منوی اصلی
Skip Navigation Links

تازه ترین ارسال ها
* شهادت امام حسن عسگری علیه السلام

* هجوم به خانه ی وحی و شهادت حضرت محسن

* پیشگویی از مظلومیت امیرالمومنین علیه السلام

* شهادت امام رضا علیه السلام

* شهادت کریم اهل بیت امام حسن مجتبی علیه السلام

* رحلت پیامبر مکرم اسلام صلی الله علیه و آله و سلم

* اربعین حسینی

* نقش حضرت رقیه در احیای امر امام زمانش حضرت اباعبد الله الحسین علیه السلام

* امام زمان عجل الله منتقم خون سیدالشهداء علیه السلام

* خطابه اهل بیت علیهم السلام

ذیحجه و ایام حج

در طواف حریم یار

حج یعنی پانهادن در مخاطره ای بزرگ، یعنی به پیکار رفتن با آلایش ها، کندن از ظواهر و رجوع به درون. وقتی همۀ زیورها و زینت ها را کنار می ریزی و خودت را پنهان می کنی میان معصومیّتِ احرام، یاد دو جای دیگر هم می افتی، نخست آنجا که پاک پاک، بدون آن که لکّه ای بر ضمیرت افتاده باشد، از مادر تولّد یافتی و دیگر آن لحظات که در جامه ای سپید به منزلگاه آخرین می روی. حج باید پایان همه تباهی ها باشد و ابتدای زیبایی ها، اینجا باید سکّوی پرواز به ملکوت باشد و فرودگاهِ عادات خاکی! و همه این ها مگر بدون زانو زدن در پیشگاه حجّت الله زمان تحقّق نمی یابد.حجّی که حال و هوای او را نداشته باشد، حجّ جاهلی ست، طوافی که دایره واریَش دل را به او گره نزند طواف نیست، میان تهی ست! تو می روی به مسجد شجره تا آن نخل های بال گستر را شاهد شیدايیَت بگیری، می روی تا با ربُّ الارباب، عهد ازلیّت را دوباره کنی و به خدا و ولیّش تا همیشه بلی گویی! هم پیمان شوی، آمده ای از خودت به در آیی و در اعماق قلبت، به بندگی خدا و غلامی امامت ببالی.

وقتی جامۀ سپید احرام به بر می کنی، انگار بال در آورده ای، می خواهی تا دوباره به دام نیفتاده ای خودت را به امامت برسانی و به او بگویی چقدر دوستش داری! می خواهی بگویی کاری کند که همیشه مُحرم میقاتش باشی و مَحرم میعادش. می خواهی عشق را با او وعده کنی و اشتیاق را معاهده بندی و بعد آن گونه اللّهمّ لبّیک گویی که دلش قرص شود، می توانی همان جا ملبّیا دعوت الدّاعی هم باشی! مطمئنّی به گفتۀ نائبش، محمدّ بن عثمان که سوگند خورده مهدی(علیه السلام) هر سال حج را مشرّف می سازد و مردمان رؤیتش می کنند امّا او را نمی شناسند. مُحرم که شدی، حواست باشد به آیینه ای مگر آبگیر نگاه او ننگری و جز پنجۀ او شانه ای به موی نزنی! غیر دست او سایه ای به سر نگیری و سوای پیرهنش، از هیچ معطّر نشوی! وقتی چشمت به کعبه افتاد به او بگو: یک عمر رو به اینجا ایستادم و به تو درود گفتم، حالا رخ به کدام سو برگردانم برای تحیّت دادن به تو؟ تو باید اینجا دایره داری کنی! تو باید بربام این بیت عتیق اذان جذبه سر دهی! کجایی؟

به حجرالاسود  که می رسی، بدان!  سنگ نیست، دست  خداست تا از تو برای یدالله بیعت بگیرد و فردا به عهد سپاریَت گواهی دهد. پیش برو بوسه ای بر لبان آن بگذار که بارها دست او را بوسیده. قدری که از حجر فاصله می گیری، سمت راستت، مقام ابراهیم است. مقامی که روزی گام شیخ الانبیاء را به بر گرفته، آرزو می کنی که ای کاش ردّی هم از او اینجا باقی بود تا می توانستی با دنبال کردنش به او برسی. کاش حتّی اثر انگشتی بر تار و پود این بیت گذاشته بود که دل را به آن خوش کنی! آرزو می کنی که او روزی بیاید و مقام را به جایگاه پیشین بازگرداند. به جبل الرّحمة که نگریستی، وسعت رحمت او را به یاد می آوری، به عرفات که می اندیشی، آرزوی معارفه با او در سرت می پیچد. این رسم دهر است که آدمی مطلوبش را در وادیّ تعریف پیدا کند و اگر به طلب او در صحرای عرفات چشم می گردانی، دیده ات او را صید خواهد کرد، اگرچه نفهمی که او را دیده ای.( برگرفته از کتاب شهر به شهر،کوه به کوه)

امیر المؤمنین(ع) فرمودند:اوصیاء بدون احتیاجند از دعوت کردن مردمان برای خودشان، خداوند فرموده که از برای مردمان واجب است حج بیت در وقتی که بر حج کردن قدرت دارند، اگر مردمان حج را ترک نمایند پس بیت خداوند کافر نمی شود، ولیکن مردمان کافر می شوند، زیرا که خداوند حجّ بیت را علامت ایمان قرار داده و مرا نیز علامت ایمان قرار داده است زیرا که رسول الله(ص) فرموده در میان مردمان که یا علی تو از من به منزله کعبه هستی که به سوی تو بر آیند، نه اینکه تو به سوی مردمان بروی.

 

امام سجاد(ع) فرمودند: افضل نقاط زمین، ما بین رکن و مقام است.( مقصود از رکن آن زاویه ای از کعبه است که حجرالاسود در آن منصوب است و مقصود از مقام، مقام ابراهیم(ع) است.و اگر مردی به اندازه ی عمر نوح که در میان قومش به سر برد (نهصد و پنجاه سال) عمر داده شود و در تمام این مدت، در این مکان (ما بین رکن و مقام) به عبادت خدا بپردازد، روزها روزه دار و شب ها شب زنده دار باشد، اما خدا را در هنگام مرگ به غیر ولایت ما، ملاقات نماید هیچ بهره ای از آن همه عبادت خود، نخواهد داشت.(ثواب الاعمال ص243)

 

امام باقر(ع) فرمودند: در حالی که به مردمی که گرد کعبه طواف می کردند؛ در زمان جاهلیت این گونه طواف می کردند. همانا مردم دستور دارند که گرد کعبه طواف کنند و سپس به سوی ما کوچ کنند و ولایت و دوستی خود را به ما اعلام دارند و یاری خود را نسبت به ما عرضه کنند. سپس این آیه را قرائت نمودند.

«ربنا إنی اسکنت .... فاجعل افئدة من الناس تهوی إلیهم....»

پروردگارا من، ذریه و فرزندانم را برای کشت و زرعی نزد بیت الحرام تو برایبه پا داشتن نماز مسکن دادم! بار خدایا تو دل های مردمان را به سوی ما متمایل گردان.... ابراهیم 37

 

از این روایت فهمیده می شود که حج کامل و درست آن است که حاجی پس از پایان مناسک و اعمال حج و در زمان ائمه(ع) باید خدمت آنها رود و از حلال و حرام و اصول و عقاید خود سؤال کند و تجدید امر ولایت نماید و گر نه تنها به جا آوردن صورت اعمال حج بدون ولایت همان حج گذاردن مردم زمان جاهلیت است.(اصول کافی ج2 ص238و239)

 

سدیر روایت می کند: زمانی که امام باقر(ع) وارد مسجد الحرام می شد و من خارج می شدم، دست مرا گرفت و رو به کعبه ایستاد.

امام باقر(ع) فرمودند: ای سدیر! همانا مردم مأمور شدند که نزد این سنگ ها(کعبه) آیند و گرد آن طواف کنند سپس نزد ما آیند و ولایت خود را نسبت به ما اعلام دارند و همین است گفته ی خداوند:

«و إنی لغفار لمن تاب و آمن و عمل صالحا ثم اهتدی»

همانا من آمرزنده ام آنکه را ایمان آورد و کار شایسته کند و سپس رهبری شود.طه 82

آنگاه با دست به سینه اش اشاره کرد و فرمود به سوی ولایت ما رهبری شود. سپس فرمودند: کسانی که مردم را از دین خدا جلوگیر می شوند کسانی هستند که بدون هدایت از جانب خدا و سندی آشکار، از دین خدا جلوگیری می کنند، همانا این پلیدان اگر در خانه های خود نشینند، مردم به گردش افتند و چون کسی را نیابند که از خدای تبارک و تعالی و رسولش به آنها خبر دهد، نزد ما آیند تا

ما به آنها از خدای تبارک و تعالی و رسولش خبر دهم.(اصول کافی ج2ص240)

 

امام صادق(ع) فرمودند: از مکّه آغاز کنید و به ما ختم نمائید.(مستدرک الوسائل، کتاب الحج، ابواب المزارص189)

 

امام حسین(ع) فرمودند: به خدا قسم صاحب الامر، هر سال در موسم حج حاضر می شود و مردم را می بیند و آنها را می شناسد، مردم همه او را می بینند ولی نمی شناسند.(مهدی موعودص750، کمال الدین ص346)

 

امام صادق(ع) فرمودند: حضرت مهدی(عج) دارای دو غیبت است.صغری که در آن ارتباطی محدود با مردم دارد و کبری که کاملا ناشناس در میان آنان به سر می برد هیچ کس نمی داند او کجاست، در مراسم حج حضور می یابد و مردم را می بیند ولی مردم او را نمی شناسند.(اصول کافی ج1 ص339،منتخب الاثر ص252، مراة العقول ج4ص47)

 

تشرفاتی از امام عصر(عج) در ایام حج

 

حسن نصیبی می گوید: زیر ناودان طلا در حرم خانه خدا بودم که حضرت ولیّ عصر امام زمان(عج) را دیدم، دفتری را به من عنایت نمود که در آن دعای فرج و صلوات بر آن حضرت بود،سپس فرمود: به وسیله این نوشته ها بخوان و برای ظهور و فرج من دعا کن و بر من درود و تحیّت فرست! (کمال الدین ج2 ص443)

 

علی بن ابراهیم ازدی می گوید: طواف هفتم بودم که در کنار حلقه ای در طرف راست خانه خدا، جوان زیبا رو، خوش بو ، باوقار و با شکوهی را دیدم که گروهی از مردمان دور او را گرفته اند، هرگز احدی را خوش بیان تر و نیکو گفتار تری از او ندیده بودم، که با منطقی بسیار شیرین و روشی بسیار نیکو با مردم سخن می گفت، نزدیک شدم که با او سخن بگویم اما مردم انبوهی که گرداگرد وجودش را گرفته بودند، مانع شدند. پرسیدم این جوان کیست؟

گفتند: او فرزند پیامبر(ص) است، همه ساله در مراسم و موسم حج شرکت می کند، یک روز برای خواصّ شیعیانش ظاهر می شود و با آنها سخن می گوید.

 

دیدار علی بن مهزیار با حضرت در موسم حج اتفاق افتاده است.

علی بن مهزیار گوید: بیست مرتبه به حج بیت الله الحرام مشرف گشته ام. در تمام این سفر ها قصدم دیدن امام زمان(عج) بود ولی در این سفر راه به جایی نبردم تا آن که شبی در بستر خود خوابیده بودم، شنیدم کسی می گوید: ای علی بن ابراهیم! خداوند به تو فرمان داده که امسال را نیز حج کنی(چون موسم حج فرا رسید ایشان مشرف می شوند).

شبی در اثنای طواف، جوان زیبای خوش بویی را دیدم که به آرامی راه می رود و در اطراف خانه ی خدا طواف می کند. دلم متوجه او شد، برخاستم و به جانب او رفتم و تکانی به او دادم تا متوجه من شد.

پرسید: از مردم کجایی؟ گفتم: از اهل عراقم.

پرسید: کدام عراق؟

گفتم: اهواز.

پرسید: ابن خُضیب را می شناسی؟

گفتم: خدا او را رحمت کند. دعوت حق را اجابت کرد.

گفت: خدا او را رحمت فرماید.شب ها را بیدار بود. بسیار به درگاه خداوند می نالید و اشکش پیوسته جاری بود. آن گاه پرسید: علی بن ابراهیم مهزیار را می شناسی؟

گفتم: علی بن ابراهیم مهزیار، من هستم.

گفت: ای ابوالحسن! خدا تو را نگه دارد. علامتی را که میان تو و امام حسن عسگری(ع) بود، چه کردی؟ (این تشرف مربوط به زمان غیبت صغری می باشد)

گفتم: اینک نزد من است.

گفت: آن را بیرون بیاور. پس دست در جیب بردم و آن را درآوردم. موقعی که آن را دید، نتوانست خودداری کند و دیده گانش پر از اشک شد، زار زار گریست به طوری که لب هایش از سیلاب اشک تر گشت.

آن گاه فرمود: ای پسر مهزیار! به جایی که رحل اقامت افکنده ای برو و صبر کن تا شب ظلمانی لباس خود را بپوشد و تاریکی مردم را فرا گیرد. سپس بیا به جانب شعب بنی عامر که در آن جا مرا خواهی دید.

تا به شعب بنی عامر رسیدم، دیدم همان جوان ایستاده و صدا می زند: ای ابوالحسن! بیا نزد من.

چون نزدیک شدم، او ابتدا سلام نمود و فرمود: ای برادر! با من راه بیا. با هم به راه افتادیم و گفت و گو می کردیم تا آن که کوه های عرفات را پشت سر گذاشته، به طرف کوه های مِنا رفتیم.

وقتی از آن جا نیز گذشته، به میان کوه های طائف رسیدیم، صبح کاذب دمید. در آن جا به من دستور داد که پیاده شو. گفت: فرود آی و نماز شب بخوان.

بعد از نماز شب دستور داد که نماز وتر بخوانم. من هم نماز وتر را خواندم و این فایده ای بود که از وی کسب کردم. سپس امر فرمود که سجده کنم و تعقیب بخوانم، آن گاه نمازش را تمام کرد و سوار شد و به من هم دستور داد سوار شوم، من هم سوار شدم و با وی حرکت کردم تا آن که قلعه ی طائف پیدا شد. پرسید: آیا چیزی می بینی؟

گفتم: آری تل ریگی می بینم که خیمه ای بالای آن است و نور از داخل آن می تابد. چون آن را دیدم خوشحال گشتم، گفت: آرزو و امید تو در آن جاست. آن گاه گفت: برادر! با من بیا.

وی رفت و من هم از همان راه رفتم تا از بلندی کوه پایین آمدیم، سپس گفت: مهار شتر را رها کن.

گفتم: به دست چه کسی بدهم؟

گفت: این جا حرم قائم آل محمد(ص) است. کسی جز افراد با ایمان بدین جا راه ندارد و هیچ کس جز مؤمن از این جا بیرون نمی رود. پس مهار شتر را رها کردم و با او رفتم تا نزدیک چادر رسیدم. او نخست به درون چادر رفت و به من دستور داد که در بیرون چادر توقف کنم تا او برگردد و سپس گفت: داخل شو که در این جا جز سلامتی چیزی نیست.

پس داخل چادر شدم و آن حضرت را دیدم که نشسته؛ قدمش مانند شاخه ی بان و یا چوبه ی درخت ریحان بود و پارچه ای روی آن پوشیده که قسمتی از آن را روی دوش انداخته. اندامش در لطافت گندم گون و مانند گل بابونه و رنگ مبارکش در سرخی همچون گل ارغوانی بود. قطرات عرق مثل شبنم بر آن نشسته، ولی در عین حال چندان سرخ نبود. جوانی بخشنده، پاکیزه و پاک سرشت بود که نه بسیار بلند و نه بسیار کوتاه بود، بلکه متوسط القامه. سر مبارکش گرد، پشانیش گشاده، ابروانش بلند و کمانی، بینی اش کشیده و میان برآمده، صورتش کم گوشت، بر گونه ی راستش خالی مانند پاره ی مُشکی روی عنبر عنبر کوبیده شده بود.

هنگامی که حضرتش را دیدم، سلام نمودم و جوابی بهتر از سلام خود شنیدم. سپس مرا مخاطب ساخت و احوال مردم عراق را پرسید. عرض کردم: آقا! چرا شما از ما دوری و آمدنتان به طول انجامید؟

فرمود: پسر مهزیار! پدرم ابو محمد(ع) از من پیمان گرفت که مجاور قومی نباشم که خداوند بر آن ها غضب نموده و در دنیا و آخرت مورد نفرت و مستحق عذاب دردناک هستند و امر فرمود که: در کوه های سخت و بیابان های هموار نمانم. به خدا قسم! مولای شما امام حسن عسگری(ع) رسم تقیه پیش گرفت و مرا نیز امر به تقیه فرمود و اکنون در تقیه به سر می برم تا روزی که خداوند به من اجازه دهد و قیام کنم.

عرض کردم: آقا! چه وقت قیام می فرمایید؟

فرمود: موقعی که راه حج را به روی شما بستند و خورشید و ماه در یک جا جمع شوند و نجوم و ستارگان در اطراف آن به گردش درآیند.

عرض کردم: یابن رسول الله! کی خواهد بود؟

فرمود: در سال فلان، نیز وقتی دابه الارض در بین صفا و مروه قیام کند در حالی عصای موسی و انگشتر سلیمان با او باشد و مردم را به سوی محشر سوق دهد.

علی بن مهزیار افزود: چند روز در خدمت حضرت ماندم و بعد از آن که به منتهای آرزوی خود رسیدم رخصت گرفته و به طرف منزلم برگشتم. به خدا قسم! از مکه به کوفه آمدم در حالی که غلامی خدمتکار همراه داشتم.

قبر علی بن مهزیار در اهواز زیارتگاه عموم است.(بحارالانوار،ج52،ص1)

 


آرشیو مطالب
Skip Navigation Links

دلنوشته ها
 این بخش در حال
به روزرسانی می باشد

تصاویر سایت
 این بخش در حال
به روزرسانی می باشد