داده اند، نامه‏اى را به عبّاس بن محمّد بسپارد و به او امر كن تا آن را به اجرا گذارد و نامه ی ديگرى به سندى بن شاهك لَعنة الله عَلیه بدهد و به او بگويد كه فرمان عبّاس بن محمّد را به جاى آورد.(مقاتل الطالبيّين، ص‏233)          

با اينكه امام كاظم عَلیهِ السَّلام در زندان در سخت ترين وضع به سر مى برد، هارون نتوانست وجود امام راتحمل كند، سرانجام مقدارى خرما طلبيد، و با سوزن و نخ زهر آلود، آن مقدار خرما را زهر آگين نمود، سپس آن خرماها را به خادم خود داد و به او گفت: اين خرما ها را به زندان نزد موسى بن جعفر ببر و بگو اميرمؤمنان [هارون لَعنة الله عَلیه] از اين خرما خورده و مقدارى را براى شما فرستاده و شما را به حقش سوگند مى دهد كه از اين خرما بخوريد، كه از دستچين خود من است و آن را براى شما برگزيده ام!!! خادم به زندان رفته و پيام هارون را به امام رسانيد! امام کاظم عَلیهِ السَّلام مقدارى از آن خرما خورد و طولى نكشيد كه به شهادت رسيد.

هارون براى حفظ ظاهر، جمعى از بزرگان طالبيين، عباسيين و قضاة و ساير افراد را كه تعدادشان 70 نفربود طلبيد، و پیکر مطهر امام كاظم عَلیهِ السَّلام را به آن ها نشان داد و به آنان گفت: ببينيد كه او به مرگ طبيعى از دنيا رفته است!!! (اقتباس از عيون اخبار الرضا عَلیهِ السَّلام، ج 1، ص 101و102)

روايت شده: امام كاظم عَلیهِ السَّلام پس از مسموم شدن، سه روز در بستر شهادت قرارگرفت و از دنيا رفت، سندى بن شاهك براى ظاهر سازى، چند نفر قاضى و افراد عادل نما را كنار بستر امام عَلیهِ السَّلام حاضر كرد و به آن ها گفت: ببينيد كه موسى بن جعفر هيچ گونه آسيب و ناراحتى بدنى ندارد. ولى آن حضرت به آن ها فرمودند: " گواهى دهيد كه مدت سه روز است، مسموم شده ام وبزودى بر اثر آن از دنيا مى روم ". و در آخر روز سوم به شهادت رسيد.

روايت كننده مى گويد: بدن تطهیر و مطهر امام كاظم عَلیهِ السَّلام را در ميان تابوت نهاده و (از ميان زندان) بيرون آورده به بازار بردند، در آنجا بر زمين نهادند، سپس اعلام كردند اين جنازه ی موسى بن جعفر عَلیهِ السَّلام است كه به مرگ طبيعى!!! از دنيا رفته است، بياييد و جنازه او را نگاه كنيد.(بحار، ج 48، ص 248)

مردم از هر سو آمده و بر پیکر نورانی نگاه مى كردند، اثر زخم و خفگى در بدن او نديدند، و در پاى او اثر حنا ديده مى شد، سپس دست اندركاران حكومت، به علما و فقها دستور دادند تا گواهى خود را در مورد اينكه امام کاظم عَلیهِ السَّلام به مرگ طبيعى از دنيا رفته، بنويسند و امضا كنند. همه ی آن ها نوشتند و امضا كردند.(انوار البهيه،ص 313)

سخن گفتن بدن بی جان امام کاظم عَلیهِ السَّلام و افشاگری های ایشان

هنگامى كه امام كاظم عَلیهِ السَّلام از دنيا رفتند، سندى بن شاهك لَعنة الله عَلیه، دستور داد، پیکر مطهر آن حضرت را روى جسر (پل) بغداد نهادند، و به مردم اعلام كرد كه آن حضرت به مرگ مقدر، از دنيا رفته است. مردم مى آمدند و بدن مطهر آن حضرت را مى ديدند و آثار جراحت و زخمى در آن نبود. روايت شده، يكى از شيعيان مخلص، كنار جنازه آمد، در حالى كه مردم اجتماع كرده بودند و مى گفتند: "موسى بن جعفر عَلیهِ السَّلام" كشته نشده است، بلكه به مرگ طبيعى از دنيا رفته!!! او به آن ها گفت: من از خود امام كاظم عَلیهِ السَّلام مى پرسم كه چگونه از دنيا رفت! حاضران گفتند: او مرده است، چگونه از او خبر مى گيرى؟!

آن شیعه ی مخلص نزديك آمد و گفت: اى پسر رسول خدا صَلّی الله عَلیهِ وَ آلهِ و سَلّم! تو و پدرت، راستگو هستيد و به من خبر بده، آيا به مرگ مقدر از دنيا رفتى، يا كشته شده اى؟

آن حضرت [به اعجاز و اذن الهى] سخن گفته و سه بار فرمودند: " قتلا قتلا قتلا " كشته شدم، كشته شدم، كشته شدم.(اثباة الهداة، ج 3)


آرشیو مطالب
Skip Navigation Links

دلنوشته ها
 این بخش در حال
به روزرسانی می باشد

تصاویر سایت
 این بخش در حال
به روزرسانی می باشد