منوی اصلی
Skip Navigation Links

تازه ترین ارسال ها
* شهادت امام حسن عسگری علیه السلام

* هجوم به خانه ی وحی و شهادت حضرت محسن

* پیشگویی از مظلومیت امیرالمومنین علیه السلام

* شهادت امام رضا علیه السلام

* شهادت کریم اهل بیت امام حسن مجتبی علیه السلام

* رحلت پیامبر مکرم اسلام صلی الله علیه و آله و سلم

* اربعین حسینی

* نقش حضرت رقیه در احیای امر امام زمانش حضرت اباعبد الله الحسین علیه السلام

* امام زمان عجل الله منتقم خون سیدالشهداء علیه السلام

* خطابه اهل بیت علیهم السلام

روایت عاشورا
 

جهاد و شهادت حضرت علی اکبر (ع)

آن شبیه رسول (ص)، قدم شجاعت در میدان سعادت نهاد و با آن گروه به جنگ پرداخت و خاطره ها را اندوهناک گردانید و نونهال بوستان امامت جنگی کرد به غایت سخت و جمعی کثیر از آن اشقیای نگونبخت را به خاک هلاکت انداخت. سپس به خدمت پدر بزرگوار آمد و گفت: ای پدر، تشنگی مرا کشت و سنگینی اسلحه آهنین مرا به تعب افکند، آیا راهی به سوی حصول شربتی از آب هست؟ حضرت سید الشهداء (ع) هم به گریه افتاد و فریاد واغوثاه برآورد و فرمود: ای فرزند عزیزم، اندکی دیگر به کار جنگ باش که به زودی جدت حضرت محمد (ص) را ملاقات خواهی نمود و ایشان از جام سرشار کوثر شربتی به تو خواهد داد که پس از آن هرگز روی تشنگی نبینی و احساس عطش ننمایی.

حضرت علی اکبر (ع) به سوی میدان برگشت و جنگی عظیم نمود که بالاتر از آن تصور نتوان کرد و داد شجاعت بداد، در آن حال «منقذ بن مره عبدی» تیری به جانب آن فرزند رشید سیدالشهدا (ع) افکند که از آن صدمه آن تیر بر روی زمین افتاد و فریاد برآورد: «یا ابتاه علیک...» یعنی پدر جان، سلام من بر تو باد، اینک جدم رسول خدا (ص) است که به تو سلام می رساند و می فرماید: زود به نزد ما بیا. علی اکبر (ع) این بگفت و فریاد زد و جان به جان آفرین تسلیم نمود. چون آن جوان این دنیای فانی را مشتاقانه وداع نمود، حضرت سیدالشهدا (ع) بر بالین ایشان امد و گونه صورت خود را بر گونه صورت او گذارد و فرمود: خدا بکشد آن کسانی را که تو را کشتند، چه بسیار جرأت و گستاخی نمودند بر خدا و بر شکستن حرمت رسول خدا (ص)، «علی الدنیا بعدک العفا»، پس از تو خاک بر سر این دنیا.

راوی گوید: در این هنگام حضرت زینب خاتون (ع) از خیمه بیرون دوید در حالی که ندا می کرد: یا حبیاه یابن اخاه، پس آن مخدره آمد و خود را بر روی بدن پاره پاره علی اکبر (ع) افکند، امام حسین (ع) تشریف آورد و خواهر را از روی جنازه علی اکبر (ع) بلند کرد و به نزد زنان برگردانید.

در روایتی دیگر چنین نقل شده است که :

پس از آن یکایک مردان اهل بیت رسول الله (ص) یکی بعد از دیگری روانه میدان گردیدند تا آن که جماعتی از ایشان به دست بدکیشان به درجه رفیع شهادت رسیدند. پس حضرت سید الشهداء (ع) آواز به صیحه و فریاد بلند نمود و فرمود: ای عموزادگان من، ای اهل بیت من صبوری و شکیبانیی را شعار خود سازید و متحمل بار محنت باشید، به خدا سوگند که پس ااز این روز هرگز روی خواری به خود نخواهید دید.

راوی گوید: در این هنگام جوانی بیرون خرامید که در حسن صورت و درخشندگی منظر به مصابه پار ه ماه بود حضرت علی اکبر (ع))، با آن گروه بدخواه و بی دین، به کار جنگ پرداخت. ابن فضیل ازدی میشوم، ضربتی بر فرق آن مظلوم زد که فرق او را شکافت و آن جوان از مرکب به صورت روی زمین افتاد و فریاد یا عماه برآورد. سپس امام (ع) مانند باز شکاری خود را به میدان رسانید و همچون شیر خشمناک بر آن لعین بی باک، حمله نمود و با شمشیر ضربتی بر آن ناپاک فرود آورد، آن ولدالزنا بازوی خود را سپر شمشیر امام (ع) نموده و دست نحسش از مرفق قطع گردید و آن لعین فریاد بلندی بر آورد که همه لشکر فریاد او را شنیدند.

کوفیان بی دین بر امام مبین حمله آوردند تا آن لعین را از چنگال شیر بیشه رها نمایند ولی آن ملعون پایمال سم اسبان گردید و روح نحسش به جانب جهنم دوید. راوی گوید: چون غبار فرو نشست دیدم که حسین (ع) بر بالای سر آن جوان ایستاده و او پاهای خود را بر زمین می مالید و امام (ع) می فرمود: از رحمت خدا دور باشند آن گروهی که تو را کشتند و آنان که در روز قیامت جد و پدر تو با ایشان دشمنی خواهند نمود.

سپس فرمودند: به خدا قسم گران است بر عموی تو که او را بخوانی و او نتواند تو را جواب دهد و هر گاه بخواهد جواب دهد دیگر دیر شده و فایده ای نبخشد. به خدا قسم که امروز آن روزی است که خون ریزی در آن بسیار و فریادرسی اندک است. سپس حضرت سیدالشهدا (ع) جنازه آن جوان را بر سینه خود گرفت و در میان شهدای بنی هاشم بر روی زمین قرار داد.

راوی گوید: چون امام مظلومان قتلگاه جوانان و دوستان خودر را مشاهده فرمود که همه بر روی خاک افتاده اند و جان به جان آفرین سپرده اند تصمیم عزم فرمود که با نفس نفیس با گروه بدنهاد جهاد نماید و ندای بی کسی در داد که آیا کسی هست که از حرم رسول پرودگار عالمیان دفع شر یاغیان و ظالمان نماید؟

آیا خداپرستی هست که در یاری ما اهل بیت از خدای بترسد و ما را تنها نگذارد؟

آیا فریاد رسی هست که به فریادرسی ما امید لقای پروردگار را داشته باشد؟

آیا اعانت کننده ای هست که به واسطه یاری ما به ماامیدوار شود به ثواب ها و اجری که نزد خدای تعالی موجود است؟

شهادت حضرت علی اصغر (ع)

پس زنان حرم و دختران محترم رسول اکرم (ص) صداها به ناله و گریه بلند نمودند. آن حضرت با دل پر از حسرت، به سوی خیمه رجعت نمود و زینب خاتون (س) را فرمود که فرزند دلبند صغیر مرا بیاور تا با او وداع نمایم و چون او را آورد، امام مظلوم طفل معصوم را گرفت و همین که خواست از راه رأفت و کمال مرحمت خم شده او را ببوسد، حرمله بن کاهل اسدی پلید ـ لعنت الله علیه ـ از خدا حیا ننمود تیری به جانب آن نوگل بوستان احمدی انداخت که تیر به گلوی نازک آن طفل معصوم اصابت نمود به طوری که گویا گلو را ذبح نمایند، گوش تا گوش پاره نمود. پس آن حضرت با کمال غم و حسرت به زینب خاتون (س) فرمود: این طفل را بگیر. سپس امام (ع) هر دو دست را در زیر گلوی طفل گرفت چون پر از خون شد به سوی آسمان پاشید، آنگاه فرمود: آنچه که بر من این مصائب را آسان می نماید آن است که این مصیبت بزرگ در حضور پروردگار عادل نازل می گردد.

امام باقر (ع) فرمود: از آن خون طفل معصوم که امام (ع) به آسمان پاشید، حتی یک قطره هم روی زمین نیفتاد.

راوی می گوید: تشنگی بر امام شهید به غایت شدید گردید، آن حضرت خود را به بلندی مشرف بر فرات رساند تا داخل فرات گردد، در آن حال براد آن امام جناب ابوالفضل العباس (ع) در پیش روی آن حضرت حرکت می کرد. در این هنگام لشکر ابن سعد تبهکار سر راه بر فرزند احمد مختار گرفتند. مردی از قبیله «بنی دارم» تیری به جانب جناب سیدالشهداء (ع) انداخت که آن تیر در زیر چانه شریف آن شهید راه دین حنیف محکم بنشست، پس تیر را بیرون کشید و هر دو دست مبارک را در زیر چانه مجروح نگاه داشت و چون پر از خون شد به سوی آسمان انداخت و این مناجات را به درگاه قاضی الحاجات مرهم دل مجروح ساخت: «بار الها به سوی تو شکایت می آورم از آنچه از ظلم و ستم نسبت به فرزند دختر پیغمبرت به جای آورند.»

شهادت حضرت عباس (ع)

پس از آن، شجاع محکم اساس، برادرش عباس (ع) را از او جدا نمودند که آن روباهان در میان آن دو فرزند اسدالله الغالب حایل شدند و از هر جانب بر دور جناب ابوالفضل (ع) گرد آمدند و ایشان را احاطه نمودند تا آنکه آن کافران غدار فرزند حیدر کرار عباس نامدار را مقتول و قرة العین بتول را در مصیبت برادر ملول نمودند.

امام حسین(ع) در شهادت برادر با جان برابر خود، درهای سیلاب اشک چو رود جیحون از دیده بیرون ریخت و گریه شدید در عزای آن مظلوم وحید نمود.

راوی گوید: امام (ع) پس از شهادت برادر گرامی، آن منافقان را به میدان جدال و قتال طلبید و هر کس از آن روباه صفتان اشرار در مقابل فرزند اسدالله حیدر کرّار می آمد، امام ابرار به ضربت شمشیر آتشبار او را به بئس القرار می فرستاد تا آنکه از اجساد پلید آن کفار مقتول عظیمی در میدان جنگ فراهم آمد و در آن حال حضرت بدین مقال گویا بود: «الموت...» ....

خلاصه، بعضی از راویان اخبار در بیان شجاعت آن فرزند حیدر کرار، تعجب خود را چنین اظهار نموده اند که به خدا سوگند هرگز ندیدم کسی را که دچار لشکر بسیار گردیده و دشمنان بی شمار او را در میان احاطه نموده باشند با آنکه فرزندان و اهل بیت و اصحاب او شربت مرگ نوشیده و به دست دشمنان مقتول گردیده باشند که قوی دل تر باشد از حسین بن علی (ع)، در این حال بود که مردان کارزار بر آن جناب حمله آوردند، پس آن حضرت نیز با شمشیر تیز به آنها حمله نمود، چنان حمله ای که از ضربت شمشیر آتشبارش بر روی هم می ریختند و صف ها را می شکافتند مانند آنکه گرگی بی باک در میان گله بزها به خشمناکی در افتد و حمله بر آن منافقان سنگدل آورد هنگامی که سی هزار نامرد به عدد کامل بودند از پیش روی آن حضرت مانند انبوه ملخ ها فرار را بر قرار اختیار می نمودند. سپس آن امام بی یار در مرکز خونین قرار گرفت و فرمود: «لا حول و لا قوة الا بالله».

امام(ع) هم چنان با آنها جنگید تا آنکه لشکر شیطان حایل گردید در میان آن حضرت و حرم مطهر رسول پروردگار عالمیان و نزدیک به خیمه ها و سراپرده ها رسیدند، پس آن معدن غیرت الله فریاد بر گروه دین تباه زدکه : «ای پیروان آل ابو سفیان! اگر شما را دین نیست و از عذاب روز قیامت ترس ندارید پس در دنیای خود از جمله آزادمردان باشید. و رجوع به حسب های خود نمایید چنانکه گمان دارید اگر شما از عرب هستید.»

راوی گوید: شمر پلید فریاد زد که ای فرزند فاطمه زهرا(س) چه می گویی؟ امام(ع) فرمودند: می گویم من با شما جنگ دارم و شما با من جنگ دارید و زنان را گناهی نیست، پس این سرکشان و جاهلان و یاغیان خود را نگذارید متعرض حرم من شوند مادامی که من در حال حیاتم. شمر گفت: این حاجت تو رواست ای پسر فاطمه! پس آن جماعت بی دین همگی قصد امام مبین نمودند و آن فرزند اسد الله حمله بر گروه اشقیا نمود و آنان حمله به سوی آن مظلوم آوردند و در این حال تقاضای شربتی از آب از آن بی دینان بی باک نمود ولی فایده ای نبخشید تا آنکه هفتاد و دو زخم بر بدن شریفش وارد گردید. امام(ع) ساعتی بایستاد که استراحت نماید و از صدمه قتال ضعف بر جنابش مستولی شده بود. پس در همان حال که آن حضرت ایستاده بود سنگی از جانب دشمنان بر پیشانی مبارکش اصابت نمود وخون جاری گشت، امام جامه خود را گرفت که خون را از پیشانی شریف پاک نماید، تیری سه شعبه به جانب حضرت آمد و آن تیر بر قلبش که مخزن علم الهی بود نشست!

حضرت فرمود: «بسم الله و بالله و علی ملة رسول الله» سپس سر مبارک به سوی آسمان بلند نمود و گفت: خداوندا! تو می دانی که این گروه می کشند آن کسی را که نیست بر روی زمین فرزند دختر پیغمبری به غیر از او.

پس آن تیر را گرفت و از پشت سر بیرون کشید و خون مانند ناودان از جای آن جاری شد و آن جناب را توانایی بر قتال نمانده بود و از کثرت زخم ها و جراحات ضعیف و ناتوان گشته بود. لذا قدرت جنگیدن نداشت و هر کس نزدیک ایشان می آمد برای اینکه مبادا در قیامت با خدا ملاقات نماید در حالی که خون آن مظلوم بر گردنش باشد بازمی گشت و از آنجا دور می شد تا آنکه مردی از طایفه کنده آمد که نام نحسش مالک بن یسر بود، آن زنازاده چند ناسزا به زبان بریده جاری کرد و ضربت شمشیر بر سر مبارکش فرود آورد که عمامه امام(ع) شکافته شد و عمامه اش از خون لبریز گشت.

(برگرفته از کتاب سوگنامه کربلا متن کامل لهوف سید بن طاووس به ترجمه استاد محمد طاهر دزفولی، انتشارات مؤمنین، چاپ دوم سال 1379، ص 209 تا 219)
 
 

آرشیو مطالب
Skip Navigation Links

دلنوشته ها
 این بخش در حال
به روزرسانی می باشد

تصاویر سایت
 این بخش در حال
به روزرسانی می باشد