منوی اصلی
Skip Navigation Links

تازه ترین ارسال ها
* ولادت امام حسن عسگری علیه السلام

* ولادت شاه عبدالعظیم حسنی

* مناظره ای در فضایل امیرالمؤمنین علیه السلام

* توصیه های حضرت حجه بن الحسن عجل الله تعالی فرجه الشّریف به شیعیان

* ولادت پیامبر صلی الله و امام صادق علیه السلام

* شروع امامت امام زمان علیه السّلام

* شهادت امام حسن عسگری علیه السلام

* هجوم به خانه ی وحی و شهادت حضرت محسن

* پیشگویی از مظلومیت امیرالمومنین علیه السلام

* شهادت امام رضا علیه السلام

* شهادت کریم اهل بیت امام حسن مجتبی علیه السلام

ملاقات با مادر خوبی ها

وقتی خبر بیماری سخت فاطمه زهرا سلام الله علیها، دخت یگانه ی نبی مکرم اسلام در مدینه پیچید دیگر تاب نیاورد، پای دلش را در نعلین ارادت به خاندان وحی کشید و به سوی خانه فاطمه سلام الله علیها راهی شد، دق الباب کرد، درب نیم سوخته را!

هنوز کوچه بوی دود و آتش کین می داد.

با شنیدن صدای اسما دلش برای دیدار بانوی این خانه از همیشه بی تاب تر شده بود، اسما صدا کرد: کیستی؟ گفت: ام سلمه. اسما در را گشود: چون ام سلمه وارد خانه شد، بوی جبرئیل و بوی عرش فضا را آکنده کرده بود.

" مگر بعد از نبی خدا هنوز به این خانه وحی نازل می شد؟"

چشمهایش از اشک پر شده بود و بغضی سنگین راه گلویش را بست، آه که چقدر این خانه بوی دلتنگی دختری را برای بهترین و مهربانترین پدر دنیا را می دهد، تمام دیوارهای این خانه نوای دوری پیامبر رحمت را فریاد می کشد.

بغضش را فرو خورد و پرسید: سلام اسما! از بانو صدیقه ی کبری سلام الله علیها چه خبر؟

سکوتی سخت میانشان حاکم شد، نگاه معنی دار اسما به تشویش دل ام سلمه افزود.

ام سلمه گفت: از بانویم رخصت دیدار می خواهم، کبوتر دلم از سینه پر می کشد اسما!

اسما به درون خانه رفت، ام سلمه در گوشه ای نشست تا نفسی تازه کند، ام سلمه جایی ایستاده بود که سالها پیش پیامبر دستان علی و فاطمه را به سینه اش نهاد و سپس دستان آن دو را در دست هم نهاد و بر آنان بوسه زد و فرمود: علی جان همسرت، خوب همسری است، امانتم را به تو می سپارم.

نجوای جانسوز کودکانه ای بند خاطرات خاطرات شیرین حیات نبوی را گسست، به گمانم حسن علیه السلام  باشد، آری هم اوست که این گونه جانسوز می گرید و با خود می گوید:

 مادر برایم بخوان، بخوان دوباره، اشبه اباک یا حسن! چقدر بی تاب صدای دلنشین مادرانه ات شده ام، تنم تشنه ی نوازش های فاطمی توست. این منم حسن! پسر ارشد فاطمه و علی علیه السلام، وای که چقدر قلبم سنگین است.

خدایا چه سخت است دیدین مادری که عصاره ی خوبی هاست، در بستر افتاده و توان تیمار قلب شکسته فرزند را ندارد، و چه بگویم از ناله ها و نواهای جانسوز فرزندان قد و نیم قد علی و فاطمه سلام الله علیها که از گوشه و کنار این خانه که زمزمه ی ثانیه ها و لحظه ها شده.

دل ام سلمه آب می شود، چشمانش را به داخل خانه می دوزد، به ذوالفقاری که به سینه ی دیوار آویخته شده بود.

بر می خیزد و عصا زنان به سوی شمشیر می رود و آن را می بوسد و دستی بر آن می کشد، گرد غریبی بر آن نشسته و پویا پس از شهادت نبی خدا صلی الله علیه و آله و سلم دیگر از نیام بیرون نیامده، چیست راز نهفته صبر در سینه ی بی تاب این شمشیر!

تشویش و دلهره سراپای ام سلمه را فرا گرفت در خانه ای که خانه ی سکینه و آرامش نبی و علی علیه السلام  بود، صدای فریادهای لشکر خونخوار که به در و دیوار این خانه تاخته بود در فضای خانه حبس شده بود.

چه انتظار نفس گیری!

اسما بازگشت، خبر رخست بانوی خانه را آورد، ام سلمه عصازنان از درگاهی خانه جلوتر آمد و به سوی حجره ی در بسته ای نور فاطمی آن از زمین عرش را نشانه گرفته بود.

اسما رخصت خواست و درب حجره را گشود، پرده ای از حریر بال های ملائک بر درب آن آویخته شده بود، اسما حریر را کنار زد و به بانوی خانه اش در نشست یاری رساند. گویا فاطمه را یارای نشستن هم نبود!

اصلا این همان فاطمه سلام الله علیها شیرزن خانه ی علی علیه السلام  بود؟؟؟؟

ملافه ای را کنار زد در کنار پاهای پیرزن به لرزه در آمد و با زانو در حجره به پایین افتاد.

ام سلمه به نگاه های نگران خود بستر را می کاوید و هر لحظه به شگفتش افزوده می شد.

با حرکت فاطمه صلی الله علیه و آله و سلم عطر خوش پیغمبر و بوی سیب پیچید، گویا این عطر از سینه ب بانویش بلند می شد و در فضا می پیچید.

سلام بانوی رعنای علی! سلام ای مطهره! ام سلمه بی اختیار اشک می ریخت و دانه های اشکش در کنار بستر پر نور بانویش می چکید.

چقدر شکسته شده اید بانو! رنگ و رویتان زرد است! دستانتان می لرزد، فروغ نگاهتان....

ام سلمه سعی داشت صورت زیبای بانوی خود را ببیند. اما گویا فاطمه سلام الله علیها با روپوش نیمی از صورت خود را پوشانده بود.

اما چرا؟؟؟؟

خداوندا چه به روز بانوی من آمده، بانو جان چگونه صیح کریدی، بر شما چه گذشته؟ ام سلمه به فدایتان!

....... مادر:ام سلمه یاد مادرم خدیجه را زنده کردی!

فاطمه لب سخن گشوده اما نه از جراحت جسم و نه از دلتنگی کودکان حرفی به میان آورد.

مادر: کارم شده سعی میان غم و اندوه، هروله میان غربت و مصیبت، پدر از دست داده و حق مسلم امام غصب شده، دیدی به حکم خدا و پیغمبر پشت پا زدند و خلافت را از وصی پیامبر و امام پس از او گرفتند.چون پدران مشرک و ملحدشان را در جنگ بدر و احد کشته بود.

 گویا حال بانو پس از این صحبت دگرگون گشت و دیگر توان ادامه نداشت. ام سلمه ادب کرده و ملاقات را کوتاه می کند و از محضر بانویش مرخص می شود.

خبر این ملاقات دهان به دهان زنان یاوه گوی مدینه می گشت، جمعی از زنان مدینه به پیروی از ام سلمه تصمیم به دیدار و ملاقات با فاطمه سلام الله علیها کردند. و بر درب خانه ی وحی رفتند و دق الباب کردند. اسما پاسخ داد: کیستید؟ و به چه کار آمده اید؟

یکی از آنان گفت: از همسایگان و دوستداران فاطمه سلام الله علیها دخت نبی خدا هستیم و به جهت ملاقات آمده ایم.

با آن که اسما می دانست این ملاقات بر زخم های بانویش نمک خواهد زد اما با رخصت بانو در را باز کرد که همیشه مهمان بر در این خانه راه دارد.

زنان جستجوگر مدینه، چشم های هرزه ی خود را به درون خانه ی وحی می گرداندند، تا هر آن چه می بینند و می فهمند را به گوش نامردان مدینه برسانند.

کور باد این جشمان شب جوی، شب پرست حسود....

اسما خبر رخصت بانو را آورد. و آنها وارد شدند و گفتند: چگونه صبح کردى از بیماریت؟ [و حال تو چه گونه است] اى دختر رسول خدا؟
او در پاسخ، حمد و سپاس خدا را بجا آورد، و درود بر پدرش پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرستاد، و سپس فرمود:
به خدا در حالى صبح کردم که از دنیاى شما متنفرم، مردان شما را دشمن مى شمرم، و از آنها بیزارم.
آنها را آزمودم و دور افکندم، و امتحان کردم و مبغوض داشتم. چقدر زشت است شکسته شدن شمشیرها [و سکوت در برابر غاصبان] و بازى کردن بعد از جدّ [و به شوخى گرفتن سرنوشت اسلام و مسلمین] و کوبیدن بر سنگ [و کار بى حاصل کردن] و شکافته شدن نیزه ها [و تسلیم در برابر دشمن] و فساد عقیده، و گمراهى افکار، و لغزش اراده ها و «چه بد اعمالى از پیش براى [معاد] آنها فرستاد، نتیجه آن، خشم خداوند بود، و در عذاب [الهى] جاودانه خواهد ماند». و چون چنین دیدم مسیولیت آن را به گردنشان افکندم، و بار سنگین گناهان را بر دوششان، و ره آورد هجومش را بر عهده آنها نهادم.

واى بر آنها چگونه خلافت را از کوه هاى محکم رسالت، و شالوده هاى متین نبوّت و رهبرى، و جایگاه نزول وحى و جبرییل امین، و آگاهان در امر دنیا و دین، کنار زدند؟
آگاه باشید زیان آشکار همین است!
آنها چه ایرادى را بر ابوالحسن على(علیه السلام) داشتند؟
والله آنها بر شمشیر برنده او ایراد مى گرفتند، و بى اعتناییش در برابر مرگ در میدان نبرد، و قدرت او در جنجگویى، و ضربات درهم شکننده اش بر دشمن!
آری بخدا سوگند [اگر امر خلافت با او بود] هر گاه مردم از جاده حق منحرف مى شدند و از پذیرش دلیل روشن سرباز مى زدند، آنها را با نرمى و ملایمت به سوى منزل مقصود سیر مى داد سیرى که هرگز آزار دهنده نبود، نه مرکب ناتوان مى شد، و نه راکب خسته و ملول.
و سرانجام آنها را به سرچشمه آب زلال و گوارا وارد مى ساخت، نهرى که دو طرفش مملو از آب بود، آبى که هرگز ناصاف نمى شد سپس آنها را پس از سیرابى کامل باز مى گرداند و سرانجام او را در پنهان و آشکار خیرخواه خود مى یافتند.
آری او هرگز از دنیا بهره نمى گرفت، و از آن سودى جز سیراب کردن تشنه کامان و سیر نمودن گرسنگان نداشت.
و در این جا دنیا پرست از زاهد، و راستگو از دروغگو، براى همه آنها روشن مى شد.
[
و همان گونه که خداوند فرموده]: «و اگر اهل شهرها و آبادى ها ایمان مى آوردند و تقوا پیشه مى کردند برکات آسمان و زمین را بر آنها مى گشودیم، ولى [آنها حق را] تکذیب کردند و ما هم آنان را به کیفر اعمالشان مجازات کردیم».
و ظالمان این گروه نیز بزودى گرفتار بدى هاى اعمالى که انجام داده اند خواهد شد و هرگز نمى توانند از چنگال عذاب الهى بگریزند» آرى این سرنوشتى است که در انتظار آنهاست.

اکنون بیا و بشنو، [از دلیل هاى واهى آنها] و هر قدر عمر کنى دنیا شگفتى تازه اى به تو نشان مى دهد! و اگر مى خواهى تعجب کنى از سخنان آنها تعجب کن (و منطقشان را در باب خلافت دیگران بشنو.
اى کاش مى دانستم آنها به کدام سند استناد جستند؟ و بر کدام پشتوانه اى اعتماد کردند؟ و به کدام دستاویز محکم چنگ زدند؟ و بر کدامین ذرّیّه جرات کردند و مسلط شدند؟ «چه بد مولا و یاورى، و چه بد مونس و معاشرى» و چه جایگزینى بدى است براى ستمکاران.
آنها پیشگامان را رها کرده و به سراغ دنباله ها رفتند، شانه را با دم معاوضه کردند!
بینى گروهى که (کار بد مى کنند) و گمان دارند کار خوب انجام مى دهند بر خاک مذلت مالیده شود!
آگاه باشید اینها همان مفسدانند ولى نمى فهمند.
واى به حال آنها! «آیا کسى که هدایت به سوى حق مى کند براى پیروى شایسته تر است یا آن کس که خود هدایت نمى شود مگر هدایتش کنند؟! شما را چه مى شود؟ چگونه داورى مى کنید؟»).
«
اَمَا لَعَمْرِی لَقَدْ لَقَحَتْ، فَنَظِرَهٌ رَیْثَما تُنْتِجُ، ثُمَّ احْتَلِبُوا مِلاَْ الْقَعْبِ دَماً عَبِیطاً، وَ ذُعافاً مُبِیداً، هُنالِکَ یَخْسَرُ الْمُبْطِلُونَ وَ یَعْرِف التّالُونَ غِبَّ ما اَسَّسَ الاَوَّلُونَ، ثُمَّ طِیبُوا عَنْ دُنْیاکُمْ اَنْفُساً وَ اطْمَیِنُّوا لِلْفِتْنَهِ جَاْشاً.
وَ اَبْشِرُوا بِسَیْف صارِم، وَ سَطْوَهِ مُعْتَد غاشِم، وَ بِهَرَج شامِل، وَ اسْتِبْداد مِنَ الظّالِمِینَ یَدَعُ فَیْیَکُمْ زَهِیداً، وَ جَمْعَکُمْ حَصِیداً. فَیا حَسْرَهً لَکُمْ وَ اَنّى بِکُمْ وَ قَدْ عَمِیَتْ عَلَیْکُمْ؟ (اَنُلْزِمُکُمُوهَا وَاَنْتُمْ لَهَا کَارِهُونَ
بدانید به جان خودم سوگند ناقه خلافت باردار شده، منتظر باشید چندان نمى گذرد که نوزاد خود را به دنیا مى آورد [آن گاه ببینید چه نوزادى آورده] سپس به جاى کاسه شیر، کاسه هاى پر از خون تازه و سم کشنده را بدوشید [و لا جرعه سر کشید!]. «و آن زمان است که طرفداران باطل گرفتار خسران مى شوند». آرى، سرانجام، دنباله روان [چشم و گوش بسته و بى خبر] عاقبت کارى را که پیشوایانشان پایه گذارى کردند خواهند فهمید و با تمام وجودشان آثار شوم آن را لمس مى کنند.
بروید از این پس به دنیاى خود دل خوش کنید، و از آن راضى و خوشحال باشید، ولى براى امتحان و فتنه پراضطرابى که در انتظار شماست خود را آماده کنید.
و شادمان باشید به شمشیرهاى برنده! و سلطه تجاوزگرانى ستمگر و خونخوار، و هرج و مرجى فراگیر، و حکومتى مستبد از ناحیه ظالمان، حکومتى که ثروت هاى شما را بر باد مى دهد، و جمعیّت شما را درو مى کند!
اسفا بر شما! چگونه امید نجات دارید در حالى که حقیقت بر شما مخفى مانده، و از واقعیت ها بى خبرید؟

آیا ما مى توانیم شما را به پذیرش این دلیل روشن مجبور کنیم با این که شما کراهت دارید؟

(الإحتجاج على أهل اللجاج(للطبرسي)، ج‏ 1، ص 108)

 


آرشیو مطالب
Skip Navigation Links

دلنوشته ها
 این بخش در حال
به روزرسانی می باشد

تصاویر سایت
 این بخش در حال
به روزرسانی می باشد